تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
چند اصل مهم زندگی

 

خوب توجه كن چند اصل مهم در زندگي:

 

1- براي من لحظه هاي بيداري مهمند و تا زنده ام سعي مي كنم كمتر بخوابم چون بعد از مرگم فرصت كافي براي خواب دارم.


2- اين را بدان كه فقط غير ممكن ، غير ممكن است. ( اين جمله مسير زندگي من را عوض كرد.)خاطره


3- چه خوب یادم است عبارتی را که به ییلاق ذهن وارد شد ( وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت )

 

4- افتادگي آموز اگر طالب علمي     هرگز نخورد آب زميني که بلند است

5- همت بلند دار که مردان روزگار           ازهمت بلندبه جایی رسیده اند

 

6- همه از گل مينالند كه چرا خار دارد ولي اصلا نمي گن كه خار گل داده

 

7- دوستي را اتنخاب كن كه براي جا شدن تو قلبش نخواهي خودت را كوچك كني .

 

8- غير ممكن ها را انجام دادن خود نوعي لذت است.


9- براي دشمنانت كوره را آنقدر داغ مكن كه حرارتش خودت را هم بسوزاند

 

10- تا و قتي درس هست ، عاشق نشو . براي عاشقي هميشه وقت هست ولي براي درس نه

 

11- هرگز زانو نخواهم زد،حتی اگر قامتم از آسمان کوتاهتر شود...


12- ما چیزی نداريم به جز رویاهایمان ،به آنچه که بیاندیشیم صورت خارجی پیدا میکند چون ما از دریچه ذهن به دنیا می نگریم

               خواهر کوچک شما: خاطره 

 

+ نوشته شده در 10:8 توسط خاطره .
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
فصل سرد

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز اول فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
.........................
 
در کوچه باد می آید ،
این ابتدای ویرانیست.
آن روز هم که دست های تو ویران شدند ، باد می آمد.
ستاره های عزیز ،
ستاره های مقوائی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته
پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
......................
به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرست
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشماهایش چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد:
صبور،
سنگین،
سرگردان.
  

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در 10:5 توسط خاطره .
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
درد دل

 

زماني انديشه من اين بود که منه انسان به خاطر خطاي انساني خود به اين سرزمين فرستاده شده ام و خداوند زمين را تبعيد گاهي براي انسان برگزيده و از خلق اين جهان ، هدفي جز ازمايش انسان نداره و هميشه در صدد محک زدن انسان در برابر گناه ها است که گذشتن از ازمايشات سخت خداوندي بسيار سخت به نظرم ميامد و هميشه از منظر دلهره انگيزي در پس زمينه ذهنم به خداوند جهان نگاه ميکردم
گرچه بر زبانم نام خداوند " رحمن " جاري بود اما وقتي به کاوش در لايه هاي زيرين ذهنم پرداختم ، ديدم که چه تصويري از خداوند در من به وجود امده و مانند همين تصوير رو در ذهن افراد بسيار ديگری هم ، به وضوح ديدم
اما امروز ( به نقل قول از استادي ) داستان خلقت انسان رو بيان ميکنم و هر انچه از اين به بعد خواهيد خواند ، کلام خداوند است که مي خوانید

وخداوند اين چنين ميگويد که :

اي عزيز دله من ، چرا فکر ميکني که رابطه من با تو اين است
و اکنون با باز گو کردن داستان خلقتت به تو ميگويم که تو کيستي و من کيستم و من چگونه تو را دوست دارم
و اين داستان ، داستان حضرت ادم نيست
داستان توست
وخوده توروزي که در اين جهان هيچ چيز نبود و فقط من بودم و در يک زماني که نامش را شب قدر نهادم ، تصميم گرفتم که متجلي شوم و بيافرينم جهان با عظمتي را
و در ان شب تقدير کردم که چگونه بيافرينم هستی را
از درياها و کوه ها گرفته تا به خلق انواع حيوانات و در وراي اين زمين ، کهکشانها و منظومه هاراو هر انچه را که اراده کردم طراحي و خلق کردم
اما وقتي نگاه کردم به اين جهان با عظمت که  حيرت انگيز است از کوچکترين ذره آن ، که اتمي باشد و بزرگترين هاي ان ، که خلق کهکشانها است ولي بازهم برام اهميتي نداشت و من را ارضا نکرد
و بعد اراده کردم پديده ديگري بيافرينم که در جهان هستي ام يک شاهکار باشد و سر امد همه مخلوقاتم باشد وبه عبارتی دیگر دوست داشتم که يک آيينه اي بيافرينم که هر وقت در اين آينه نگاه ميکنم ، جلوه هاي زيباي خودم را در اين آينه ببينم و تنهايي بودم ، که دوست داشتم معشوقي را بيافرينم ، که هر دم با او معاشقه نمايم
و با چنين احساسي ابتدا " عشق " را به عنوان زيبا ترين پديده جهان افريدم و سپس خود مبتلا شدم و يک عاشق تمام عيار گشتم (البته خدا محل تغییر نیست و این یک اصطلاح استو براي معاشقه با محبوبي ، با دستهاي مبارک خودم " تو "را افريدم
سپس انديشه را در ذهن تو تعبيه کردم که تنها تو داري به عنوان فکر، و کاري کردم که اين عزيز خودم هر آنچه را بخواهد و انديشه کند ميتواند بيافريند و من اين گونه خواستم
اما همچنان تو افتاده بودي و هيچ روحي در بدن تو نبود و بايد از جايي  ، روحي را در تو ميدميدم
اما هر چه فکر کردم ، ديدم به اين عزيز دلم ، به اين دردانه ام و به اين محبوبم  ، هيچ روحي زيبنده نيست ، الا روح خودم
و به مصداق " ونفقت فيه من روحي " از روح خودم در تو دميدم
و تو برخواستي

