تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
پنجشنبه سی ام فروردین 1386

)به فردا(

 

به گُلگشت جوانان

یاد ما را زنده دارید، ای رفیقان!

که ما در ظلمت شب،

زیر بال وحشی خفاش خون آشام،

نشاندیم این نگین صبح روشن را،

به روی پایه انگشتر فردا.

و خون ما،

به سرخی گُل لاله

به گرمی لب تبدار بیدل

به پاکی تن بیرنگ

ژاله ریخت بر دیوار هر کوچه،

و رنگی زد به خاک تشنه هر کوه،

و نقشی شد به فرش سنگی میدان هرشهری...

و این‌ست آن پرنده نرم شنگرفی،

که می‌بافید

و این‌ست آن گُل آتش‌فروز شمعدانی،

که در باغ بزرگ شهر می‌خندد

و این‌ست

آن لعل زنانی را که می خواهید

و پرپر می‌زند ارٍواح ما،

اندر سرود عشرت جاویدتان

و عشق ماست لای برگ‌های هر کتابی را

که می‌خوانید.

 

 

***

 

شما یاران نمی دانید،

چه تب‌هایی، تن رنجور ما را آب می‌کرد

چه لب‌هایی، به جای نقش خنده، داغ می‌شد

و چه امیدهایی در دل غرقاب خون، نابود می‌گردید

ولی ما دیده‌ایم اندر نمای دوره خود،

حصار ساکت زندان

که در خود می‌فشارد نغمه‌های زندگانی را.

و رنجی کاندرون کوره خود می‌گدازد آهن تن‌ها،

طلسم پاسداران فسون، هرگز نشد کارا

کسی از ما،

نه پای از راه گردانید

و نه در راه دشمن

گام زد

و این صبحی که می‌خندد به روی بام‌هاتاٍن

و این نوشی که می‌جوشد درون جام‌هاتان گواه ماست، ای یاران!

گواه پایمردی ما

گواه عزم ما

کز رزم‌هاجانانه‌تر شد!

         محمد زهری شاعر فردا

 

+ نوشته شده در 10:30 توسط خاطره .
پنجشنبه سی ام فروردین 1386

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه .

يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ،

جائی که :

چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطراتت من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه


 

www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com

+ نوشته شده در 9:37 توسط خاطره .
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
خسته ام خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم تو از قبيله ي انسانيت آمده اي
تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار می کشاند.
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست
اي مهربان من  

 

+ نوشته شده در 11:35 توسط خاطره .
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386

خدای را در درونم با زبان بی زبانی توصیف می کنم
از خدای هیچ را آرزومندم
در پناهش امنم
در کنارش آرامم
بی وقفه صدایت می زنم تا در من همچنان بتابی
جاری می شود اشکهایم هر گاه می خوانمت
امیدوارم از رحمت عشقت
تکیه گاه می خوانمت
امید می دانمت
و پیوسته در تار و پودم با کلاف جان می بافمت
و در ریسمان آسمانی ات که مرا به بلوغ می رساند چنگ می زنم
به بودن نیازی نیست چرا که هستم
من برای ابد هیچم به بودنم احتیاجی نیست
زیرا می دانم و ایمان دارم آنگاه که به نبودن می رسم ذره ای پیوسته ام در اقیانوس وسعت بی انتهای تو
لذت می برم و رنج می کشم و می چرخم در چرخه پیوسته زندگی چرا که من می دانم
رنج چیست و لذت یعنی چه
هر دو را چون شب و روز که هرگز از هم جدا نیستند با عشق به سر می کنم
به تو می رسم در انتهای این راه بی انتها
چرا که از تو ام و جویبار وجودم به اقیانوس وجود تو می رسد

 

دوستدار همیشگی شما
خاطره 
+ نوشته شده در 11:1 توسط خاطره .
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

 

متن كامل دفاعيات گلسرخي در بيدادگاه شاه

 

