تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

حـوّا گناه كرد و عـشق آفريــده شد

جريان آن گناه به عالم كشيده شد

 

آدم براي پاكي و شيطان به جاي نفس

حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــريده شــد

 

مــن با گـنـاه خـوردن يـك سـيب زنـده ام

سيبي كه از حوالي يك خواب چيده شد

 

من خواب چـشمهاي شما را نديده ام

امّا دوباره درتن و جانم دميــده شد ...

 

حسّي كه عشقبازی تو باورم شود

آهـي كه از تـغـزّل نامت شنيده شد

 

عصيانگرم!چو ريشه به خاكت دويـده ام

هنگامه اي كه پرده به نامش دريده شد

 

خاكي محقّرم كه به عشقت هبوط كرد

اشــكي مكررم كه به پايـت چكيـده شد

 

حـوّاي بـي گـنـاه غـزلهـاي سـرخ و نـاب

اين بار در حوالي من با تو ديده شد ...

 

افتــاد از نگاه شما( آدم)نجيب!

....

آدم گناه كرد و غزل آفريده شد.

 

+ نوشته شده در 15:46 توسط خاطره .
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

 

کوچه

 

 

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

 

در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو،درخشید

باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید؛

 

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخوسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

 

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

 

یادم آید : تو به من گفتی

از این عشق حذر کن  

لحظه ای چند براین آب نظر کن،

آب، آیینه ی عشق گذران است ،

تو امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

 

 

با تو گفتم :« حذر از عشق! ـ ندانم

سفر از پیش تو، هرگز نتوانم، نتوانم

 
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم

 

 

باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 حذر از عشق ندانم، نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

 ...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم، نرمیدم .

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شب ها ی دگر هم ،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

 ...

 

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

فدای همه ی دوستان

khatereh

خاطره تک ستاره

 

تا دروودی دیگر بدروود

 

 

+ نوشته شده در 15:45 توسط خاطره .
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

 

عشق نامه

برای روشنایی است

که می نویسم

اگر همیشه

وهمه جا

تاریک بود

هرگز نمی نوشتم   khatereh

 

  به نام خالق قلم / دوستان سلام

 

 

*ملاك جسارت مرگ نيست بلكه زندگي است*

 

 *    لغت نامه

تو لغت نامه نوشتن که سیاه یعنی سیاهی
 که سفید یعنی درستی ، سادگی یعنی تباهي
تو لغت نامه نوشتن ، که کلک یعنی قایق
یا گرسنگی مساویس با فراموشی عاشق
 ما کلک خوردیم و دیدیم که کلک همون فریبه
 از همینه که حقیقت توی گوش ما غریبه
 حقیقت تنها یه حرف تو لغتنامه ی باریک
که دیگه رنگی نداره توی اون کتاب تاریک

ما رو گول زدن عزیزا! واژه هاشون الکی بود
 معنی شادی و لبخند ، گریه ی یواشکی بود
 مث رعد و برق که اول ، برق بعد از او صدا بود
 ما ولی گوش نمی کردیم ، رعد و برق تو گوش ما بود

 تو لغت نامه نوشتن که سگ و گربه رفیقن
ننوشتن چن تا آدم از یه سقفم بی نصیبن
 تو لغت نامه نوشتن ستاره یه سنگ سرده
 این لغت نامه رو افسوس چشمای ما دوره کرده
 چاره ی ما یه کتابه ، یه لغت نامه ی تازه
 می رسیم به حرف آخر ،‌نگو این جاده درازه
تو لغت نامه ی تازه پر واژه های بکره
 هر یه واژه اش یه تلنگر واسه بیداری فکره

ما رو گول زدن عزیزا! واژه هاشون الکی بود
 معنی شادی و لبخند ، گریه ی یواشکی بود
 مث رعد و برق که اول ، برق و بعد از اون صدا بود
 ما ولی گوش نمی کردیم ،‌رعد و برق تو گوش ما بود ■
           یغما گلرویی

 

 

*روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

 عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

 خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد

عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

 

 

*اي دل غم اين جهان فرسوده مخور

 بيهوده نه‏اي غمان بيهوده نخور

چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد

خوش باش و غم بوده و نابوده مخور

 

 

 

ای عزیزم یاد من باش!

بی بهانه یادمن باش!

وقت بیداریه مهتاب٬

عاشقانه یاد من باش!

khatereh *التماس دعا  

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم
منم دلبسته اين خاک، من فرزند ايرانم

 

+ نوشته شده در 15:9 توسط خاطره .
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

فرشته نبود

اما مهربان بود

بي پناهم كه يافت

خانه اي ساخت برايم

از نور و آرامش

و من با شكوه زيستم

دست هايش سفيد بود و روشن

انگار از چيدن ماه آمده بود

 

 

پيانويي مه آلود

در ايوان چوبي خانه

صندق آهنگهاي قديمي عشق

روزگاري دوستت ميداشتم

 

 

من ابر شدم

گفته بودي كه خورشيدي

يادت هست

تا زيبا تر بتابي

چقدر گريستم؟

 

 

نه راز

نه قصه

نه رويايي دور

تو خورشيدي زيبايي

براي پنجره ي كوچك من

 

 

هيچ كس باور نمي كرد

كه من

به خاطر صدايي كه

دوباره بشنوم

در كوچه هاي شبانه

تلف شدم

مردم

تو صداي دل انگيز پيانويي بودي

كه در يك شب مهتابي

از كلبه مجهول به گوش مي رسيد

هيچ كس باور نميكند

كه من

به خاطر...

 

Khatereh baraye pedarbozorg

 

+ نوشته شده در 14:54 توسط خاطره .
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من ، که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای سکوت ، ای مادر فریادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهی داشتم ،
چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ، ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو ، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من ؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!

+ نوشته شده در 14:39 توسط خاطره .