انسان شدي

و به محض اينکه من ، نگاهي به قد و قواره رعناي تو انداختم بي اختيار کلامي بر خود گفتم که براي هيچ کدام از کائنات خودم نگفته بودم و بي اختيار گفتم

"
فتبارک الله احسن الخالقين "
 
و وقتي بر خود به خاطر خلقت تو افرين گفتم ، بلافاصله تو را به رخ ملائکم کشيدم و گفتم اي ملائک
"
اني جاعلٌ في العقده خليفه "
اي ملائک بياييد من در روي زمين براي خود جانشين افريدم
سجده اش کنيد

و ملائک به پاي تو افتادند و تو را سجده کردند و انجا که از سجده برخواستند ، معاشقه من با تو شروع شد
و من ارام ارام ، در يک روند معاشقه ، اينقدر تو را به خودم نزديک کردم که فاصله من با تو به صفر رسيد و  آنگاه عاشقانه در گوشت نجوا کردم که
"
نحن اقرب بکم من حبل الوريد
ما از رگ گردن به تو نزديک تر شده ايم "

و تو هميشه و همه جا در اغوش پر مهر و محبت مني ، من هيچ گاه در زندگي تو را تنها نخوام گذاشت و همه توجه من به توست و من هر آنچه را که در جهان هستي است به تسخير انديشه هاي تو در اورده ام
"
وسخرنا لکم ما في السماوات و ما في الارض "

که اگر خود را بشناسی و باور کنی ، میتوانی هر چیزی را که بخواهی خلق کنی و در این راه تمام کائنات من ، گوش به فرمان تو خواهند بود
و من" تمام ذرات هستي را براي تو آفريدم  و تو را براي خودم "
"
خلقت الاشيا و العجلک و خلقتک العجلي "

ولي بدان
که بايد هوشيار باشي و فقط از من بخواهي
و هر چه که بخواهي به تو ميدهم
"
ادعوني استجب لکم "

فقط هوشيار باش و انديشه کن  و بدان که تو خود يک خدايي و شباهت تو با من در اين است که اراده کرده ام ،  تو هم مانند من ، هر انچه را که اراده کني ، ميتواني خلق کني نکند که خود را دست کم بگيري خودت را باور کن و انديشه کن اگر هوشيار باشي تمام ذرات جهان گوش به فرمان تو خواهند بود و ميتواني بهترين زندگي را رقم بزني و در نهايت به بهشت خود من بيايي

اين کلام خداوند بود براي من و براي تو

+ نوشته شده در 9:22 توسط خاطره .
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
راز پاییز

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان

و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر

و من هم يككبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من

ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد

و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد

و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت

و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد

و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده

و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد

كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست

قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

 

+ نوشته شده در 9:14 توسط خاطره .
شنبه بیستم بهمن 1386
تنهایی

 

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت

ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت

 

 

عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را

مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟

 

ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن

از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت

 

"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"

عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت

 

آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است

باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت

 

"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"

عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت

 

ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر

آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت

 

غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد

یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت

 

 

 

 

+ نوشته شده در 9:55 توسط خاطره .
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
شعر گیلکی

 

(یه شعر گیلکی دیگه بنا به خواسته دوست عزیزم)

 

اَمی ماران

 

اَمی ماران گیلکی دوعا کونید

گیلانِ لبظ خودایا صدا کونید

 