 خسرو گلسرخي متولد دوم بهمن ماه 1322 شمسي در شهر رشت است. در كودكي پدرش قدير را از دست داد. مادرش شمس الشريعه وحيد، او و برادر دو ساله اش فرهاد را به شهر قم نزد پدربزرگ مادري شان حاج شيخ محمد وحيد برد. وحيد، مرد مبارزي بود كه روزگاري در نهضت جنگل ، در كنار ميرزا كوچك خان جنگيده بود. خسرو توسط وي تعليم ديد و تحت تأثير مبارزات و نظرات وي واقع شد و حتي شعرهايي به نام "جنگلي ها" و "دامون" در اين رابطه گفت و نام فرزندش را نيز "دامون" گذاشت. (دامون به معني پناهگاه، و انبوهي و سياهي جنگل است). در سال 1341، پس از درگذشت پدربزرگش همراه برادرش فرهاد به تهران رفت و در اتاقي كرايه‌اي در محله امين حضور سكني گزيد. او شب ها درس مي‌خواند و روزها كار مي‌كرد.

خسرو در اين سالها، از ادبيات نيز غافل نبود دوران شكوفايي فكري و فعاليت چشمگيرش در مطبوعات را ميتوان در سالهاي 48 تا 52 كه سال دستگيريش توسط ساواك است دانست. اما كار جدي اش را در شعر از سال 45 شروع كرد. گلسرخي در سال 48 با عاطفه گرگين، دوست همرزمش ازدواج كرد و داراي فرزندي به نام "دامون" شد كه اكنون با مادرش عاطفه گرگين در پاريس زندگي مي‌كند. يك هفته بعد از دستگيري خسرو گلسرخي، عاطفه گرگين نيز كه به وسيله يكي از همكارانش از دستگيري خسرو آگاه شده بود دستگير شد و با به زندان افتادن او به ناچار سرپرستي فرزندش به برادرش سپرده شد.

خسرو گلسرخي در 29 بهمن ماه 1352، و عليرغم آن كه به خاطر بودن در زندانِ ساواك هرگز نمي‌توانست در طرح گروگان گيري رضا پهلوي شركت داشته باشد، صرفا به خاطر دفاع از عقايدش در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيت گر تيرباران شد.

 

*متن دفاعيات

 

ان‌الحياة عقيده و جهاد. سخنم را با گفته‌اي از مولاحسين شهيد بزرگ خلق‌هاي خاورميانه آغاز مي‌كنم. من كه يك ماركسيست-لنينيست هستم براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم. من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي‌زنم و حتي براي عمرم،من قطره‌اي ناچيز از عظمت خلق‌هاي مبارز ايران هستم خلقي كه مزدك‌ها و مازيارها و بابك‌ها، يعقوب ليث‌ها ،‌ستارها و حيدر اوغلي‌ها، پسيان‌ها و ميرزا كوچك‌ها، اراني‌ها ،‌ روزبه‌ها و وارطان‌ها داشته است. آري من براي جانم چانه نمي‌زنم چرا كه فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز كردم اسلام حقيقي در ايران همواره دين خود را به جنبش‌هاي رهايي‌بخش ايران پرداخته است. سيد عبدالله بهبهاني،شيخ محمد خياباني‌ها نمودار صادق اين جنبش‌ها هستند و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبش‌هاي آزادي‌بخش ملي ايران ادا مي‌كند، هنگامي‌كه ماركس مي‌گويد: ؛در يك جامعه طبقاتي ثروت در سويي انباشته مي‌شود و فقر و گرسنگي و فلاكت در سوئي ديگر در حاليكه مولد ثروت طبقه محروم است ؛ و مولا علي مي‌گويد؛ قصري برپا نمي‌شود مگر آن‌كه هزاران نفر فقير گردند؛ نزديكي‌هاي بسياري وجود دارد چنين است كه مي‌توان در اين تاريخ از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان پارسي‌ها و اباذر غفاري‌ها.

