تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
عکس

خبر به دورترين نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بي‌گمان برسد

 

شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت

كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد

 

چه مي‌كني اگر او را كه خواستي يك عمر

به راحتي كسي از راه ناگهان برسد

 

رهاكني برود از دلت جدا باشد

به آنكه دوستترش داشته به آن برسد

 

رها كني بروند و دو تا پرونده شوند

خبر به دورترين نقطه جهان برسد

 

گلايه اي نكني بغض خويش را بخوري

كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا كند كه ...‌نه، نفرين نمي‌كنم كه مبادا

به او كه عاشق او بوده‌ام زيان برسد

 

خدا كند فقط اين عشق از سرم برود

خداكند كه فقط زود آن زمان برسد

+ نوشته شده در 10:55 توسط خاطره .
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
درد عشق

 

 این شعری هست که یکی از دوستام برام گفته، گفتم شما هم بخونیدش

 

                  «درد عشق»

                   درد من و عشق یکی بود، این

دوست بداریم صنمی خوش جبین

من که دل و سینه ای افروختم

چون، گوهر همچو تو نفروختم

با همه لطف و کرم بی نظیر

لحظه ای عشق منت از من مگیر

لطف بود بر من مسکین نظر

چون نبود هیچ نگاهی دگر

یار تویی، عشق تویی، ناز تو

محرم اسرار تویی، راز تو

خفته منم خفته ی دلسوخته

چهره ناز تو بر افروخته

این گنه چون من مسکین بود

تا که در این عشق چه تمکین بود

هر چه بود با دل و جان می خرم

چونکه از این خاطره من نگذرم

جان به رهت می دهد این دوستدار

عشق از این حاجی مسکین مدار

 

+ نوشته شده در 10:41 توسط خاطره .
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
عشق

 

تقديم به همسر مهربانم

 

از كجا  آغازكنم بيان قصه اي كه گوياي عظمت و شكوه يك  عشق باشد

 

قصه عشق شيريني كه از دريا كهنسالتر است

 

حقيقتي تازه از عشقي كه او برايم به ارمغان مي آورد

 

از كجا آغاز كنم، او همانند باران تابستاني كه زمين را

 

به سطحي درخشان مبدل مي سازد به دنياي خالي

 

من راه پيدا كرد، و زندگيم را درخشان ساخت، او به

 

دنياي خالي من مفهوم بخشيد، او قلب مرا لبريز مي کند 

 

، او دل مرا با احساسي خاص لبريز مي كند، با آواي

 

 فرشتگان و با تخيلات نيا لوده، او روح مرا به

 

عشقي والا و بي كران مبدل مي سازد، بدان گونه كه

 

هركجابروم تنها نخواهم بود،

 

 با وجود او چه كسي مي تواند تنها باشد

 

 آيا مي توان عمر عشق را بر مبناي روز و ساعت سنجيد؟

 

اكنون جوابي ندارم اما همين قدر مي دانم كه به او

 

 نياز دارم او قلب مرا لبريزمي كند.

 

همیشه وفادارت: خاطره

 

+ نوشته شده در 10:35 توسط خاطره .
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
یادگاری

  

«خیلی سخته»

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری


خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اونی که جوونی تو واسش گذاشتی


خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه

خیلی سخته که عزیزت بره عازم سفر شه


تازه فردای همون روز بیاد از تو باخبر شه

 

خیلی سخته توی پاییزبا کسی تو آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت

ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی


از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

 

+ نوشته شده در 15:20 توسط خاطره .
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
می روم اما...
 

