تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
رفتن من

 

هیشکی از رفتن من غصه نخورد

هیشکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

 

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه

پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد

 

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب می رفتم و خورشید نبود

آسمون خوب مب دونم مهتابی بود

 

دم رفتن کسی گفت سفر به خیر

که واسم غریب و ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

 

چهره ی هیچ کسی پژمرده نبود

گلها اما همه پژمرده بودن

اونایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

 

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه

پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد

 

+ نوشته شده در 9:27 توسط خاطره .
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
آرزویم این است...

 

 

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

 

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

 

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

 

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

 

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!
+ نوشته شده در 15:27 توسط خاطره .
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
فراق تو

 

جانا ز فراق تو، این محنت جان تا کی

 

دل در غم عشق تو، رسوای جهان تا کی

 

 

چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

 

بر بوی وصال تو، دل بر سر جان تا کی

 

 

نامد گه آن آخر، کز پرده برون آیی

 

آن روی بدان خوبی، در پرده نهان تا کی

 

 

در آرزوی رویت، ای آرزوی جانم

 

دل نوحه‌کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی

 

 

بشکن به سر زلفت، این بند گران از دل

 

بر پای دل مسکین، این بند گران تا کی

 

 

دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند

 

خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی

 

 

ای پیر مناجاتی در میکده رو، بنشین

 

دربار دو عالم را این سود و زیان تا کی

 

 

اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

 

پس خرقه بر آتش نه، زین مدعیان تا کی

 

 

گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

 

هست او ز مکان برتر، از کون و مکان تا کی

 

 

گر عاشق دلداری، ور سوخته یاری

 

بی نام و نشان میرو، زین نام و نشان تا کی

 

 

گفتی به امید تو، یارت بکشم از جان

 

پس یارکش ار مردی، این بانگ و فغان تا کی

 

 

عطار همی بیند کز بار غم عشقش

 

عمر ابدی یابد، عمر گذران تا کی

 

+ نوشته شده در 15:26 توسط خاطره .
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
گنه چشمون

 

خدایا دل بلا بی دل بلا بی

گنه چشمون اسیر و مبتلا بی

اگر چشمام نبینن روی خوبان

چه دونه دل که خوبان در کجا بی

 

خوشا آن دل که از خود بی خبر بی

ندونه در سفر یا در حضر بی

به دشت و کوه و صحرا همچو مجنون

پی لیلی دوان با چشم تر بی

 

اگر دردم یکی بودی چه بودی

وگر غم اندکی بودی چه بودی

به بالینم طبیبی یا حبیبی

از این هر دو یکی بودی چه بودی

 

دریغا از غم و درد جدایی

به چشمانم نمونده روشنایی

گرفتارم به دام غربت و هجر

نه یار و همدمی نه آشنایی

  

سر راهت نشینم تا بیایی

در شادی به روی من گشایی

شود روزی به روز من نشینی

که تا بینی چه سخته بی وفایی

+ نوشته شده در 11:26 توسط خاطره .
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
بهار اومد

 

بهار اومد كه من شيدا بگردم چو ماهى بر لب دريا بگردم

پلنگ در كوه و اهو در بيابان همه جفتند و من تنها بگردم

 سه روز رفته اى سي روز حالا، زمستون رفته اى نوروز حالا

تو كه گفتي برو صد سال ديگر، نگيرم غير تو من يار ديگر

 سر سالى نشد يارى گرفتى، زبانت با من و دل جاى ديگر

دلم مى خواد كه با تو يار باشم، چو دونه در ميان نار باشم

چو دونه در ميان نار شيرين، چو بلبل محرم گلزار باشم

به دستمالم گل بادام دارم، نه شب خواب و نه روز آرام دارم

سر راهت نشينم گل بريزم، اگر خنجر بباره بر نخيزم

اگر خنجر بباره مثل بارون، كه تا رويت نبينم بر نخيزم
+ نوشته شده در 9:40 توسط خاطره .