تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
سه شنبه هفتم خرداد 1387
لیلی و مجنون

 

به مجنون گفت روزی عیب جوئی

 

که پیدا کن به از لیلی نکوئی

 

که لیلی گرچه در چشم تو حوری است

 

به هر جزئی ز حسن او قصوری است

 

ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت

 

در آن آشفتگی خندان شد و گفت :

 

اگر در دیده مجنون نشینی

 

به غیر از خوبی لیلی نبینی

 

تو کی دانی که لیلی چون نکویی است ؟

 

کزو چشمت همین بر زلف و رویی است

 

تو قد بینی و مجنون جلوه ناز

 

تو چشم و او نگاه ناوک انداز

 

تو مو بینی و مجنون پیچش مو

 

تو ابرو او اشارت های ابرو

 

دل مجنون زشکر خنده خون است

 

تو لب می بینی و دندان که چون است

 

کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام

 

نه آن لیلی است کز من برده آرام

+ نوشته شده در 11:53 توسط خاطره .
دوشنبه ششم خرداد 1387
درد دل

غم با دل مو همدمه

اين دل سزاوار غمه

با اين فراق و بي كسي

گر روز و شب نالم كمه

 

سه پنج روزه كه بوي گل نيومه

صداي چه چه بلبل نيومه

رويد از باغبون گل بپرسيد

چرا بلبل رسيده گل نيومه

 

زدست دیده و دل هر دو فریاد

كه هرچه ديده وينه دل كنه ياد

بسازم خنجري نيشش ز فولاد

زنم بر ديده تا دل گردد آزاد

 

 نسيمي كز بن آن كاكل آيو

مرا خوشتر ز بوي سنبل آيو

چو شو گيرم خيالت رو در آغوش

سحر از بسترم بوي گل آيو

 

نمي دو نم دلم ديوونه كيست

كجا مي گردد و در خونه كيست

نمي دونم دل سرگشته مو

اسير نرگس مستونه كيست

  

عزيزم كاسه چشمم سرايت

ميون هر دو چشمم جاي پايت

از آن ترسم كه غافل پا نهي باز

نشينه خار مژگونم به پايت

 

 دل عاشق به پيغامي بسازه

خمار آلوده با جامي بسازه

مرا كيفيت چشم تو كافيست

رياضت كش به بادامي بسازه

 

قدم دايم ز بار غصه خم بي

چو مو محنت كشي در دهر كم بي

مو هرگز از غم آزادي نديدم

دل بي طاقت مو كوه غم بي

 

چه خوش بی مهربونی هر دوسر بی 

که یک سر مهربونی درد سر بی 

وگر مجنون دل شوریده ای داشت 

دل لیلی از او شوریده تر بی

+ نوشته شده در 16:1 توسط خاطره .
چهارشنبه یکم خرداد 1387
زلف یار

   

دو زلفونت بود تار ربابم

چه مي خواهي از اين حال خرابم

تو كه با مو سر ياري نداري

چرا هر نیمه شو آيي به خوابم

فلك در قصد آزارم چرايي؟

گلم گر نيستي خارم چرايي؟

تو كه باري ز دوشم بر نداري

ميونه بار سر بارم چرايي؟

تو كه نوشم نئي نيشم چرايي؟

تو كه يارم نئي پيشم چرايي؟

تو كه مرحم نئي زخم دلم را

نمك پاش دل ريشم چرايي؟

خدايا داد از اين دل داد از اين دل

كه يكدم مو نگشتم شاد از اين دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند

بگويم صد هزاران داد از اين دل

دلم دور است و احوالش ندونم

كسي خواهد كه پيغامش رسونم

خداوندا ز مرگم مهلتي ده

كه ديداري به ديدارش رسونم

اگه دردم يكي بودي چه بودي

اگه غم اندكي بودي چه بودي

ببالينم حبيبي يا طبيبي

از اين هر دو يكي بودي چه بودي

ندونم لخت و عريونم كه كرده

كدوم جلاد بي جونم كه كرده

بده خنجر كه تا سينه كنم چاك

ببينم عشق تو با مو چه كرده

بده خنجر كه تا سينه كنم چاك

ببينم عشق تو با مو چه كرده

+ نوشته شده در 10:28 توسط خاطره .