تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

 

برف کوهستان گرما داشت

خون ما در رگهامان میجوشید

زندگی معنا داشت

دامونم!

جنگلی کوچک من

دست ما با دست مردم گل میداد

دست ما بی دست مردم ویران میشد

قلب ما از رنج مردم غمگین میشد

عشق ما

با مردم معنی داشت

صف به صف سر نیزه

صف به صف دشمن

اما

با عموهای تو ما یک فدایی بودیم

تا که ایران آزاد شود

بهترین هدیه ما

جان ما

بهترین هدیه برای تو دامون

آزادی.......

 

 

من یک فدایی ایران هستم و شناسنامه من

جز عشق به مردم چیز دیگری نیست

من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میکنم

و شما آقایان فاشیست ها

که فرزندان خلق ایران را بدون هیچ مدرکی به قتلگاه میفرستید

ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان

خود را خواهد گرفت.شما ایمان داشته باشید که از هر قطره خون ما

صدها فدایی برمیخیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شکافت

 

 

(خسرو گلسرخی )

 

+ نوشته شده در 11:39 توسط خاطره .
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

تشکیل سازمان چریک های فدایی

 

سازمان چریک های فدایی خلق ایران در اواخر فروردین 1350 از اتحاد گروه احمد زاده _ پویان و بقایای گروه جزنی _ ظریفی ( که به دنبال عملیات سیاهکل گروه جنگل نام گرفته بود ) رسما بوجود آمد. گروه جنگل در بهمن 1349 پاسگاه انتظامی سیاهکل ، دهکده ای در استان شمالی گیلان ، را مورد حمله قرار داد و این نقطه آغاز مبارزه مسلحانه علیه نظام شاهنشاهی شد. عملیات را یک تیم 16 نفره چریکی به ریاست علی اکبر صفایی فراهانی آغاز کرد ، اما قبل از حمله چهار نفر از اعضا گروه دستگیر شده بودند. این حمله سر آغاز هشت سال مبارزه مسلحانه بی امان و تشکیل نهایی سازمان فداییان شد و آنچه را که جنبش نوین کمونیستی ایران نامیده شد پی ریزی کرد و الهام بخش بسیاری از گروه های سیاسی – نظامی دیگر ، چه مارکسیستی و چه اسلامی ، در به دست گرفتن اسلحه علیه دیکتاتوری شد . جریان سیاهکل به یک معنا با شکست مواجه شد ، یعنی تمام اعضای گروه دستگیر و اکثرا کشته شدند ، اما از جهتی هم با موفقیت همراه شد ، بدین معنا که نشانگر آغاز حرکتی تازه و قهر آمیز علیه شاه بود...

 

 

شعر

می دانی

پرنده را بی دلیل اعدام می کنی

در عمیق تو

آینه ایست

که قفس ها را انعکاس می دهد

و دستان تو محلولی ست

که انجماد روز را

در حوضچه شب غرق می کند...

ای صمیمی

دیگر زندگی را نمی توان

در فرو مردن یک برگ

یا شکفتن یک پرنده دید

ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم

آیا شود که باز درختان جوانی را

در راستای خیابان

پرورش دهیم

و صندوق های پست

سنگین

ز غمنامه های زمانه نباشند؟

در سرزمینی که عشق آهنی ست

انتظار معجزه را بعید می دانم

باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد؟

پرندگان

از شاخه های خشک پرواز می کنند

آن مرد زرد پوش

که تنها و بی وقفه گام می زند

با کوچه های « ورود ممنوع»

 با خانه های « به اجاره داده می شوند»

چه خواهد کرد

سرزمینی را که دوستش می داریم؟

پرندگان همه خیس اند

و گفتگویی از پریدن نیست

در سرزمین ما

پرندگان همه خیس اند

در سرزمینی که عشق کاغذی است

انتظار معجزه را بعید می دانم.........

....دادگاه نظامی بیش از هرچیز به بازار مکاره شباهت داشت که همه فروشندگان آن با عربده جویی و هوچیگری و دلال بازی یک کالا را عرضه می کردند : تبلیغات

و هدف این تبلیغات بازاری فقط یک نفر بود : شاه

ساواک برای رونق بازار مکاره عروسکی خود متهمان را بکار گرفت . اکثر متهمان مانند عروسکهای کوکی یکی پس از دیگری روی صحنه آمدند و کلمات جنون آمیزی را که ساواک در دهانشان گذاشته بود تکرار کردند.

