تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
چهارشنبه بیستم تیر 1386

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطرآلود

شكن گيسوي تو

موج درياي خيال

كاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم

كاش بر اين شط مواج سياه

همه ي عمر سفر مي كردم

من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور

گيسوان تو در انديشه ي من

گرم رقصي موزون

كاشكي پنجه ي من

در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست

چشم من چشمه ي زاينده ي اشك

گونه ام بستر رود

كاشكي همچو حبابي بر آب

در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود

شب تهي از مهتاب

شب تهي از اختر

ابر خاكستري بي باران پوشانده

آسمان را يكسر

ابر خاكستري بي باران دلگير است

و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است

شوق بازآمدن سوي توام هست

اما

تلخي سرد كدورت در تو

پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاكستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

واي ، باران

باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست

 از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ

 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

اب رؤياي فراموشيهاست

خواب را دريابم

كه در آن دولت خاموشيهاست

ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم

و ندايي كه به من مي گويد :

 گر چه شب تاريك است

دل قوي دار ، سحر نزديك است

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن مي بيند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا مي چيند

آسمانها آبي

 پر مرغان صداقت آبي ست

ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند

از گريبان تو صبح صادق

 مي گشايد پر و بال

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

نه

از آن پاكتري

تو بهاري ؟

نه

بهاران از توست

از تو مي گيرد وام

هر بهار اينهمه زيبايي را

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو

سبزي چشم تو

درياي خيال

پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز

مزرع سبز تمنايم را

اي تو چشمانت سبز

 در من اين سبزي هذيان از توست

زندگي از تو و

مرگم از توست

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و دراين راه تباه

عاقبت هستي خود را دادم

آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا

در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟

مرغ آبي اينجاست

در خود آن گمشده را دريابم

ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار

كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن

باز كن پنجره را

تو اگر بازكني پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زيبايي را

بگذاز از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد

كه در آن شكوت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس

صحبت از سادگي و كودكي است

چهره اي نيست عبوس

كودك خواهر من

در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد

كودك خواهر من

امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز

شوكتي مي بخشد

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را مي خواند

گل قاصد آيا

با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز

باز كن پنجره را

صبح دميد

 چه شبي بود و چه فرخنده شبي

آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد

كودك قلب من اين قصه ي شاد

از لبان تو شنيد :

زندگي رويا نيست

زندگي زيبايي ست

مي توان

 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي

مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت

مي توان

از ميان فاصله ها را برداشت

 دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست

قصه ي شيريني ست

كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد

قصه ي نغز تو از غصه تهي ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا

باز برمي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد

چه شبي بود و چه روزي افسوس

با شبان رازي بود

روزها شوري داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هي ، هي

مي پرانديم در آغوش فضا

ما قناريها را

از درون قفس سرد رها مي كرديم

آرزو مي كردم

دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را

من گمان مي كردم

دوستي همچون سروي سرسبز

چارفصلش همه آراستگي ست

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند

از دلم رست گياهي سرسبز

سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت

برگ بر گردون سود

اين گياه سرسبز

اين بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه روياهايي

كه تبه گشت و گذشت

و چه پيوند صميميتها

كه به آساني يك رشته گسست

چه اميدي ، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد

دل من مي سوزد

كه قناريها را پر بستند

و كبوترها را

آه كبوترها را

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دستهاي تو توانايي آن را دارد

كه مرا

زندگاني بخشد

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

دفتر عمر مرا

با وجود تو شكوهي ديگر

رونقي ديگر هست

مي تواني تو به من

زندگاني بخشي

يا بگيري از من

آنچه را مي بخشي

من به بي ساماني

باد را مي مانم

من به سرگرداني

ابر را مي مانم

من به آراستگي خنديدم

من ژوليده به آراستگي خنديدم

سنگ طفلي ، اما

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت

قصه ي بي سر و ساماني من

باد با برگ درختان مي گفت

باد با من مي گفت :

چه تهيدستي مرد

ابر باور مي كرد

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم

آه مي بينم ، مي بينم

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي

من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

چه اميد عبثي

من چه دارم كه تو را در خور ؟

هيچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟

هيچ

تو همه هستي من ، هستي من

تو همه زندگي من هستي

تو چه داري ؟

همه چيز

تو چه كم داري ؟ هيچ

بي تو در مي ابم

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را

كاهش جان من اين شعر من است

آرزو مي كردم

كه تو خواننده ي شعرم باشي

راستي شعر مرا مي خواني ؟

نه ، دريغا ، هرگز

باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي

كاشكي شعر مرا مي خواندي

بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه

بي تو سرگردانتر ، از پژواكم

در كوه

گرد بادم در دشت

برگ پاييزم ، در پنجه ي باد

بي تو سرگردانتر

از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بي سرو سامان

بي تو - اشكم

دردم

آهم

آشيان برده ز ياد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بي تو خاكستر سردم ، خاموش

نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادي

نه خروش

بي تو ديو وحشت

هر زمان مي دردم

بي تو احساس من از زندگي بي بنياد

و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم

كاستن

كاهيدن

كاهش جانم

كم

كم

چه كسي خواهد ديد

مردنم را بي تو ؟

بي تو مردم ، مردم

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي ، روي تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالازدنت را

بي قيد

و تكان دادن دستت كه

مهم نيست زياد

و تكان دادن سر را كه

عجيب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

كاكش مي ديدم

من به خود مي گويم:

چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

باد كولي ، اي باد

تو چه بيرحمانه

شاخ پر برگ درختان را عريان كردي

و جهان را به سموم نفست ويران كردي

باد كولي تو چرا زوزه كشان

همچنان اسبي بگسسته عنان

سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟

 آن غباري كه برانگيزاندي

سخت افزون مي كرد

تيرگي را در دشت

و شفق ، اين شفق شنگرفي

بوي خون داشت ، افق خونين بود

كولي باد پريشاندل آشفته صفت

تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب

تو به من مي گفتي :

صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “

من سفر مي كردم

و در آن تنگ غروب

ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح

دل من پر خون بود

در من اينك كوهي

سر برافراشته از ايمان است

من به هنگام شكوفايي گلها در دشت

باز برمي گردم

و صدا مي زنم :

آي

باز كن پنجره را

باز كن پنجره را

در بگشا

كه بهاران آمد

كه شكفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز كنپنجره را

كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور

كه قناري مي خواند

مي خواند آواز سرور

 كه : بهاران آمد

كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد

سبز برگان درختان همه دنيا را

نشمرديم هنوز

من صدا مي زنم :

باز كن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم

از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو

از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو

بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها

وصبوري مرا

كوه تحسين مي كرد

من اگر سوي تو برمي گردم

دست من خالي نيست

كاروانهاي محبت با خويش

ارمغان آوردم

من به هنگام شكوفايي گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من مي خندي

من صدا مي زنم :