 

می روم اما دلم را نزد تو جا می گذارم

 

می روم تنها دلت را نیز تنها می گذارم

 

خاطرات کهنه ات را باز می خوانم چو هر شب

 

دست آخر توی دفتر چند اما می گذارم

 

من اسیر چشم پائیزم و خواهم سوخت روزی

 

من غمم را در دلت تنهای تنها می گذارم

 

فکر فردا آه آتش می زند جان و دلم را

 

زندگی را یا به آخر می برم یا می گذارم

 

    شعر از : خاطره ای فراموش 

+ نوشته شده در 13:6 توسط خاطره .
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
پند و اندرز

 

پند و اندرزهای حکیمانه

 

بر عيب خو د بينا باش و عيب كسان مگو

در جواب تعجيل منما، نا پرسيده مگوي، دل را بازيچه ديو مساز

تا به محاسبه خود نپردازي در ديگران شروع مكن

اندك خود را بهتر از بسيار ديگران دان

دوستي خد ا را در كم آزاري دان

سعادت دنيا و آخرت را در صحبت دانا شناس

فخر به فقرا مفروش و به ايشان محبت كن

به حكم خدا راضي باش

كسي را به سخن رنجه مكن، مال را عاريت دان

بدان كه هزار دوست كم است و يك دشمن بسيار

از مردم نو كيسه وام مخواه

مردم را در غيبت همان گوي، كه به روي تواني گفت

درويشان را نا اميد باز مگردان

حاجت برادران مومن را كاري بزرگ بدان

نيكويي خود را به منت بر زبان ميار

مردم را در بدي مدد مكن

وفا از جوانمرد طلب كه جوانمرد چون درياست و بخيل چون

جوي، دُر از دريا جوي نه از جوي

دوستي او را شايد که در وقت خشم بر تو ببخشايد

در رعايت دلها بكوش

دوست را در وقت خشم آزماي و مصاحب را در نيستي تجربه

 نماي به هر كجا كه باشي خدا را حاضر دان

هرگاه به نماز ايستادي فكر كن آخرين نماز توست

چشم طمع از جان و مال و ناموس مردم بردار تا همه تو را دوست بدارند

از عيبي كه در توست ديگران را ملامت مكن، طاعت نكرده دعوي كرامت مكن

كار تنها نه به روزه و نماز است، كار به شكستگي و نياز است

نماز كردن زياد كار پيرزنان است، روزه داشتن بي صدق صرفه جويي در نان است

حج رفتن تماشاي جهان است، نان دادن كار مردان است

با اينهمه افضل عبادات نماز است، خاصه وقتي كه به عجز و نياز است

هر كه دانست كه خالق در حق خلق تقصير نكرد از بد پاك شد

و هر كه دانست كه قسام قسمت روزي بد نكرد از حسد پاك شد

سخن جز به راستي مگوي

صحبت با خلق دردي است كه درمانش تنهايي است

هر چند كه نفس طالب بقاست اما بقاي جاويدان در فنا است

زبانت را به دشنام عادت مده

به غم كسان شادي مكن، در جايگاه تهمت مرو

هر كه از ملامت نترسد از او بگريز

سر خود را با زن مگو

دنبال سرگرميهاي ناروا مثل دود و مشروب و از اين دست مرو

 كه زندگيت را به باد مي دهي

بيمار و نادان و مست را پند مده

شغل اگر چه خرد باشد به نا آزموده مفرماي

دوستان را از عيب ايشان آگاه كن

از دوست به يك جور و جفا كناره مگير

چون به خانه ي كسان در آئي چشم را صيانت كن

مردم را به معامله بيازماي آنگاه دوستي كن

مردم را به چرب زباني مفريب

با صاحبدلان دولت مناكحت مكن كه كم آيي

بدان را طعنه مزن

رعيت بي اطاعت را رعيت مدان

در جهانگردي سلاح و سخاوت را مدار ساز

به عيب خود بينا باش تا به جايي بر سي

مشورت با دشمن مكن و چون كردي از گفت او حذر كن

خود را از معتمدان گردان تا همه به تو اعتماد كنند

به زيارت مردگان و زندگان برو

راحت را از رنج بطلب، خلق را دوست بدار و مال را دشمن

در آن را كوش تا زنده شوي و دست مي جنبان تا كاهل نشوي

