تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
شنبه بیست و ششم آبان 1386

مردیم از این همه عشق و / ادامه یاران / چرا کسی نمی‌نالد

چقدر می‌توان درختان سر بریده را

میان شعرهای تو قسمت کرد

بهار سوخته را فراموش کن

برادران اخراجی‌ات

چه واژه‌های تلخی بر زبان دارند

زیرا دست این‌همه خاطره هم

با تو برید ه می‌شوند

کافی‌ست سفری به کلما ت آبی و سرخ

رفته باشی

 این عصرهای ورشکسته

نام عاشقی‌ات را بر نمی‌تابد

دوباره

روزت بخیر

همشهری غروب‌های جنوبی‌ام

هوای توفانی و

این رفیق شبانگاهی‌ام

مثل صدای فروردین

چه سر خوشانه دروغ می‌گویید

 سال‌هاست این صحنه خاموش نمی‌شود

مردیم از این همه عشق و ادامه یاران

 چرا کسی نمی‌نالد؟

 زمان از دست‌رفته

آیاهمان حقیقت ناب است؟

باشد

تا

غریبه‌های کتک‌خورده

بلکه

به خانه‌های‌شا ن برگردند

 گفتی

جمع پریشان و نگفته‌ای

پس چگونه می‌آیند و

نمی‌روند

باد یا توفان

فرقی نمی‌کند

همین‌که تو بر می‌آیی

از پریدن و پرواز

چیزی به خاطره‌های تو

بر نمی‌گردد

مگر آنان

چقدر با جزیره‌های تو

فاصله دارند

رفیق

نرخ رویائیتان

اینک چه ساده به حراج می‌رود

نگاه کن

دلم شبیه آشوب گیسوان تو شد

مطمئن باش

 بر گزاره‌های شبانه جز من

کسی به دیوارهای تو نمی‌رسد

نخند

سنگ‌های سکوت خاوران

از سقوط خواب‌های تو می‌آیند

راستی این‌همه عشق و

عاشقانه‌ها ما را به کجا

می‌برند

باز هم شب بخیر

کابوس سطرهای پشیمانی

لطفاً

سری به قهوه‌های شبانه

بزن

پشت آوازهای پنجره

بوی چه شبنمی جاری‌ست

+ نوشته شده در 15:3 توسط خاطره .
شنبه بیست و ششم آبان 1386
 

من برای سال ها می نویسم

سال های بعد که چشمان تو عاشق می شوند

افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود

 

همیشه یکی بود یکی نبود

.....

.

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من امدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از ان

به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم

....

.

به تماشا سوگند و به اغاز کلام

 

که اگر بازایی

چشم من فرش قدم های توست

....

.

بیتوته ای زیر پلک چشمانت بنا کرده ام

و با مردمان چشمت به زندگی نشسته ام

پس هیچگاه چشمانت را به گریه وامدار

زیرا در یک چشم به هم زدن

سقف ارزوهایم بر سرم اوار خواهد شد

....

.

لحظه ها را با تو بودن

بی تو در عمق سیاهی

یاد تو میراث خوبی

یاد تو حس محبت

پس با تو هستم

با تو می مانم

....

.

همه ی هستی من ایه ی تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این ایه تو را اه کشیدم اه

من در این ایه تو را به اب و اتش و درخت پیوند زدم

+ نوشته شده در 14:44 توسط خاطره .