آي با باز كن پنجره را

پنجره را مي بندي

با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها

با تو اكنون چه فراموشيهاست

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد

من اگر ما نشويم ، تنهايم

تو اگر ما نشوي

خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز برپا نكنيم

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آويزد

دشتها نام تو را مي گويند

كوهها شعر مرا مي خوانند

كوه بايد شد و ماند

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند

در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟

در من اين شعله ي عصيان نياز

در تو دمسردي پاييز كه چه ؟

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از تو

متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنايي با شور ؟

و جدايي با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور ؟

سينه ام آينه اي ست

با غباري از غم

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پر مي سازند

آه مگذار ، كه دستان من آن

اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ، آه

با تو اكنون چه فراموشيها

با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست

تو مپندار كه خاموشي من

هست برهان فرانموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

 

          (حمید مصدق)

+ نوشته شده در 10:42 توسط خاطره .
چهارشنبه بیستم تیر 1386

گفته بودی می روی

می روی تا خواسته ات را، این کمترین آرزویت را، فریاد بزنی

می روی تا بغض فروخورده سالیانت را باز هم در گلو بشکنی

 

گفته بودم خسته ام

از خواستن

از فریاد

از بغض

از آرزوها خسته ام

 

رفتی و از دیروز چشم به راهت نشسته ام

اکنون اما

از انتظار خسته ام

 

می آیم

از پی ات

می آیم ...

+ نوشته شده در 9:2 توسط خاطره .
دوشنبه هجدهم تیر 1386

نگاهی به گروه سیاهكل جنگل

 

 

 

 

در سال 1349 و درشرایط اعزام  اعضای سازمان به اردوگاههای الفتح برای آمادگی ورود به فاز نظامی ، حمله چریكهای فدائی خلق به پاسگاه سیاهكل ، مجاهدین خلق را غافلگیر می كند. سازمان تا زمان وقوع حمله ی چریكها به پاسگاه سیاهكل، از وجود یك گروه چریكی ماركسیست كه سابقه ی نسبتاً طولانی نیز دارد، آگاهی ندارد. اگرچه گروه چریكی فدائیان خلق رسماً در اواخر فروردین ماه 1350 اعلام موجودیت كرد، اما عناصر و هسته های اولیه این گروه از فعالین ماركسیست و وابسته به حزب توده بودند كه بواسطه ی محافظه کاری حزب توده از آنها جدا شده بودند. ( تفصیل مطلب در بخش اول آمده است ). سازمان چریكهای فدائی خلق در اولین اطلاعیه رسمی ضمن معرفی خود شمه ای از عملیات انجام شده را گزارش می دهند، در این رابطه می خوانیم :

 

 

 

مبارزه چریكی شروع شده است. در تبریز چریكها به یك پاسگاه كلانتری حمله كردند و یك قبضه مسلسل به غنیمت گرفتند. در سال گذشته بیش از چهل بانك در سراسر كشور خصوصاً در تهران توسط چریكها مورد حمله مسلحانه قرار گرفت و میلیونها تومان پولی كه از مردم ما دزدیده شده، مصادره شد و مورد استفاده مبارزه انقلابی قرار گرفت. یورش قهرمانانه چریكهای از جان گذشته به پاسگاه سیاهكل در گیلان بار دیگر به روشنی تمام نشان می دهد كه مبارزه مسلحانه تنها در راه آزادی مردم ایران است، ما چریكهای فدائی خلق با حمله به پاسگاه كلانتری قلهك و اعدام فرسیوی جنایتكار نشان دادیم كه راه قهرمانانه سیاهكل را ادامه خواهیم داد. “ ( 1 )

 

 

 

 رقابت با چریكهای فدایی خلق

 

 

 

 اگر چه بازتاب عملیات سیاهكل اغراق آمیز بنظر می رسد ، اما برای سازمان مجاهدین خلق كه داعیه ی رهبری مشی چریكی را دارد  ، از چند جهت قابل تعمق و بررسی است.

 

 

 

نخست آنکه سازمان می كوشد در رقابت با سازمانها ی ماركسیست در مبارزه علیه شاه پیشتاز باشد.. و در مرحله بعد با  ضربه زدن به رژیم جبهه دیگری در مقابل نیروهای امنیتی باز تا چریكها بتوانند در این فرصت مجددا خود را سازماندهی كنند.از زمان عملیات سیاهكل تا شروع عملیات مسلحانه سازمان شش ماه طول می كشد ، اما این اتفاق برای اعضای سازمان از جهاتی حكم یك فرصت مناسب  و موثر برای ارزیابی دارد اما در عمل و نتایج حاصل از آن سازمان به این تحلیل  رسید كه در موازنه قدرت و درگیری با ساواك چندان كه مدعی بوده توانا نیست.

 

 

 

 این نتایج در جمع بندی درون تشكیلاتی سازمان از ضربه شهریور 1350 مطرح و حتی مقصر اصلی آن محمد حنیف نژاد معرفی می گردد. در این رابطه در مبحث مستقلی به آن خواهیم پرداخت. بهرحال واقعه ی سیاهكل چنانچه افراد سازمان به آن اعتراف می كنند، نقش تعیین كننده ای بجای می گذارد. یكی از دلایل تسریع سارمان در ورود به  فاز نظامی ،جلوگیری از آسیبهای تشکیلاتی است که به زعم سازمان ساواک در خنثی کردن اولین تهاجمات گروهها ی مسلح کسب و در کنترل سازمانها ی دیگر اعمال می نماید. برای سازمان پیشتاز بودن در مبارزه مسلحانه از این حیث هم دارای اهمیت است که ساواک هنوز در مرحله مادون سازمانها ی مسلح قرار دارد.در این رابطه می خوانیم؛

 

 

 

سازمان مجاهدین اواسط سال 48 به استراتژی مبارزه مسلحانه شهری رسید و طبیعتاً مرحله ی جدید كار خودش را از اواسط سال 1350 یعنی دو سال از دوره ی آمادگی اعلام كرد. اواسط سال 48 تا ورود به عمل ضرورتی بود كه تا حد زیادی دست سازمان نبود. رشد تضادهای اجتماعی و درگیری مردم پیشتاز و روشنفكران با رژیم طبعاً ایجاب می كرد كه سازمان وارد مبارزه مسلحانه بشود. چرا كه با شركت سایر گروهها در امر مبارزه جو پلیسی بالا می رفت و تداوم مبارزه مخفی بدون داشتن یك وجه درگیری آشكار با رژیم امكان پذیر نبود. “ ( 2 )

 

 

 

علیرغم تاکید سازمان بر آمادگی شرایط عینی برای شروع عملیات مسلحانه,اما واقعیت چیز دیگری را به اثبات رساند.در واقع بخشی از این سوئ تفاهم ناشی از تاثیر مجاهدین از تحلیل چریکها است. ارزیابی شتابزده مجاهدین از عملیات سیاهکل به این نتیجه ختم گردید،که سازمان می تواند با شروع عملیات نظامی روند موجود را به نفع کل جنبش مسلحانه تشدید کند.غافل از اینکه عملیات سیاهکل پاسخ درخوری به این سوئ تفاهم تاریخی داد.. در این رابطه می توان به نقش مردم منطقه در دستگیری افراد در  جزوه ی درون تشكیلاتی سازمان چریكها با عنوان « حقایقی درباره ی جنبش سیاهكل » اشاره كرد و همچنین ارزیابی درون تشكیلاتی سازمان مجاهدین كه از منظر آنها اساساً جایگاهی برای مردم در این عملیات قائل نبودند. این دستاوردها پس از فروکش کردن جو روانی عملیات منتشر گردید. میثمی در این رابطه می گوید؛

 

 

 

درباره ی جنگل تحلیلی شده بود كه درست یادم نمی آید، ولی به این مضمون بود كه آنها در انتخاب جنگل به شرایط و ابزار اصالت دادند، نه مردم. “ ( 3 )

 

 

 

در جای دیگر یكی از ویژگیهای عملیات سیاهكل در تحلیلهای درون تشكیلاتی سازمان مجاهدین بی اعتمادی مطلق به مردم ذكر می شود.