خوشانِ جی جاکی دستانِ ذرهَ

گیله تجربه مرهَ دوا کونید

 

دوشمنا نفرین و دوستانا دوعا

گوشت و ناخوناَ اَجور سیوا کونید

 

دمبتو ابریدی آسمان جیر

عروسهِ گریه مرهَ عزا کونید

 

پسرِه ... دُخترِه ... خانه مرداکهِ

خوشانِ جانَ ذرهَ فیدا کونید

 

نیشینید پینیک پاره سر تنایی

مرداکِ نیم تنه یاَ قبا کونید

 

عینهو بسوخته کوسر آدمان

هفت ساله کهنه جورفاَ پا کونید

 

فچمید وقتی کی آب واغوشتنهِ

آسمان کمراَ دولا کونید

 

همه تاَ سرده زمستان شبانهِ

موشاَ نقل میانی پیچا کونید

 

دیهاتِ کل کچلانَ اوسانید

نقلِ من ئی چکِ پادشا کونید

 

وختی که جوان اونه شین جاهیله

همساده کورکی یاَ کدخودا کونید

 

آفتابِ زال درون بج بنی وخت

فکر مشهد ذکر کربلا کونید

 

غریبهَ وقتی دینید بی کس و پوشت

بمیرم یادِ ایمام رضا کونید

 

نیبه هیچّی اوشانهِ ویرجا اویر

حقاَ حق گید ناحقا نیگا کونید

 

وختی دیلخور ج سال و زمانه اید

هاَچینهِ هیچّی ر کارِها کونید

 

دوکونید ئیشکورِ خوردهَ طبجَه

من نانم کو چشم اَمرهَ پا کونید

 

هرّه پیش وختی هوا خوشی کونهِ

کیشکاناَ دانه دهید بلا کونید

 

اُردیک وشلختاناَ هولی هولی

ئیشمارید ئی تا ئی تا بجا کونید

 

تا اَمی جنگلاَ اَربادار دره

غوله چمیایاَ دوشاب پلا کونید

 

اَمی ماران همه روز زندگی

مرگاَ رخشن گیریدی فنا کونید

 

دوتا پا دارید دوتام قرضاَ کنید

خانه کاروبارا روبرا کونید

 

روزی صدبار میریدی زندهَ بیدی

خوشانِ دیناَ اَجور ادا کونید

 

آشنا غورصه بیگانه دردسر

خوشاناَ صدجوری مبتلا کونید

 

نیشینید نماز سر روبه خودا

شیونم آخر پسر دوعا کونید

 

**************

 

برگردان فارسي

 

مادران ما

 

مادرانمان به لهجه ی گیلکی دعا می کنند

و خدا را بهمان لهجه صدا می کنند

 

زخمهای دستانش را با تجارب

داروی گیاهی دوا می کنند

 

دشمن را نفرین و دوست را دعا

اینگونه گوشت را از ناخن جدا می کنند

 

در زیر آسمان ابر دلگرفته اند

گریه هایشان عروسی را عزا می کنند

 

بخاطر پسر و دختر و مرد خانه ی خود

جان شیرینشان را فدا می کنند

 

بر سر وصله پاره دوزی که تنهائی می نشینند

قبای مردخانه را کلاه می کنند

 

همچون آدمهای کوه نشین قحطی دیده

جوراب کهنه ی هفت ساله را بپا می کنند

 

بگاهی که برای برداشتن آب از چاه خم می شوند

کمر آسمان را می شکنند

 

در تمام شبهای سرد زمستان

در قصه موش را گربه می کنند

 

در قصه قدیمی کچلهای روستائی را پادشاه می کنند

 

وقتی جوانشان جهالت می کند

آنها دختر همسایه را کدخدا و قاضی می کنند

 

در عرقریزان آفتاب بعدظهر روزدروی برنج

فکر مشهد و ذکر کربلا را دارند

 

آنگاه که غریبه ای را تنها و بی کس می یابند

بمیرم بیاد امام رضا( ع ) می افتند

 

هیچ چیز در نزد آنها گُم نمی شود

حق را حق گفته و در مقابل ناحق نگران هستند

 

وقتی از دست زمانه دلگیرند

بخاطر هیچ چیز بهانه می کنند

 

دانه های خورده شده برنج را در طبق چوبی

نمیدانم با کدامین چشم پاک می کنند

 

در مواقعی که هوا نمی بارد نزدیک پاشویه

با دادن دانه به جوجه ها آنها را بلا می کنند

 

اردک و غازهای محلی را فرا می خوانند

و پس از شمردن یکی یکی به لانه می فرستند

 