زندگي مولاحسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلق‌هاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه مي‌شويم. او در اقليت بود و يزيد،بارگاه،قشون،حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد هر چند يزيد گوشه‌اي از تاريخ را اشغال كرد ولي آن‌چه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه مولا حسين و پايداري او بود،‌نه حكومت يزيد. آن‌چه را خلق‌ها تكرار كردند و مي‌كنند راه مولا حسين است. بدينگونه است كه در يك جامعه ماركسيستي اسلام حقيقي بعنوان يك روبنا قابل توجيه است و ما نيز چنين اسلامي را اسلام حسيني و اسلام علي تاييد مي‌كنيم. اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارك نيست خود من نمونه صادق اينگونه متهم سياسي در ايران هستم، در فروردين ماه چنان كه در كيفرخواست آمده به اتهام تشكيل يك گروه كمونيستي كه حتي يك كتاب نخوانده‌ است دستگير مي‌شوم. تحت شكنجه قرار مي‌گيرم (يكي از عمال ساواك فرياد مي‌زند:دروغه) و خون ادرار مي‌كنم بعد مرا به زندان ديگري منتقل مي‌كنند آن‌گاه هفت‌ماه بعد دوباره تحت بازجويي قرار مي‌گيرم كه توطئه كرده‌ام. دو سال پيش حرف زدم واينك به عنوان توطئه‌گر در اين دادگاه محاكمه مي‌شوم. اتهام سياسي در ايران اينست كه زندان‌هاي ايران پر است از جوانان و نوجواناني كه به اتهام انديشيدن و فكركردن و كتاب خواندن توقيف و شكنجه و زنداني مي‌شوند. آقاي رئيس دادگاه همين دادگاه‌هاي شما آن‌ها را محكوم به زندان مي‌كند. آنان وقتي كه به زندان مي‌روند و برمي‌گردند ديگر كتاب را كنار مي‌گذارند مسلسل بدست مي‌گيرند. بايد به دنبال علل اساسي گشت معلول‌ها فقط ما را وادار به گلايه مي‌كند چنين است كه آن‌چه ما در اطراف خود مي‌بينيم فقط گلايه است. در ايران آنان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه مي‌كنند چنانكه گفتم من از خلق جدا نيستم و نمونه صادق آن هستم اين نوع برخورد با يك جوان كسي كه انديشه مي‌كند يادآور انگيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است. يك سازمان عريض بوروكراسي تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است كه بنام اداره نگارش خوانده مي‌شود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود درحاليكه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست و بدينگونه است كه فرهنگ موميايي شده كه خاسته از روابط توليدي بورژوازي كمپرادور در ايران است در جامعه مستقر گرديده است و كتاب و انديشه مترقي و پويا را سانسور شديد خود خفه مي‌كند ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت مي‌گيرد با تمام اين خفقان مي‌توان جلوي اين انديشه را گرفت؟ آيا در تاريخ شما چنين نموداري داريد؟ خلق قهرمان ويتنام نمودار صادق آن است.پيكار مي‌كند و مي‌جنگد پوزه تمدن آمريكا را بر زمين مي‌مالد. در ايران ما با ترور افكار و عقايد روبرو هستيم،‌ در ايران حتي به زبان‌هاي بالنده خلق‌هاي ما مثل خلق‌هاي بلوچ،‌ ترك و كرد اجازه انتشار به زبان اصل نمي‌دهند، چرا كه واضح است آن‌چه كه بايد به خلق‌هاي ايران تحميل گردد همانا فرهنگ سوغاتي امپرياليسم ، آمريكا كه در دستگاه حاكمه ايران بسته‌بندي ميشود مي‌باشد.توطئه‌هاي امپرياليسم هر روز به گونه‌اي ظاهر مي‌شود اگر شما در زماني كه نيروهاي آزادي‌بخش الجزاير مبارزه مي‌كردند آن زمان را در نظر بگيريد،‌ خلق الجزاير با دشمن خود رودررو بود يعني سرباز،افسر و گشتي‌هاي فرانسوي را مي‌ديد و مي‌دانست دشمن اينست ولي در كشورهايي نظير ايران دشمن مرئي نيست. بل‌كه في‌المثل در لباس احمد آقاي آژدان دشمن را فرو مي‌كنند كه خلق نداند دشمنش كيست در اينجا آقاي دادستان اشاره‌اي به رفرم اصلاحات ارضي كردند و دهقان‌ها و خان‌ها كه ما مي‌خواهيم بياييم و بجاي دهقان‌ها بار ديگر خان‌ها را بگذاريم اين يك اصل بديهي و بسيار ساده تكامل اجتماعي است كه هيچ نظامي قابل برگشت نيست يعني هنگامي‌كه برده داري تمام مي‌شود ،‌ هنگامي‌كه فئوداليسم به سر مي‌رسد،نظام بورژوازي درمي‌رسد، اصلاحات ارضي در ايران تنها كاري كه كرده راه‌گشايي براي مصرفي كردن جامعه و آب‌كردن اضافه توليد بنجل امپرياليسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است شركت‌هاي زراعتي و شركت‌هاي تعاوني. امپرياليسم در جوامعي مثل ايران براي اين‌كه جلودار انقلابات توده‌اي بشود ناگزير است كه به رفرم‌هائي دست بزند.