 

 

 

خط مشی سیاهكل، سه ویژگی داشت، بی اعتمادی مطلق به توده ها، صعود به جای سقوط و تحرك مطلق. “ ( 4 )

 

 

 

 

 

شرایط عینی و مبارزه مسلحانه

 

 

 

 در ادبیات انقلاب ماركسیستی و متاثر از آن در اندیشه سیاسی مجاهدین شرایط عینی عبارت است از آمادگی مردم برای تغییر بنیادی جامعه از طریق سرنگونی رژیم سیاسی حاكم ، در این نگرش شرایط اقتصادی ، فقر، تضاد طبقاتی بعنوان عوامل مادی تعیین این شرایط محسوب  می شوند. به زعم چریكهای فدائی عملیات سیاهكل ماحاصل ارزیابی از همین شرایط عینی است كه در نهایت منجر به حضور نیروی پیشتاز می گردد. اما آنچه در عمل حاصل شد، هم چریكها و هم سازمان را نسبت به برداشتهای خود از شرایط اجتماعی و عینی دچار تردید و ابهام نمود. پیامد های حركت سیاهكل نشان می دهد كه آنها در برآورد حداقل محاسبات خود در رابطه با مردم منطقه  فاقد نگاه واقع گرایانه هستند. تا جایی كه عمده دلایل شكست عملیات در ارزیابی اشتباه از مردم منطقه ذكر می شود. در تحلیلهای چریكهای فدائی اینگونه می آید؛

 

 

 

عدم قاطعیت افراد كوه در برخورد با حوادث. بطوری كه چهار نفرشان توسط روستائیان ناآگاه دستگیر شدند. و این رفقا بخاطر طرز تفكر سنتی خود و بخاطر اینكه مبادا یك روستائی آسیب ببیند با آنها رفتار خشن و نظامی نكردند. آنها فكر می كردند كه به هیچ وجه به هیچ روستائی در هیچ شرایطی نباید آسیبی برسد. لذا وقتی دهقانان درصدد دستگیری آنان برآمدند مسلحانه اقدام نكردند. “ ( 5 )

 

 

 

چنانچه ملاحظه میشود در تحلیل چریکها دلیل شکست عملیات در واقع اخلاق گرائی ذکر می شود . به این معنا که واکنش خشونت آمیز چریکها در قبال روستائیان نا آگاه می توانست روند عملیات را به گونه ای دیگر رفم بزند. به نظر می رسد  صراحت تحلیلها نیاز به هیچ تفسیری نداشته باشد. در این رابطه تنها می توان به درك عمیق آیت الله خمینی از فرجام این گونه حركتها رسیدو اینكه  مشی مسلحانه به چه نتایج و فرایندیختم می گردد.. یكی از نزدیكان آیت الله خمینی در رابطه با استفتا از ایشان درباره ی جنگ مسلحانه و شیوه های چریكی می گوید؛

 

 

 

نگارنده گاهی درباره ی سازمان با امام گفتگو كردم و پشتیبانی از مبارزه قهرآمیز و مسلحانه را خواستار شدم لیكن در بیشتر موارد با سكوت ایشان روبرو شدم. گاهی در پاسخ تنها به « صلاح نیست » بسنده می كردند و گاهی نیز پیرامون خیزش قهرآمیز اظهارنظر می كردند كه مبارزه مسلحانه بدون رهبری و نظارت عالمان وارسته و آزموده و خیزشی فراگیر و همه جانبه، مایه ی هرج و مرج و خونریزی ناروا و از میان رفتن افراد بی گناه خواهد شد و بردی نخواهد داشت. “ ( 6‌ )

 

 

 

و پاسخ صریح تر آیت الله خمینی به حسین روحانی درباره مشی چریكی كه میگویند:

 

 

 

چون اظهار كرد كه می خواهیم قیام مسلحانه كنیم، فقط یك كلمه به او گفتم این كار را نكنید چون موفق نمی شوید و خود را به هدر می دهید. “ ( 7 )

 

 

 

 اگرچه سازمان در  فاز مسلحانه و زمان شروع آن به شدت تحت تأثیر چریكها واقع می شود اما شكست واقعه ی سیاهكل منجر به تجدیدنظر در مشی قیام شهری و تبدیل آن به حركتهای كوچك هسته ها می شود. از این تغییرات اعضاء خارج از كشور اطلاع ندارند. آن گونه كه میثمی اشاره می كند در ملاقات حسین روحانی با آیت الله خمینی در سال 1351 او كماكان بر مشی چریكی شهری اشاره دارد و آیت الله خمینی نیز صریحاً با این روش مخالفت می كنند.

 

 

 

با اتفاقاتی كه اواخر سال 1349 در سیاهكل و سپس در شهر رخ داد. این خط مشی تغییر كرد و به همین تیمها و حركتهای كوچك رسید. نه حالت قیام. “ ( 8 )

 

 

 

در بررسی تأثیرات و پی آمدهای عملیات سیاهكل كه منجر به تغییرات اساسی در استراتژی مبارزه سازمان می شود, دریافتهای سیاسی, تئوریك و راهبردی سازمان از شرایط اجتماعی حائز اهمیت است.  اینكه سازمان بر اساس مبارزات گذشته خود را  تنها مدعی جدی سرنگونی رژیم می داند ولی در مواجهه با شرایط اجتماعی تا چه اندازه ذهنی تحلیل و تصمیم می گیرد. عملیات سیاهكل گذشته از اینكه موجب شكست و انهدام گروه چریكی موسوم به جنگل می شود, ولی به دلیل تأثیرات خود  موجب ضربه ی ساواك در شهریور 1350  به سازمان  می گردد. درواقع ضربه ی سال 1350 نتیجه  اولین تاثیر پذیری سازمان از گرایشات تئوریك به ماركسیسم و پیروی از كلیشه سازی  است. در این رابطه می خوانیم؛

 

 

 

ضربه ی سال 1350 به این دلیل بود كه سازمان موقع عمل, می خواست با یك توان خیلی زیاد و از یك نقطه خیلی بالا و با عمل بزرگ وارد كار بشود, كما اینكه اقداماتی را هم كه بعد از سال 50 كرد و عملیاتی را كه انجام داد نشان دهنده, این واقعیت بود, در حالی كه خوب رشد كمی خود را نكرده بود.“ (9)

 

 

 

بهرحال عملیات سیاهكل تأثیر تعیین كننده ای بر سازمان گذاشت. آنها بر این باوربودند که باید پیشتاز عرصه مبارزه مسلحانه باشند, اما عملیات سیاهكل آنها را در موضعی قرار داد تا با اجرای به اصطلاح « عمل بزرگ » ودر شرایطی که فاقد حداقل امکانات بودند   هم موجودیت خود را در یك سطح بزرگ اعلام نمایند و هم از هژمونی سازمان چریكهای فدائی خلق بعنوان پیشتاز مبارزه مسلحانه خارج شوند.