به به  گفتند چه چه زدند خوش رقصی کردند . با نچسب ترین جملات تملق ساواک را گفتند با چرک ترین کلمات اصلاحات شاهانه را ستودند و از بت اعظم طلب توبه کردند. و سرانجام در لحظه ای که می رفت تا لبخند رضایت و پیروزی بر صورت کریه دشمن و شاه بنشیند صدای رعد آسای گلسرخی چون شلاق صفیر کشان فرود آمد:

 

- به نام نامی مردم

 صدایش چونان رعد بران بود :

- من در دادگاهی که نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول دارم از خود دفاع نمیکنم . بعنوان یک مارکسیست خطابم با خلق و تاریخ است. هر چه شما بر من بیشتر بتازد من بیشتر بر خود می بالم چرا که هرچه از شما دورتر باشم به مردم نزدیکترم و هرچه کینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده از من قوی تر است . حتی اگر مرا به گور بسپارید – که خواهید سپرد – مردم از جسدم پرچم و سرود میسازند.

 

رئیس دادگاه با به صدا در آوردن زنگ دنباله مدافعات گلسرخی را قطع کرد . سرهنگ غفارزاده با صدایی که سعی می کرد مثل یک دستور خشک و جدی باشد گفت :

فقط از خودتان دفاع کنید . حاشیه رفتن و تبلیغات مرامی را کنار بگذارید.

و به ماده 114 قانون دادرسی و کیفراتش استناد کرد.

 

گلسرخی تسخندی زد :

- از حرفهای من میترسید ؟

- رئیس دادگاه با عصبانیت فریاد زد :

به شما دستور می دهم ساکت شوید . بنشینید!

در چشمهای گلسرخی حریق افتاد صدای حماسه وارش بلند تر شد :

- به من دستور ندهید . بروید به سرجوخه ها و گروهبانهایتان دستور بدهید. خیال نمیکنم صدای من آنقدر بلند باشد که بتواند وجدان خفته ای را بیدار کند. خوف نکنید.می بینید که در این دادگاه باصطلاح محترم هم سرنیزه ها از شما حمایت می کنند.

ودر حالی که می نشست با سر به ردیف سربازان مسلحی که دورتادور دادگاه ایستاده بودند اشاره کرد.

پس از گلسرخی صدای بی تزلزل کرامت اله دانشیان در دادگاه پیچید و پس از او جغدها, شغال ها, وازده ها, معلولین سیاسی , با های هوی زوزه های کرکننده خود دوباره شروع کردن:........

 

وقتی دادگاه نظامی حکم اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت کرد , آن دو فقط لبخند زدند بعد دست یکدیگر را بگرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند .

 

گلسرخی گفت :   رفیق !

و دانشیان تکرار کرد : بهترین رفیقم !

*******

محبوبیت بالنده و کم همتای گلسرخی و دانشیان مشت محکمی بود که به پوزه خونین نظام فرود آمد .

ساواک که از بازتاب گسترده و پرولوله نام گلسرخی و دانشیان و رشد روز افزون اشباح انقلابی آنها دست و پای خود را گم کرده بود , به تکاپو افتاد تا شاید در آخرین لحظه ها در این دو قلعه تسخیر ناپذیر رسوخ کند . به قهرمانان که اینک با صبوری پر آرامشی در انتظار سپیده دم تیرباران بودند , پیشنهاد شد که از شاه تقاضای عفو کنند . ساواک به آنها قول که در صورت چنین تقاضایی تخفیف خاصی در مجازاتشان منظور می شود . اما آنها فقط پوزخندی زدند . قهرمان در شکنجه گاه یک کلمه بیشتر نمی داند: نه!

و این آخرین حربه اوست . کلمه «نه!» در زندان و شکنجه گاه تداوم سنگر است .

وقتی هیچ حیله ای به مبارزان کارگر نیفتاد , ساواک از در دیگری وارد شد. به خسرو گلسرخی پیشنهاد شد که دامون پسرش را در یک ملاقات خصوصی بپذیرد . اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد. ساواک اصرار کرد , گلسرخی با سماجت گفت : نه....!

