تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
دید و رفت

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت
 
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت
 
 
عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟
 
ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن
از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت
 
"
شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت
 
آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است
باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت
 
"
از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت
 
ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت
 
غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد 
یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت

+ نوشته شده در 11:39 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
عشق

من پذیرفتم.............. که عشق افسانه است

 این دل درد آشنا................................ دیوانه است

می روم................. شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 می روم................ از رفتن من شاد باش

 از عذاب دیدنم آزادباش

 گر چه تو.............. تنها تر از ما می روی

 آرزو دارم ولی ....................عاشق شوی

 آرزو دارم بفهمی درد را................. تلخی بر خوردهای سرد را

 

+ نوشته شده در 11:37 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
سلام گلم

بذار یواش شروع كنم سلام گلم . همنفسم


آرزوهام راضی شدن دیگه بهت نمی رسم


گفتم چیا گفتی بهم؟ گفتی كه آینده داری


دنیا همش عاشقی نیست گریه داری. خنده داری


گفتم كه گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی


به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش كسی


خلاصه گفتم كه چشات قصدرسیدن نداره


رویاها كاله و دسات خیال چیدن نداره


گفتم كه گفتی زندگیت غصه داره . سفر داره


هم واسه من. هم واسه تو. با هم بودن خطر داره


گفتم تو گفتی رویاها مال شبای شاعراست


شهامتو كسی داره كه شاعر مسافراست


مسافرا اون آدمان كه با حقیقت می مونن


تلخیاشو خوب می چشن . غصه هاشو خوب می دونن


گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم


عاشقیمو قایم كنم تو طالع تو كم باشم


گفتم كه گفتی ما دوتا به درد هم نمی خوریم


ولی یه جا مثل همیم. هر دو مون از غصه پریم


گفتم تو گفتی می تونیم یادی كنیم از همدیگه


اما كسی به اون یكی لیلی و مجنون نمی گه


گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جداجداست


حرف تو رو چشم منه ..اما اینام دست خداست


هر چی كه تو گفته بودی گفتم به دل بی كم و بیش


حال خودم؟ نه راه پس مونده برام . نه راه پیش


دلم كه حرفاتو شنید . اول كه باورش نشد


ولی نه. بهتره بگم .نفهمیدش . سرش نشد


یه جوری مات و غمزده فقط به دورا خیره شد


رنگ از رخش . نه نپرید . شكست و مرد و تیره شد


بلور رویاهام ولی . چكید مثله خواب تگرگ


آرزوهام از هم پاشید . رسید ته كوچه مرگ


راستش ازم چیزی نموند . به جز همین جسم ظریف


خوب می دونی چی میكشه غریب تو خونه حریف


نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست


رویاو آرزو كه هیچ . حتی دل دیونه نیست


دوستت دارم . چه توی خواب . چه توی مرگ و بیداری


فدای یه تار موهات . كه منو دوستم نداری


مواظب آدما باش . زندگی گرگه مهربون


خدای رویای منم .. هنوز بزرگه مهربون

+ نوشته شده در 11:32 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
بذار دستاتو تو دستام

هنوزم در پی اونم كه میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم كه عمری مرحمم باشه

شریك خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

خدایا عشق من پاكه اگر چه عشقی از خاكه

منم اون عاشق خاكی كه از عشق تو دلچاكه

میگن جوینده یابندست ولی پاهای من خستست

من حتی با همین پاها میرم تا حدی كه جا هست

هنوزم در پی اونم كه اشكامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش كنه پاكو بگه جونم

نكن گریه منم اینجام بذاز دستاتو تو دستام

تو احساس منو میخوای منم ای وای تو رو می خوام

+ نوشته شده در 11:27 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
غریبستان

 

جانا به غریبستان تا چند ز چه می مانی

 

بازا از ان غربت تا چند پریشانی

 

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

 

یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی

 

بازا که در ان محبس قدر تو نداند کس

 

با سنگدلان منشین تو گوهر این خوانی

 

اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم

 

اگر جایی شود پیدا تو را تنها نمی یابم

 

اگر جایی کنم پیدا و هم تو را تنها یابم

 

ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم

+ نوشته شده در 11:26 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
به دیدارم بیا...

به دیدارم بیا ای یار كه من در بند پائیزم


مرا همخانه كن با خویش كه با عشق تو لبریزم


از این شبهای تكراری ببر من را به بیداری


رفیق فصل دلتنگی تو از دردرم خبر داری


همیشه وقت تنهایی تو یارو یاورم هستی


تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی


به دیدارم بیا ای یارم مرا لبریز خواستن كن


اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن كن


منو پر كن پر از خوابی كه با تو دیدنی باشه


نگاهم را تو فهمیدی .سكوتم را تو میشنیدی


ولی افسوس و صد افسوس كه حالم را نپرسیدی


تو از حال من عاشق پریشانی و ترسانی


نگاهم را تو فهمیدی. سكوتم را تو میشنیدی


ولی افسوس و صد افسوس كه حالم را نپرسیدی


ولی این را بدان هرگز تو عشقم را نفهمیدی

 

+ نوشته شده در 11:24 توسط خاطره .