 

 

 

 

 

فهرست منابع

 

1- تاریخ مبارزات مردم ایران، حقایقی درباره ی جنبش جنگل و حماسه ی سیاهكل. انتشارات چریكهای فدائی خلق ایران صفحات 23 تا 25.

 

2- از نهضت تا مجاهدین، لطف الله میثمی. ص 399.

 

3- از نهضت تا مجاهدین، لطف الله میثمی. ص 381.

 

4- از نهضت تا مجاهدین، لطف الله میثمی. ص 382.

 

5- حماسه ی سیاهكل، یادواره ی اولین سالگرد عملیات سیاهكل، انتشارات چریكهای فدائی خلق. ص 44.

 

6- نهضت امام خمینی، جلد سوم، حمید روحانی، ص 649.

 

7- نهضت امام خمینی، جلد سوم، حمید روحانی، ص 651.

 

8- از نهضت تا مجاهدین. لطف الله میثمی. ص 387.

 

9- مجموعه ی دو سخنرانی، دانشگاه تربیت معلم، ص 24، انتشارات سازمان مجاهدین، سال 1358.

 

 

 

 

+ نوشته شده در 15:56 توسط خاطره .
دوشنبه هجدهم تیر 1386

 

 

گفتگو با عاطفه گرگین، همسر خسرو گلسرخی

 

بار خسرو گلسرخی همیشه به دوشم بوده است

 

این استعمار

 

این جامه سیاه معلق را چگونه پیوندیست

 

با سرزمین من؟

 

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا

 

آیا شکست

 

در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

 

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود

 

که سایه مطبوع خویش را

 

بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد

 

و باغ‌ها میان عطش سوخت

 

و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد

 

این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود

 

ثقل زمین کجاست

 

من در کجای جهان ایستاده‌ام

 

با باری ز فریاد‌های خفته و خونین

 

ای سرزمین من !

 

من در کجای جهان ایستاده‌ام؟

خانم گرگین این صدا را چند وقت است نشنیدید؟

خیلی وقت است. من بعضی وقت‌ها گوش می‌دهم چون نوارش را دارم، اما سعی می‌کنم کمتر بشنوم. برای این‌که خب خاطرات زیادی را در من زنده می‌کند و باعث می‌شود که یک نوع اندوه به من دست بدهد. نه اندوه خیلی زیاد چون فکر می‌کنم اتفاقی که برای خسرو گلسرخی افتاد، یعنی همین دادگاه و بعد مرگ قهرمانانه‌اش، خودش افتخاری بود برای من که همسرش بودم و آدم‌های دور و برش که او را می‌شناختند و فکر می‌کنم جامعه ایران.

 

البته از نبودنش دلگیر و اندوهگین می‌شدم، اما نه به‌عنوان کسی که زار درونی بزند و فکر کند که یک چیزی را گم کرده من فکر می‌کنم هیچ‌وقت هیچ چیزی را در زندگی‌ام گم نکردم. همین را می‌توانم به شما بگویم.

زندگی شما با خسرو گلسرخی یک زندگی شاعرانه بود؟

زندگی من با گلسرخی؟.... بله! ما در واقع هردو دست به قلم بودیم، یعنی از بچه‌های اهل قلم بودیم که با هم آشنا شدیم، در سال‌های ۴۸. خسرو در روزنامه‌های مختلف می‌نوشت، من هم همین‌طور. در ضمن شعر هم می‌گفتیم. هردو تقریبا برای جامعه ایران در آن دوره، آدم‌های آشنایی بودیم. همیشه مرتب می‌نوشتیم، چه نقد کتاب چه نقد سینما و چه نقد شعر. آشنایی ما هم از همینجا شروع شد.

با شعر با هم آشنا شدید؟

بله. یادم هست، در یکی از همین نشریاتی که کار می‌کردم سه‌شنبه‌ها بعدازظهر جلسه‌های دیداری داشتیم، که یک روز خسرو گلسرخی هم آمد، شعری از خودش را خواند و ما از همان جا با هم بیشتر آشنا شدیم. یعنی آشنا بودیم، ولی از آنجا باهم بیشتر آشنا شدیم و این آشنایی ادامه پیدا کرد. یادم هست که همان روز من را دعوت کرد به تالار رودکی که آنجا آقای حشمت سنجری برنامه‌ای داشت. من دعوتش را قبول کردم و رفتیم. دیگر از آن موقع بیشتر بهم نزدیک شدیم. چون نزدیکی‌های فکری خیلی زیادی باهم داشتیم، در شعر و هنرهای دیگری که در آن موقع خیلی دنبالش می‌رفتیم...

این شروع یک عشق بود خانم گرگین؟

فکر می‌کنم، البته! چون هردو خیلی خیلی جوان بودیم. نمی‌خواهم بگویم که در سنین دیگر چنین اتفاقی نمی‌افتد، اما... بله! غیر از این نبود. یک واقعیتی بود که ما را بهم پیوند داد.

چقدر فاصله‌ بود میان آشنایی‌ و تصمیم‌تان برای زندگی مشترک؟

خیلی سریع دیگر... یعنی اوایل سال ۴۸ با هم آشنا شدیم و اواخر همان سال ازدواج کردیم.

خب پس خیلی نتوانستید منتظر...

وقایع دیگری باشیم...نخیر! خیلی سریع هردو... تقریبا هردو ۲۵ـ۲۴ ساله بودیم که با هم ازدواج کردیم.

به نظر می‌رسد بین شعر، بین دنیای شاعرانه، دنیای رمانس و دنیای سیاست یک خط فاصله‌ بزرگ هست اما...

البته بسته به این است که در چه زمانی در چه دوره و در چه شرایطی باشد. تقریبا عده‌ای از شاعران به «هنر برای هنر» معتقدند و عده‌ای هم نیستند. خسرو با صرفا «هنر برای هنر» به‌طور کلی، چه در شعر چه در هنرهای دیگر، موافقت زیادی نداشت. من هم خودم شخصا فکر می‌کنم همین‌طوری آدم نمی‌تواند دست به قلم داشته باشد و بنشیند شعر بگوید، حتی عاشق بشود، دوست داشته باشد، اما مسایل اجتماعی را نبیند. سیاست در مسایل اجتماعی جاری‌ست و به نظر من در تمام روز و لحظه‌هایمان هست. شما تلویزیون را باز می‌کنید، همین رادیو خودتان را آدم باز می‌کند، با تمام مسایلی که به آنها گوش می‌دهد، از موزیک و نقد کتاب تا داستانخوانی و مسایل دیگر، بازهم شما در سیاست‌اید. یعنی می‌خواهم بگویم همه‌ اینها مربوط می‌شوند به سیاست. سیاست چیزی‌ست که در تمام حرکت‌های ما جلوه‌ خودش را دارد. من فکر می‌کنم اینطور باشد.

