تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
چهارشنبه پنجم تیر 1387
مادر دوستت دارم

 

+ نوشته شده در 13:1 توسط خاطره .
چهارشنبه پنجم تیر 1387
میشه بمیرم

 

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

 

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

 

خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی

 

اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟

 

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

 

من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

 

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

 

خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

 

زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

 

اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره

 

خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

 

ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت

 

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

 

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

 

به تو که موندگاری................

+ نوشته شده در 11:51 توسط خاطره .
چهارشنبه پنجم تیر 1387
مادر تمام هستی من

مادر عزیزم روزت مبارک همیشه سر افراز باشی.

این هم برای مادرم

زیبا ترین کلمه برلب های بشریت کلمه«مادر» وزیبا ترین آوا،

آوای«مادرم» است.این کلمه آکنده از عشق و امید است،

کلمه شیرین و مهر انگیز که از اعماق قلب بر می خیزد

وزیبائی است.مادر همه چیز ماست

مادر آن روح جاودانی است که

لبریز از عشق و

زیبائی است.

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

مادر عزیزم روزت مبارک!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در 9:7 توسط خاطره .
دوشنبه سوم تیر 1387
تنهایی

 

باز شب شد چقدر تنهايم                      گفته بودي كه شبي مي آيم

 

باز شب شد و از پنجره ام                   همچنان راه تو را مي پايم

 

كنج اين پنجره ها شب همه شب             منم و گريه و هاي و هايم

 

پشت اين پنجره ها تا به سحر                پنجه بر پيكر شب مي سايم

 

نكند بيهوده عمر خود را                      پشت اين پنجره مي فرسايم

 

نكند بيهوده تكرار شود                        قصه ي چشم به راهي هايم

 

باز چون ديشب و شب هاي دگر             مي روم پنجره را بگشايم

 

باز شب شد شب و از پنجره ام              همچنان راه تو را مي پايم...

+ نوشته شده در 8:52 توسط خاطره .