تا وقتی که در جنگل میوه های جنگلی است

با شیره آنها برنج ارزان قیمت را کته می کنند

 

مادران ما در تمام روزهای زندگی خود

مرگ را به تمسخر گرفته و فنا میکنند

 

دو پا دارند و دو پای دیگر هم قرض کرده

تا کاستی های خانه را جبران کنند

 

روزی صدبار می میرند و زنده می شوند

دین خود را اینگونه ادا می کنند

 

یکطرف غصه آشنا و یکجا دردسر بیگانه

خود را به صدگونه درد مبتلا می کنند

 

آنگاه که برسر سجاده نماز روی دل بسوی خدا دارند

شیون را نیز دعا می کنند

+ نوشته شده در 14:8 توسط خاطره .
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
همیشه اسم ترا...

 

 

هميشه اسم ترا...

 

هميـشه اسم ترا بهانـه مي كردم

تـرا قصيـده اگرنـه، بهـانه مي كردم

بـه كوچه باغ ترنم ترا ترا اي عشق

تـرا خطاب به نامـي عاشقانه مـي كـردم

غـروب بود و غزل بود و غربت قايق

مـن آن ميـانه كنـارت كرانه مي كردم

حريف ميـكده تعريز مي شد، اما مـن

بـه باغ چشم تو انگور دانه مي كردم!

چه ريخت در جگرم دست غيرت افروزت؟

كه سيـل خـون به دل تازيـانه مي كــردم

بـه جنـگلي كه خيال خدا پريشان بود

هــزار شـاخه ترا آشيـانه مـي كردم

نسيـم بوسه نبود، از پرنـده پرسيدم

نوازش نفـست را جوانه مـي كـردم

از اينكـه خواستني تر كنم خيال ترا

هميـشه اسم ترا بهانه مـي كردم

+ نوشته شده در 13:12 توسط خاطره .
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
رباعی کوتاه

(چند رباعی کوتاه)

 

با ما نه زمين که آسمانها چپ چپ

دنيا و در اوست هر چه پيدا چپ چپ

 

يارب به کدام گوشه گيريم کنار

افتاده نگاه دوست با ما چپ چپ

 

**********************

 

در جنگل مه گرفته آشوب شب است

در چنگ سکوت  نعره مغلوب شب است

 

تا قاصد صلح صبح کاذب برسد

پيراهن ماه بر سر چوب شب است

 

**********************

 

دلسوز تر از نگاه تو برقي نيست

جز چشم من آن ستاره را شرقي نيست

 

خورشيدم  اگر به من نتابي امروز

مابين من و سايه من فرقي نيست

 

**********************

 

پنهان به حصار جان قلم بايد زد

در اين شب خونچکان قلم بايد زد

 

تا قصه اي از زبان دل برخيزد

در خون خود اين زمان قلم بايد زد

 

**********************

 

سرسختي دوست عهد سستم نکند

کم مهر تر از روز نخستم نکند

 

خرسندم از آن که دست تقدير مرا

بشکست چنان که کس درستم نکند

 

**********************

 

مست آمده اي كه هوشياري بكني

چندي هم اگر شود خماري بكني

 

آخر به دو چشم شوخ,اين نتواني

از يك دل من , نگهداري بكني؟!

 

**********************

 

ستـاره بـر نمي تـابـد شبم را

بلند اختر نسازد كوكبم را

 

چو شيشه خالي ام از باده دوش

مگر سنگي بخنداند لبم را

+ نوشته شده در 12:59 توسط خاطره .
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
چشمان غروب کرده

(به یاد چشمان غروب کرده مادر بزرگ عزیز)

 

امسال بهارم

 

امســال بهـارم همه پائيـز دگر بــود

پائيز كه خوب است غم انگيز دگر بود

در هيـچ دلي سوز مرا خوش ننشاندم

ايـن غمـزده را با همه پرهيـز دگر بود

گل,بـي تو_دماغ چمني تازه نمي كرد

انگار پــس پنجـره پائيـز دگر بــود

چون باد_من از غنچه دهاني نگذشتم

بـي پرده!_گل بوسـه تو چيز دگر بود

بـزمي نتوانست بگيـرد عطش از مـن

اين جام تـهي آمده لبـريـز دگر بـود

شورم همه شهناز و عراقم همه عشاق

با باربـدم ماتـم شبـديـز دگر بــود

غم با سر پا بود و به ميدان صبـوري

دستـم بـه گريبـان گلاويـز دگر بود

شمسم همه تنهائي و من,رومي اندوه

گيـلان مصيبت زده,تبـريز دگر بـود

( خاطره ای فراموش )

+ نوشته شده در 12:50 توسط خاطره .