 

 

۲۴ساعت از زندگی روزمره‌ی شما را تصور کنیم، در همان سال های اول آشنایی‌تان. این ۲۴ساعت چطور می‌گذشت؟

من می‌توانم حتی یک روز پیش از دیگرندیدن خسرو را برایتان بگویم. ما صبح‌ها با هم پا می‌شدیم، می‌آمدیم ازخانه بیرون و سوار تاکسی می‌شدیم. خسرو می‌رفت روزنامه‌ «کیهان»، من هم می‌رفتم رادیو، آن‌وقت‌ها من در رادیو کار می‌کردم.

توی میدان ارگ؟

بله. چون مسیرمان یکی بود. او اول پیاده می‌شد و من هم می‌رفتم میدان ارک.

آقای گلسرخی آنجا توی روزنامه کیهان چکار می‌کردند؟

خسرو منتقد بود. فکر می‌کنم... سردبیر بخش هنری روزنامه کیهان در آن زمان بود. نقد کتاب، تئاتر، سینما و این‌جور چیزها.

شما توی رادیو چکار می‌کردید آن موقع؟

من هم همین کارها را می‌کردم... بله دیگر... مصاحبه می‌کردیم، شعر می‌خواندیم یا از دیگران...

ساعت کاری شما کی شروع می‌شد خانم گرگین؟

ما هردو ۸ صبح از خانه می‌رفتیم بیرون. ظهر برمی‌گشتیم خانه، چون خانه نزدیک بود. برمی‌گشتیم خانه ناهار می‌خوردیم و دوباره عصر می‌رفتیم سر کارمان و تا ساعت ۵ـ۴ تقریبا بیرون بودیم‌ و بعد هم یا می‌آمدیم منزل یا می‌رفتیم بیرون که بیشتر موقع‌ها به دلیل اینکه باید می‌رفتیم کارها را می‌دیدیم و اینها، یا مثلا به تئاتر می‌رفتیم و یا برای شنیدن موزیک و اینها که بتوانیم بنویسیم. او نقد می‌نوشت، البته در بخش‌های هنری. من در رادیو و او هم در روزنامه. بیشتر روزها و شب‌هایمان را... روزهای‌مان را البته و نه شب‌های‌مان، به اینگونه مسایل می‌پرداختیم.

قاعدتا شب‌ها هم با جمع‌های دوستانه می‌گذشت و یا عصرها.

البته! ما دوستان بسیار زیادی داشتیم که همه اهل قلم بودند. همه با هم جمع می‌شدیم و واقعا یاد آن روزها بخیر. الان این‌روزها گم شده‌اند. اصلا نیستند، وجود ندارند... یا آن آدمها اصلا دیگر وجود ندارند.

کسانی را، از آدم‌های آن روزگار، نام می‌توانید ببرید؟

بله. شاملو بود، اخوان بود. خیلی‌های دیگری بودند که متاسفانه الان نیستند. فریدون مشیری، نادرپور و دکتر ساعدی بودند مخصوصا که خیلی دوستان خوبی بودیم و جمع‌های بسیار خوبی داشتیم.

تاریخ زندگی شما می‌گوید که سال‌های معدودی باهم زندگی کردید.

دقیقا همین‌طور است. ما سال ۱۳۴۸ باهم ازدواج کردیم و سال ۵۲ دیگر پایان زندگی مشترک‌مان بود. خسرو دستگیر شد، من‌هم البته یک هفته بعد از او دستگیر شدم.

چی شد که این‌قدر به آتش سیاست نزدیک شدید، هم شما و هم خسرو گلسرخی؟

خیلی داستان عجیب و غریبی خواهد بود. خسرو گلسرخی اولا بیشتر شاعر و نویسنده بود که چهره‌ تابناکادبی- سیاسی‌اش در دفاعیات شجاعانه‌اش نمودار شد. دفاعیاتی که در دادگاه داشت و الان یک قسمت‌اش را پخش کردید. خسرو به نظر من که نزدیک‌ترین فرد به او بودم در زندگی‌اش، اهل آن‌چیزهایی که بهش بسته بودند مطلقا نبود. همه این را می‌دانند. خسرو به نظر من کار اساسی‌اش همان دفاع جانانه‌اش در دفاع از مردمش کرد و گفت، من هیچ حرفی در رابطه با خودم ندارم بزنم، من از خلق‌ام دفاع می‌کنم. همین روزها که بارها و بارها دفاعیاتش پخش شد از تلویزیون جمهوری اسلامی، خیلی از جوانان تماس می‌گیرند، ای‌میل می‌زنند، صحبت می‌کنند و برایشان خیلی عجیب است و خیلی ستایشش می‌کنند. یعنی می‌خواهم بگویم خسرو به آن صورت هیچ‌کار سیاسی نکرده بود. کار سیاسی‌اش همین بود که من و شما و دیگران داریم از تلویزیون می‌بینیم و می‌شنویم. البته خسرو منتقد خیلی خوبی بود. شعرهایش خیلی مردمی و سیاسی بودند. قلم‌اش اصلا قلمی اجتماعی و سیاسی بود. سیاسی نه به‌معنای گروهی و سازمانی و توپ و تفنگ و اینها، تفکرش تفکری توده‌ای و مردمی بود. به این دلیل بود، به نظرم، که خسرو را می‌خواستند ازپای دربیاورند.

شما و بقیه جوان‌های هم دوره‌ شما به نحو غریبی کله‌تان بوی قورمه سبزی می‌داد؟

چطور؟

به معنای واقعی کلمه، یعنی وارد یک دایره‌ای شدید که خطرناک بوده، شاید با حس و حال شاعرانه‌ شما همخوانی نداشته. گاهی وقتها به نظر خودتان این‌طور نمی‌رسد؟

من می‌خواهم بگویم که ما جوان‌تر از آن بودیم که به این مسایلی که شما می‌گویید اندیشیده باشیم. البته تازه گروه‌هایی تشکیل شده بود و داشتند یک کارهایی می‌کردند. اما، ما با این گروه‌ها نبودیم مطلقا. ما دوتا کارهایمان کارهای نوشتنی بود، کارمان نقد بود و حتی صحبت‌های خیلی ملایم. یعنی واقعا کار داغی نکرده بودیم. گفتم، خسرو کار داغش واقعا همین بود که شما دارید می‌بینید، کار جانانه‌اش. کاری که خلاف باشد واقعا نکرده بود. آخر می‌دانید، واقعا سوال که می‌کنید، یعنی شما به یک اقدامی دست زده باشید، ولی ما به هیچ اقدامی دست نزده بودیم. اقدام ما فقط توسط قلم و کاغذ بود که نقد می‌کردیم...

البته با قلم هم می‌شود اقدام سیاسی کرد خانم گرگین!