و این نه را در شرایط روحی ای گفت که اشتیاق دیدن دامون تا مغز استخوانش را می سوزاند همه سلولها ی وجودش فریاد زنان نام دامون را تکرار می کرد. اما شاعر می دانست که ساواک می خواهداز دامون برای او یک دام بسازد. دامون نقطه ضعف او بود. تنها موجودی که می توانست حصار سرسخت گلسرخی را بشکند و او را به لرزه در آورد. دامون می توانست وسوسه زنده ماندن و گریز از مرگ را در او بیدار کند. در موقعیتی که او مرگ را بعنوان یک وظیفه قبول کرده بود. دامون شور و وعده زندگی بود.

گلسرخی با تلخی بغض آلودی گفت : نه...!

*******

دامون ...خسرو...گذشته...حال....بی زمانی....

سحرگاه بیست وهشتم بهمن ماه 1352 ..........

- خسرو ! تازگی شعری نگفته ای؟

- یک بغض توی سینه ام هست که اگر بترکد ...کاش زودتر بترکد و خلاصم کند....

خسرو را به چوبه اعدام می بندند. هنوز لبخندمیزند. رفیقش دانشیان را زودتر از او به چوبه بسته اند . حالا دارند دستمال سفیدی را که از چرکی و کهنگی به زردی می زند . به چشمهایش می بندند.

خسرو است که حرف می زند :

- می ترسی؟

دانشیان شانهایش را بالا می اندازد :

- وقت فکر کردن به ترس را ندارم .

خسرو بایک نفس عمیق هوای تازه و شاداب سحر را باعطش حریصانه ای می بلعد .سربازی که چشمهای دانشیان را می بست از کار خود فارغ شده و بطرف خسرو می آید .

این خسرو است که حرف میزند:

- چشمهای مرا نبند . میخواهم طلوع خورشید را تماشا کنم .

و با نگاهش به گوشه ی آسمان باز که از اولین نفس های گرم آفتاب بر افروخته و نارنجی شده اشاره می کند.

...موجهای خاطره یکی پس از دیگری می ایند , زیر و رو می شوند , می شکنند, محو میشوند و دوباره ظاهر می شوند.

 خسرو است که حرف می زند:

- دلم برای کوچه پس کوچه های جنوب شهر لک زده . یک هفته که به گود باغ چالی , قلعه کوران , نازی آباد و جوادیه سرنمی زنم , احساس گنگی و کری و کوری می کنم.

همان فرنج نخ نمای سبزش را به تن دارد . با ناخنهایش سبیلش را شانه می زند:

- من خیال میکنم الکی در شمال شهر پرسه می زنم . ریشه های من توی زمینهای خانی آباد و شوش و میدان غار است.

 

فوران گذشته ها ... فرو رفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر ... خود را از قید و منطق زمان رهاندن ... رها شدن , رهاشدن در فضای نرم و غبارآلود ذهن و وهم و خیال...

خسرو خشمگین است :

- صدای من این دیوار ها را خواهد شکافت . شما نمی توانید این صدا را مثل جسد سوراخ سوراخ شده  من در خاک پنهان کنید..

قیافه دامون مثل یک شبه فضا را می پوشاند . گیسوان بلند عاطفه در میدان چیتگر از باد صبحگاهی موج می زند.

- آتش.....

لوله های تفنگ قلب خسرو را نشانه می گیرند. گلوله ها مانند پرنده های آتشین به پرواز در می آیند شقایق های سرخ روی سینه  خسرو شکفته اند....

- وقتی یک شاعر , یک چریک , یک فدایی,یک انسان....بخاک می افتد چطور این مردم میتوانند اینطور آرام و خونسرد توی خیابان قدم بزنند و سرسفره لقمه های چرب بزرگ بردارند ؟ برای هر قطره خونی که بریزد آنها هم مسئولند.

کمتر ناامیدی در صدای خسرو حس میشود . این حرف شعار اوست که هیچوقت از پرواز نمی ایستد :

- هر نومیدی یک شکست است . مبارز اگر خودش را به نومیدی بسپارد سنگرش را خالی کرده.

لوله های تفنگ با چشمهای مهیبشان به سینه خسرو خیره شده اند .

