تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
چقدر تنهایم

 

باز شب شد چقدر تنهايم                      گفته بودي كه شبي مي آيم

 

باز شب شد و از پنجره ام                   همچنان راه تو را مي پايم

 

كنج اين پنجره ها شب همه شب             منم و گريه و هاي و هايم

 

پشت اين پنجره ها تا به سحر                پنجه بر پيكر شب مي سايم

 

نكند بيهوده عمر خود را                      پشت اين پنجره مي فرسايم

 

نكند بيهوده تكرار شود                        قصه ي چشم به راهي هايم

 

باز چون ديشب و شب هاي دگر             مي روم پنجره را بگشايم

 

باز شب شد شب و از پنجره ام              همچنان راه تو را مي پايم...
+ نوشته شده در 11:16 توسط خاطره .
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
خلوتم را نشکن

 

خلوتم را نشكن

 

شايد اين خلوت من كوچ كند

 

به شب پروانه

 

به صداي نفس شهنامه

 

به طلوع آخرين افسانه

 

و غروبي كه در آن

 

نقش ديوانگي يك عاشق

 

بر سر ديواري پيدا شد

 

خلوتم را نشكن

 

خلوتم بس دور است

 

ز هواي دل معشوق سهند

 

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

 

خلوتم مرواريد است به دست صياد

 

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

 

خلوتم راه رسيدن به خداست

 

خلوتم را نشكن

+ نوشته شده در 10:50 توسط خاطره .
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
چقدر سخته...

 

چقدر سخته تو چشم های کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم

همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جایی که لبریز از کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوزم دوسش داری...

 

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش

همه وجودت له شده...

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی...

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه که هنوزم دوسش داری...

 

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت

 آروم زیر لب بگـی:

 

" گل من باغچه نو مبارک!"

+ نوشته شده در 8:54 توسط خاطره .