البته، البته. همین است. ولی این آزادی است دیگر.‌ من فکر می‌کنم این تنها آزادی‌ است که باید وجود داشته باشد. اگر قرار بشود آدم نوک قلمش را هم بشکند و نتواند چیز بنویسد، نتواند حتی حرف بزند، دیگر کمترین حیثیتی برای بشر باقی نمی‌ماند. پس چکار کنند آدم؟ یک نویسنده باید بتواند حرفش را بزند. آدم باید بتواند حرفش را بزند، شاعر باید آنچه فکر می‌کند را بنویسد، یک منتقد باید آنچه را که فکر می‌کند بنویسد.... یعنی این واقعا به همان اندیشه برمی‌گردد. اگر آزادی اندیشه نباشد که دیگر واقعا استبداد و دیکتاتوری‌ست.

خسرو گلسرخی بیش از یکسال در زندان بود تا روزی که تیرباران شد.

بله. خسرو در فرودین ۵۲، شانزدهم، فکر می‌کنم دستگیر شد. چهاردهم یا شانزدهم. و آخر بهمن ماه، درست امروز ۲۹ بهمن تیرباران شد. کمتر از یک سال

شما در این مدت کجا بودید؟

من خودم هم در زندان بودم.

 

در همان دورانی که خسرو گلسرخی زندان بود؟

بله،. من را هم بعد از خسرو و بی هیچ دلیل مشخصی دستگیر کردند. ۴سال در زندان بودم. البته با گروه آنها محاکمه نشدم. تنهایی محاکمه شدم و بی‌هیچ دلیلی، طبق معمول دیگر.

در زمان تیرباران خسرو گلسرخی شما در زندان بودید؟

من، بله.

و در زندان خبر را شنیدید؟

بله، در زندان خبر را شنیدم. به من گفتند که اینها تیرباران شدند.

در مورد آن‌روز حرف بزنیم؟

حرف بزنیم؟ خب الان سال‌ها گذشته، ۳۳ سال گذشته، اما دقیقا یادم هست که هر روز منتظر بودیم ببینیم روزنامه‌ها چی می‌نویسند. چون آن‌وقت‌ها در زندان سیاسی زنان تلویزیون نبود که بتوانیم دادگاه ر دنبال کنیم. از همین روزنامه‌هایی که بعدازظهرها به ما می‌دادند می‌خواندیم. آن‌شب یکی از این روزنامه‌ها را آوردند که صفحه‌ اولش تیتر زده بودند حکم اعدام دانشیان و گلسرخی ابرام شده بود. روزنامه را نگهبان بند آورد. خب بچه‌ها همه خیلی ناراحت بودند. من تنها گفتم که خب بالاخره هر کسی یک‌جوری می‌میرد، چه بهتر که آدم اینطور با افتخار بمیرد. یعنی تنها عکس‌العمل من آن‌موقع این بود، واقعا این بود. بچه‌هایی که آنجا بودند تعدادی‌شان مذهبی بودند و تعدادی هم بچه‌های چپ بودند که بچه‌های مذهبی به خواندن قرآن پرداختند و بچه‌های چپ هم که همیشه سرود می‌خواندند.

 

 

این‌ شاید مسئله‌ شخصی من است...ببینید... شما با خسرو گلسرخی زندگی کرده بودید، دوستش داشتید و خبر ابرام حکم اعدام ان کسی را که دوست داشتید می‌شنوید. من نمی‌دانم فضای سیاسی یا فضای ایدئولوژیک آن‌موقع چه‌طور بوده ولی به نظر من با این اتفاق مهم زندگی‌تان سیاسی رفتار می‌کنید...

می‌دانید چرا؟ دقیقا می‌فهمم چه می‌گویید. می‌گویید، چطور ممکن است آدم... خب من خودم هم گمان می‌کنم که ۲۳سالم بود...

بله، شما خیلی جوان بودید آن‌موقع.

خسرو هم سنی نداشت، دو سال از من بزرگ‌تر بود. ببینید، در شرایطی شما باید سعی کنید که نشکنید. اگر خودتان را نگه ندارید، می‌شکنید و این شکستن اول برای خودتان بد است. از نظر روحی اصلا می‌افتید یک گوشه و بعد هم بیماری... دچار یک بیماری روانی می‌شوید. کاری که ما همیشه یاد می‌گرفتیم، یعنی توی خودمان، چون من وابسته به هیچ گروه و دار و دسته‌ای نبودم، چنانکه خود خسرو هم نبود. اما از اول بخودم گفته بودم. من تقریبا ۹ماه بود در زندان بودم، یعنی از همان فروردین تا بهمن. اصلا باور نمی‌کردیم که چنین اتفاقی بیفتد و حالا وقتی افتاده بود، دیگر چه باید می‌کردیم. یا می‌باید می‌نشستیم یک گوشه و خودمان را از بین می‌بردیم که واقعا خیلی سریع هم این اتفاق‌ها می‌افتد. یعنی اگر آدم به‌خودش مسلط نشد، فورا از بین می‌رود. منظورم این است که به لحاظ روحی‌ آدم مجبور است و وقتی آدم مجبور است واقعا باید عشق، دوست‌داشتن، عاطفه و همه‌ این چیزها را در گوشه‌ای از قلبش نگه دارد و خودش را نوع دیگری نشان بدهد که غیر از آنی‌ست که در درونش هست. یعنی واقعا درون آدم یک چیز دیگر بود، ولی بیرون آدم می‌باید یک چیز دیگری جلوه می‌داشت. تنها همین را می‌توانم بگویم، در رابطه با عشق و دوست‌داشتن، مخصوصا در آن دوره که گفتم، بالاخره دوران بحبوحه‌ جوانی ما بود و ما مثل همهف خیلی سریع به‌هم پیوند خورده بودیم. دیگر بچه‌ها هم همینطور بودند و اختصاصی ما دوتا فقط نبود. ولی باید جلوه ظاهری را کنترل می‌کردیم.

پس یک‌طوری رفتارتان سیاسی بود؟

دقیقا. گفتم که، آن‌موقع آنقدر جوان بودیم که من واقعا نمی‌توانم آن دوران را تحلیل کنم. ولی الان که از من می‌پرسید، برای اولین بارست که در همین لحظه به آن فکر می‌کنم که واقعا چه چیزی باعث شد که آدم یک چنین حرفی بزند؟ خب فقط برای اینکه بگوید من قوی‌ام؟ بله! حتما همین بوده که وقتی آن روزنامه را به من می‌دهند و من هم آن حرف را می‌زنم. فقط به‌خاطر همین است.

شاید آن روزنامه را می‌دهند به شما که شما بشکنید و شما می‌خواهید که ناکام بگذاریدشان.

دقیقا همین است، یعنی یک‌نوع مبارزه که آدم ناخودآگاه می‌کند، می‌دانید! یعنی به‌جز این چیز دیگری نباید باشد. ولی خب یاد و خاطره و همه‌ی این چیزها که تا امروز هم همیشه با آدم است، مخصوصا یک چنین آدم‌هایی که هر روز می آیند روی آنتن و می‌روند.

خانم گرگین! چشم‌های شما چه رنگی‌ست؟

چشم‌های من قهوه‌ای متمایل به مشکی.

چون داشتم شعری از خسرو گلسرخی می‌خواندم، الان پیش چشمم است. می‌گوید که ابریشم سیاه ...