- آتش....

دامون دارد گریه میکند. باد گیسوان بلند عاطفه را در سراسر میدان خش میکند.

این پیرزن کیست که صورتش را توی دستهای چروکیده اش پنهان کرده و شانه های استخوانیش از هق هق گریه تکان میخورد؟

موجی از خون به صورت خسرو می پاشد... شقایق های سینه خسرو گل داده اند...گل داده اند.... گل داده اند....

تو رفتی

شهر در تو سوخت

باغ در تو سوخت

اما دو دست جوانت

بشارت فردا

هرسال سبز می شود

و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک

گل  می دهد

گلی به سرخی خون...

تلخ ماندم ، تلخ

مثل زهری که چکيده از شب ظلمانی شهر

مثل اندوه تو

مثل گل‌سرخ

که بدست طوفان

پرپر شد...

تلخ ماندم ، تلخ

مثل عصری غمگين

که ترا بر حاشيه‌اش

پيدا کردم

و زمين را

توپ گردان

پرت کردم به دل ظلمت...

تلخ‌ماندم،تلخ

ديو از پنجره سر بيرون کرد

از دهانش

بوی خون می‌آمد....

( سروده خسرو گلسرخی)

شعر

روح بابک در       تو

درمن هست

هراس از خون  یارانت ، زرد مشو

پنجه در خون زن و بر چهر بکش!

مثل بابک باش

نه

سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش!

دشمن         

گرچه خون می ریزد

ولی از جوشش خون می ترسد

مثل خون باش

بجوش!

شهر باید یکسر

بابکستان گردد

تا که دشمن در خون غرق شود

وین خراب آباد

از جغد شود پاک وگلستان گردد.

( سروده خسرو گلسرخی) 

+ نوشته شده در 9:55 توسط خاطره .
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

افزوده ای بر جنگلی ها

 

گویی درختهای سیاهکل تا دشت وشهرریشه دوانده ست

 

که غرش سلاح وجوشش خون شهیدهردوفزونی می گیرد

 

بذری که کوک و عم اوغلی پاشیدند

 

کنون نهال می شود

 

کنون نهال ها بنگرکه کوه وشعرش باشب آذین می گردد

 

با قامت بلند بپا خاستگان واخوردگان گفتند یاوه

 

جانی جباربا صد هزارگزمه وخنجرمسلح است

 

جزصبروانتظار، رهی نیست

 

 اما همچون من به کار، توای بیداربربام شب بایست

 

 نظر کن دریایی از درخت سترگ و مسلح است

 

کاینک به سوی مکبث می اید

 

خاطره مدافع خلق

 

+ نوشته شده در 9:33 توسط خاطره .
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

خون لاله ها

 گل های وحشی جنگل اینک به جست و جوی خون شهیدان نشسته اند

 جنگل کجاست جای قطره های خون شهیدان؟

آیاامسال خواهد شکفت این لاله های خون؟

آیا پرندگان مهاجرامسال با بالهای خونین آن سوی سرزمین گرفتاران آواز می دهند ...؟

آیا کنون نام شهیدان شرقی ما را

 آن سوی مرزها تکرار می کنند؟

 امسال جای پایشان بارانی از ستاره خواهد ریخت؟

 امسال سال دست های جوان است

 برماشه های مسلسل امسال سال شکفتن عدالت مردم

 امسال سال مرگ دشمنان و هرزه درایان

 امسال دست های تازه تری شلیک می کنند

 جنگل پیراهن محافظ در ستیز خلق

 باران بی امان شمالی اگر بشوید خون

 خون مبارزان  این لاله های شکفته

 در رنج و اشک ها در برگ های سبز تو هر سال

 زنده است

 آوازهای خونین امسال زمزمه ی ماست

 اما در چشم ما نه ترس و نه گریه

 خشم بزرگ خلق در هر نگاه سکوت ما

 شعله می کشد

+ نوشته شده در 9:32 توسط خاطره .
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

 

کجاست سرخی فریادهای بابک خرم ... ؟

زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر                 چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر

هزار خنجر کاری به انحنای دلم آه                  مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر

بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته                     عطش ، عطش تو بمان گرم ، تا بهانه ی دیگر

همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه ی کاری        همیشه دست ترا تیغ ،‌ تیغ فاتحانه ی دیگر

سکوت در دل این آشیانه ی ممتد              وای  کجاست منزل امنی ، کجاست خانه ی دیگر

خروش و جوشش دریاچه در کرانه ی من بین   این ترانه نبوده است در کرانه ی دیگر

جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ       بمان تو سبزی این باغ ، تا جوانه ی دیگر

زمانه حادثه خوش آمدی ، سلام بر رویت        که شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر

به جان دوست از این تازیانه ی دیگر             کجاست سرخی فریادهای بابک خرم

کجاست کاوه ی آزاده ی زمانه ی دیگر ؟

 

+ نوشته شده در 9:30 توسط خاطره .
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

 

قبل از اعدام

خون مامی شکفد بر برف اسفندی خون ما

می شکفد بر لاله خون ما

پیرهن کارگران خون ما

پیرهن دهقانان خون ما

پیرهن سربازان خون ما

پیرهن خاکی ماست

نم نم باران با خون ما شهر آزادی را می سازد

نم نم باران با خون ماشهر فرهادها را سازد

خون ما پیرهن کارگران

 خون ما پیرهن دهقانان

خون ما ییرهن سربازان

 

خسرو گلسرخی

 

+ نوشته شده در 9:48 توسط خاطره .
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

 

گناه

گنه کردم گناهی پر ز لذت

 

درآغوشی که گرم و آتشین بود

 

گنه کردم میان بازوانی

 

که داغ و کینه جوی و آهنین بود

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

گنه کردم چشم پر ز رازش

 

دلم در سینه بی تابانه لرزید

 

ز خواهش های چشم پر نیازش

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

پریشان در کنار او نشستم

 

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

 

ز اندوه دل دیوانه رستم

 

فروخواندم به گوشش قصه عشق

 

ترا می خواهم ای جانانه من

 

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

 

ترا ای عاشق دیوانه من

 

هوس در دیدگانش شعله افروخت

 

شراب سرخ در پیمانه رقصید

 

تن من در میان بستر نرم

 

بروی سینه اش مستانه لرزید

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت

 

کنار پیکری لرزان و مدهوش

 

خداوندا چه می دانم چه کردم

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

+ نوشته شده در 9:46 توسط خاطره .
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

دربيكران زندگي دوچيزافسـونـــم كــرد

 

 

 آبــــــــــي آســمان وخدا

 

 

آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه نيست

 

 

خدا را نمي بينم و ميدانم كه هست

 

 

خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي

 

 

                        تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي

 

 

 اگر چون من به مرگ ارزو ها مي رسيدي

 

 

                        پشيمان ميشدي از اينكه عشق را افريدي

 

زيبايي عشق به سکوت است نه به فرياد زيبايي عشق به تحمل است نه خرد شدن و فروريختن عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد تمام شيريني اش را از دست مي دهد

 

 

+ نوشته شده در 9:43 توسط خاطره .
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

  

آینه ی سفر

 

مسافر از کنارِ من ساکت و بی صدا گذشت

 

رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سرگذشت

 

مسافری که هر قدم با منو مثلِ سایه بود

 

منو تو غربت جا گذاشت،رفت با تموم بودو نبود

 

مسافرِ خسته ی من، من از تو خسته تر بودم

 

تو رفتی و پر کشیدی، من که کبوتر نبودم

 

رفتی رسیدی آسمون، خوب می دونم قدکشیدی

 

امّا تو آینهء سفر چشمای خیسی ندیدی

 

دلم می خواد داد بزنم، نفرین به هر چی سفره

 

آخرِ قصّه ی سفر، این عشقه که دربِدرِ

 

سفر اَگه قصّه باشه، آخرِ قصّه مردن

 

 از غصه دل شکستن، به گریه دل سپردن

  

مسافرِ ساده ی من، از کی فرار کردی بگو؟

 

نیستی ولی خیال من، نشسته باتوروبرو

 

فاصله بینِ من و تو، درسته صد تا نفسه

  

امّا هوای سبزِ تو، پیشِ دلم توقفسه....

 

                دوستدار همه ی شما: خاطره   

 

 

+ نوشته شده در 9:39 توسط خاطره .