 و روزي از خداي تعالي دان تا كافر نشوي

صحبت با خردمندان دار

پاي از گليم خود دراز مكن

به ظاهر هر كسي فريفته مشو

از نيكان برادري گير، از معصيت بگريز

چون پيش بزرگان و هنرمندان بنشيني همه گوش باش و چون

 سخن گويند تو خاموش باش

سرمايه ي عمر را مغتنم شمار

نادان را زنده مدان

نفس خود را مراد مده كه بسيار خواهد

خود شناسي را سرمايه بزرگ دان و از دشمن دوست روي حذر كن

دشمنانت اگر چه حقير باشند از آنان حذر كن

از دشمن خانگي بسيار بترس

با نا شناخته سفر مكن

امانت نگهدار تا توا نگر شوي

نمّام و دروغگو را به خود را مده

گمان مردمان را در حق خود خطا مكن

در مهمات ضعيف راي و سست همت مباش

عهد را در حالت سخط و غضب نيكو نگهدار

وقت را هيچ بدل مشناس

سود هر دو جهان را خاموشي دان

مگو حرفي كه عذر بايد خواستن

راست گوي و عيب مجوي، راست را به دروغ مانند مگوي

نخست انديشه كن آنگاه بگوي

با هيچ بدي همداستان مباش

بلا را به صدقه و دعا دفع كن

پيران كار ديده را حرمت بدار

از آموختن علم و پيشه عار مدار

جرم و بهتان بر كسي منه تا انفعال به تو باز نگردد

با كسي چيزي را كه جواب آن را نتواني شنيد مگوي

بيهوده گويي را سر همه ي آفتها بدان

دوستي نمودن دشمن را دوستي مدان

كسي را كه كارش به تو بر آمد مترسان

خلق را به خير خود اميدوار گردان

سخاوت، راست كردن وعده را دان

رضا دادن به مفاسد را سر همه معاصي دان

نفاق را بي دانشي دان

صحت و عافيت را از حق تعالي عطاي بزرگ دان

نسيه را مال مدان

دلير بي سلاح را نادان بدان

به حقارت در هيچ كس منگر

دنيا پرست مباش كه دشمن خدا را پرستيده باشي

بر طاعت حريص باش و بر آن تكيه مكن

تن را در درياي آرزو غرقه مكن تا تواني نياز خود را بر خلق عرضه مكن

بدانكه بهترين كارها شناخت خداست، خدا را نگه دار تا او تو را نگهدارد

 عمر را در پرستش او خرج كن كه حساب خرج او خواهد خواست

 نماز و روزه و حج و زكات بگذار و حق را فراموش مكن

صبور باش

در هر كاري ياري از حق طلب

در نيكوكاري ها بهانه جوي مباش

منت بردار و منت منه، نا سپاس و بي منت را به خود راه مده

نان همه كس مخور و نان بر همه كس بده

بر پيرزنان اعتماد مكن

وفا از مردم اصلي جو كه اصيل هرگز خطا نكند

با مردم فرومايه منشين

بدترين عيب، پر گفتن را دان

بياموز و بياموزان

كم گوي و كم خور و كم بخواب

در سختيها صبر پيشه گير، بر شكسته و ريخته افسوس مخور

آنچه در دست داري شادمان مباش و آنچه از دستت رفت دريغ مخور

از آسمان سخن را بزرگتر دان

اجل را در هيچ حالي فراموش مكن

هر هدفي را وقتي به آن برسي وسيله ای مي شود براي هدفي ديگر

كسي را به خصومت و جنگ وعده مكن

از فرمانبرداري نفس حذر كن، مال را فداي تن كن

دوست را به تواضع بنده كن، دشمن را به احسان و گذشت دوست كن

بر زاهد جاهل اعتماد مكن

در سخن جواب انديش باش

كسي را به افراط مگوي و مستاي، اگر چه زيان افتد

بنده ي حرص مباش، خفته ي غفلت مشو

از گناه لاف مزن

از داده ي خدا بخور تا كم نشود

نفس را از براي مال پايمال مكن

اگر صلح بر مراد برود جنگ مكن

در سفر خوي از آن خوشتر دار كه در حضر داشتي

خود را اسير شهوت مساز

از آن سودي كه آخرش زيان باشد، گرداگرد او مگرد

براي اندك چيزي خود را بي قدر مكن

 

(حالا نظرتو بگو)

+ نوشته شده در 15:29 توسط خاطره .