ابریشم سیاه دو چشم‌ات خانه من است/ خانه‌ای که در آن خواب می‌روم. یک چنین چیزی. من الان جلویم نیست، بله! می‌گوید:«ابریشم سیاه دو چشم‌ات خانه‌ من است/ خانه‌ای که در آن خواب می‌روم و می‌میرم». یک چنین چیزی باید باشد.

بله. ابریشم سیاه دو چشم‌ات/ یادآور شبی زمستانی‌ست/ من بی‌ردا...

...بدون وحشت دشنه...

...شادمانه خواب می‌رفتم/ ابریشم سیاه دو چشم‌ات خانه‌ من است...

و خانه‌ای که در آن خواب می‌روم و می‌میرم.

و می‌میرم...

و می‌میرم. خیلی زیباست، بله؟

بله،‌ خیلی زیباست. می‌خواستم بپرسم این شعر را برای چشم‌های شما گفتند که خب دیگر تردیدی ندارم. برای چشم‌های شما گفته...

این را دیگر واقعا نمی‌دانم چه بگویم... نمی‌دانم، شعرهای زیادی دارد خسرو.پ مثل: «باید که دوست بداریم یاران/ باید که چون خزر بخروشیم/ فریادهای ما اگرچه رسا نیست/ باید یکی شود/ باید تپیدن هر قلب/ اینک سرود/ باید سرخی هر خون/ اینک پرچم/ باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد». این یک شعرخیلی بلند ا‌ست که در آن دوره خیلی طرفدار داشت.

این شعری که برایتان خواندم از این جهت چشمم را گرفت که یک خسرو گلسرخی‌ای را ما می‌شناسیم که سیاسی‌ست، می‌رود پشت تریبون دادگاه حرف‌های داغ سیاسی می‌زند و بعد انگار پاردوکسی که هست بین آن حرف‌های سیاسی‌اش و این شعرهای عاشقانه‌ قبل از اینکه بیایم با شما صحبت کنم چند لحظه من را گرفت.

در این شعر... اسمش هم هست «ابریشم سیاه دو چشم‌ات» می‌گوید: «بر تپه‌ها ‌بایست/ پریشان کن/ اینک هجوم فاصله‌ها را/ ای آمده ز عمق فراموشی/ در من عقاب منقلبی‌ هست/ که هرگز ز خستگی نرانده سخن/ هرگز نگفته: آری/ از من مخواه فرود آیم/ بگذار روی‌زردی بابک را/ هرگز به‌یاد نیارند». همین است دیگر، بله؟

بله، بله.

بعد می‌گوید: «ابریشم سیاه دو چشم‌ات/ یادآور شبی زمستانی‌ست/ من بی‌ردا/ بدون وحشت دشنه/ شادمانه خواب می‌رفتم/ ابریشم سیاه دو چشم‌ت/ خانه‌ من است/ آن خانه‌ای/ که در آن خواب می‌روم/ و می‌میرم». البته من تکه‌ای از این‌ور خواندم و تکه‌ای از آن‌ور. چون جلویتان هست و دارید می‌بینید، احتمالا شعر بلندی‌ست. بله می‌گفتید.

خب، این آدم سیاسی چطوری آن‌قدر عاشق بوده؟ چطور آن آدم عاشق این‌همه سیاسی بوده؟ آن‌همه شاعر بوده؟ این را برایمان تعریف کنید.

راستش این داستان یک داستان شخصی‌ست و ایکاش خودش می‌گفت. چون آن چیزی که در درون او می‌گذشت، شکافتن‌اش برای من کمی مشکل است، آن هم الان، بعد از این سی‌وچندسالی که گذشته. خسرو با عنایت به پیشینه‌ درخشان تفکری‌اش که همان عشق به مردم بوده، خیلی آدم عجیبی بود، خیلی دوست داشت مردمش را. در همین شعری که شما گفتید، می‌بینید همان قسمت اول، در همان ابریشم سیاه دو چشمت می‌گوید: در من عقاب منقلبی‌ست/ که هرگز ز خستگی نرانده سخن/ هرگز نگفته: آری/ از من مخواه فرود آیم... اصلا هم عاشقانه است هم یک‌نوع نظم فکری در آن هست. همه کارش همین بود...

تا آن‌جا که بگذار روی زردی بابک را/ هرگز بیاد نیارند...

بله، بله. می‌خواهم بگویم دور از سیاست نیست این که: «در انزوا چه کسی خواب آفتاب دید/ تا من به انتظار بمانم/ کنار دریچه/ و درخیال بال کبوتر/ سقوط کنم میان سیاهی». یعنی شما به هر بیت‌اش که نگاه کنید، می‌بینید حرفی دارد. درست است که شما را دوست دارد و درباره‌ی چشمان آد‌م‌ها می‌گوید یا محو یک عشق مشخص است، اما این عشق‌اش را جدا از آرمان درونی‌اش نمی‌داند و آرمانش هم مردمش‌اند. واقعا این‌طور بوده. یعنی آن‌چیزی که شما دیدید و در دادگاهش هم گفت. یعنی واقعیت‌اش این بوده. از خسرو حرف زیاد دارم که اگر کتابی را که دارم درمی‌آورم بخوانید آنجا هم می‌بینید که واقعا می‌شناسیمش.

دارید کتابی در مورد خسرو گلسرخی منتشر می‌کنید؟

نخیر. یک چیزی اختصاصاً در مورد او ولی در مورد او هم نوشته‌ام.

زندگی خودتان؟

بله دیگر، تقریبا یک چنین حالتی. بله... همه چی باهم است. زندگی‌... همان زندگی که خودمان هم به‌طور کلی در آن قرار گرفته‌ایم. ما، من، خسرو و دیگران. من نمی‌دانم این شعر قبل از اعدامش را هم دیده‌اید که می‌گوید: «خون ما می‌شکفد در برف/ برف اسفندی/ خون ما می‌شکفد بر لاله/ خون ما پیرهن کارگران/ خون ما پیرهن دهقانان».

روزگار یک دختر جوان شاعر و نویسنده که با یک پسر جوان شاعر و نویسنده ازدواج کرده بعد از این اتفاق بزرگی که در زندگیش می‌افتد به چه سمت و سویی پیش می‌رود؟

منظورتان آن دخترخانم است؟

منظورم همین دخترخانمی‌ست که الان دارم با او صحبت می‌کنم.

...که الان دیگر در سن...خب، زندگی من خیلی عوض شد، به دلیل... یعنی گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم به چه دلیل؟ به دلیل این‌که یک نام روی شانه‌ام بود که هرجا می‌رفتم و... هنوز هم که هنوز است هرجا که اسم من باشد، اسم او هم دنبالش هست اما هرجا اسم او باشد طبیعتا اسم من به‌میان نمی‌آید. نمی‌دانم، شاید این‌طوری باشد.

 

من اولا تمام کارهایم را اگر خوانده باشید، چه شعرها چه مقاله‌ها چه کتاب‌ها را همیشه به اسم خودم نوشتم، یعنی قبل از ازدواجم هم همین‌طور بود. وقتی من با خسرو آشنا شدم، به اسم خودم چیز می‌نوشتم، یعنی درهمه نشریات شعرها و کارهایم به اسم خودم بود.