آقاي رئيس دادگاه كدام شرافتمند است كه در گوشه و كنار تهران مثل نظام‌آباد،‌مثل پل امامزاده معصوم،مثل ميدان شوش،مثل دروازه‌غار برود و با كسانيكه زيرسر دارند،صحبت كند و بپرسد شما از كجا آمده‌ايد ؟ چه مي‌كنيد؟ مي‌گويند ما فرار كرده‌ايم. از چه؟ از قرضي كه داشته‌ايم. و نمي‌توانستيم بپردازيم.اصلاحات ارضي درست است كه قشر خرده‌مالك را بوجود آورد ولي در سير حركت طبقات اين ماندني نيست،خرده‌مالكي كه با ماموران دولتي مي‌سازد، نزديكتر است، ثروتمندتر است،آرام‌آرام مالك‌هاي ديگر را مي‌خورد،در نتيجه ما نمي‌توانيم بگوييم كه فئوداليسم در ايران از بين رفته‌. درست است شيوه توليدي دگرگون شده مقداري ولي از بين نرفته مگر همان فئودال‌ها نيستند كه الان دارند بر ما حكومت مي‌كنند همان فئودال‌هاي سابق هستند كه حالا براي امپرياليسم دلالي مي‌كنند ،بورژوا كمپرادور شركت‌هاي سهامي زراعي و شركت‌هاي تعاوني كه بيشتر بخاطر مكانيزه كرده ايران بكار گرفته شده تا كدخداها.

رئيس دادگاه: از شما خواهش مي‌كنم از خودتان دفاع كنيد

گلسرخي : من دارم از خلق‌ام دفاع مي‌كنم.

رئيس: شما بعنوان آخرين دفاع از خودتون دفاع بكنيد و چيزي هم از من نپرسيد بعنوان آخرين دفاع اخطار شد كه مطالبي آن‌چه كه به نفع خودتان مي‌دانيد در مورد اتهام بفرمائيد

گلسرخي: من به نفع خودم هيچي ندارم بگويم،من فقط به نفع خلقم‌ حرف مي‌زنم. اگر اين آزادي وجود ندارد كه من حرف بزنم مي‌تونم بنشينم.

رئيس: همانقدر آزادي داريد كه از خودتان بعنوان آخرين دفاع،‌دفاع كنيد

خسرو گلسرخي: (با خشم و غرور) من مي‌نشينم، مي‌نشينم، من صحبت نمي‌كنم،....

رئيس: بفرمائيد

گلسرخي با غرور و خروشندگي كه در چهره‌اش آشكار است مي‌رود و مي‌نشيند.

 

 

+ نوشته شده در 9:29 توسط خاطره .