تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
خدا جونم...

من بنده ی شرم زده و تقصیر کارت را بپذیر

خدا جونم امروز خیلی دلم گرفته ، خودت هم میدونی چرا؟

چون دیگه کمتر سراغتو می گیرم

چون سرگرم هیچ و پوچ دنیا شدم

شاید بگی این بنده هر وقت کم میاره سراغمو می گیره اما باور کن خیلی سردرگم شدم.

خدا جونم کاشکی به قدرت و حکمتت همون راهی که می دونی نزدیکی منو تو هست را پیش روم می ذاشتی.

خودتم می دونی یه بنده درمونده هیچ جایی امن تر از درگاه تو نداره

خیلی وقته که دیگه فهمیدم باید حرف دلمو به خودت بگم.

فهمیدم که شنواتر از تو هیچ کسی نیست.

خدا جونم غم تو دلمو فقط خودت میتونی معنا کنی

نمی دونم این عقل هم دیگه جز توجیه کارهای پوچ و اشتباه هیچ به قول خودت صراط مستقیمی رو برامون روشن نمی کنه

خدایا بدون که این بنده ات تو هیچ کدوم از کارای نادرستش غرضی نداشته.

بدون که می خواد آسمون دلش رو صاف کنه اما به کمک تو نیاز داره.

خدای خوبم همیشه تو شب، تو آسمون تیره و پر ستاره شب برات می نویسم.

اما به همین تاریکی و سیاهی زیبای شب هات قسمت می دم که آسمون دل منو صاف و روشن کنی...

+ نوشته شده در 16:12 توسط خاطره .