عاطفه گرگین بودید و عاطفه گرگین ماندید؟

ماندم، یعنی می‌خواهم بگویم که همیشه می‌خواستم استقلال خودم را داشته باشم. چون زن یک شاعر شدم، چون زن یک نویسنده شدم، دلیل این نیست که باید تحت تاثیر کاراکتر او قرار بگیرم. به این دلیل سعی کردم که خودم باشم و خودم ماندم و تا حالا هم خودم هستم. اما بار خسرو گلسرخی همیشه به دوشم بوده، یعنی نتوانستم راحت زندگی کنم، در هیچ جا، در هیچ جا واقعا. هرجا رفتم با انگشت نشانم دادند که این همان است‌، مثلا زن فلانی‌ست. این هست که... سخت بود، خیلی سخت بوده برایم، ولی مجبور بودم که تحملش کنم و هنوز هم دارم تحملش می‌کنم.

هی‌چوقت نخواستید فاصله بگیرید؟

من خواستم، ولی نگذاشتند. فاصله... منظورتان فاصله‌ نامی‌ست یا...؟

فاصله‌ عاطفی، فاصله‌ نامی.

فاصله‌ عاطفی که خودبخود بوجود می‌آید، یعنی وقتی که شما ۳۰سال هیچ رابطه‌ کلامی، نگاهی، نشست و برخاست با کسی نداشته‌ باشید، فقط یک خاطره برایتان می‌ماند. درست است؟ خاطره هست. البته احترام، عشق و خاطره وجود دارد و این احترام همیشه هست. مخصوصا که من فرزندی از او دارم. آدم مگر می‌تواند چنین کسی را فراموش کند، آن‌هم وقتی همسرش بوده و پدر فرزندش؟ ولی فاصله‌گرفتن... من دقیقا منظورتان را نمی‌دانم،‌ چه نوع فاصله‌ای؟

زندگی مستقل از سنگینی نام خسرو گلسرخی؟

من فکر می‌کنم تمام دوران زندگی‌ام سعی کرده‌ام مستقل باشم. واقعا من نبودم که بخواهم زیر سایه‌ او زندگی کنم و همانطور که به شما گفتم، من همه کارهایم را حتی به اسم خودم می‌نوشتم. یعنی نوشته‌هایم و همه زندگی‌ام به اسم خودم بوده. ولی سایه‌ او بوده دیگر، یعنی خب آدم کمی نبود که مثلا به شکلی از خاطره‌ها برود بیرون. اگر از خاطره‌ مردم رفته بود بیرون، شاید برای من آسان‌تر بود. ولی چون در ذهن‌ها بود، این حضور او باعث می‌شود که من محدود باشم. من نخواستم. این را آن شرایط، شرایطی که ایجاد شده بود برایم بوجود آورده بود.

و شما هم، هم پای شرایط پیش رفتید؟

من هر کاری کردم، یعنی واقعا هر کاری کردم که بتوانم جدا کنم خودم را از این شرایط، یا نگذاشتند یا نشد و یا نتوانستم. می‌دانید! یعنی واقعا من زنی هستم که خیلی معقتد به استقلالم. در همان دوران کم زندگی‌مان هم خسرو گلسرخی می‌دانست که من یک آدم مستقل هستم به لحاظ ذهنی و اصلا کارم این‌طوری بود. هیچ‌وقت هم نه ایرادی داشت و نه اشکالی، چون بالاخره او هم یک آدم روشنفکر پیشرو بود و نمی‌توانست نظر دیگری داشته باشد. هر اتفاقی افتاد، بعد از نبودن او بود. یعنی این گره‌ای که به زندگی من زده شد، به این دلیل بود که او رفت و این رفتن باعث شد که... خب بالاخره من اول تحمل کردم و این تحمل برای احترام، یاد و همه این چیزها بود. و بعد سال‌ها گذشت، گذشت و دیدم همینطوری‌ست. حالا هم که دیگر به اوج رسیده، من همینطوری باز مانده‌ام. یعنی من واقعا بعد از رفتن او تنها ماندم، می‌دانید؟ و یا خواستند تنها نگه‌ام دارند. این دوتا در هر صورت هر دو هستند، نمی‌دانم کدامش را بپذیرم. ولی می‌گویم، در اراده‌ی من نبود که بتوانم کاری بکنم.

خسرو گلسرخی برای ابریشم سیاه دو چشم‌های شما این شعر را گفته و شعر قشنگی هم گفته. شما از شعرهایتان که برای خسرو گلسرخی گفته‌اید، چیزی برای ما می‌خوانید؟

یک شعر کوتاه هست، تازه درآمده. شعر کوتاه باشد یا بلند؟

فرقی نمی‌کند. هر شعری که شما فکر می‌کنید مناسب است. فکر کنید الان در یک مشاعره، وقتی که خسرو گلسرخی آن شعر را برای شما خوانده، شما می‌خواهید متقابلا برایش شعری بخوانید.

من یکی‌ـ دوتا شعر کوتاه برایتان می‌خوانم.

می‌شنویم.

بیا نگاه مرا پر کن/ از ملایمت عشق/ از نم باران/ از ایثار/ در عبور باد.

 

یک کار خیلی کوتاهتری دارم که همانموقع‌ها گفتم:

 

خیس/ خیس/ خیس منم/ خیس‌تر از باران.

 

یک کار دیگری هم دارم که می‌گویم:

 

من یک زنم/ و عاشق‌وار می‌گذرم/ برای تو نغمه می‌خوانم/ گیاهان می‌دانند/ برگ و باد می‌سراید/ نسیمی سرد در انتشار روز/ سوداگران دلگیر را/ به‌سوی زمین پرتاب می‌کند/ زمین به دست شورشگران/ دیگر زمین نیست/ و آفتاب از هراسی داغ می‌سوزد/ سپیدارها در دستان من شکوفه می‌دهند/ که در خیال دستهای من/ درخاک ریشه دوانده‌اند.

 

+ نوشته شده در 13:12 توسط خاطره .
دوشنبه هجدهم تیر 1386

آفتـاب کـاران جنـگل

 

سراومد زمستون                          شکفته بهارون

 

(گل سرخ خورشید بازاومد و شب شد گریزون)

 

کوه ها لاله زارن                           لاله هـا بیـدارن

 

(تو کوه ها دارن گـل گـل گـل آفتاب و می کارن)

 

توی کوهستـون دلـش بیـداره          تفنگ و گل و گندم داره می یاره

 

توی سینه اش جان جان جان         تـوی سینـه اش جـان جـان جـان

 

(یه جنگل ستاره داره        جان جان                        یه جنگل ستاره داره)

 

تکرار متن فوق

 

سراومد زمستون                          شکفته بهارون

 

(گل سرخ خورشید بازاومد و شب شد گریزون)

 

لبش خنده ی نور                         دلش شعله شـور

 

(صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور)

 

توی کوهستـون دلـش بیـداره          تفنگ و گل و گندم داره می یاره

 

توی سینه اش جان جان جان         تـوی سینـه اش جـان جـان جـان

 

(يه جنگل ستاره داره        جان جان                        یه جنگل ستاره داره)

 

(برای سازمان فدائیان اسلام)

+ نوشته شده در 12:7 توسط خاطره .