دامون 1
اي سبز به انديشه هاي روز
جنگل بيدار در سايه روشن نمناك تو
كه بوي عطر رفاقت مي پراكند
گلگون شده ست چه قلب هاي تهوركه سبزترين جنگل بود
شكسته ست چه دست ها كه فشفشه مي ساخت
در سكوت شب هايت
اي پناهگاه خروسان تماشاگر
جنگل گسترده بر شمال آن رعب نعره ها
در فضاي درهم انبوهت آيا تناورترين درخت نيست ؟
حشي ترين كلام تو اينك حركت برگ است
بر شاخه هاي جوان
بر شاخه هاي بلندت
كه از رفاقت انبوه شاخه هاست
بر جاي استوار خاكستري نشسته
خاكستري از هر حريق كه جاري ست
در قلب مشتعل ما مگذار باد پريشان كند
مگذار باد به يغما برد از شانه هاي تو
خاكستري كه از عصاره ي خون است
اي شير خفته
اي خال كوبي برسينه ي شهيد
بر ساعد بلند راه مجاهد كاينك متروك مانده شگفت
منويس
منويس با راش هاي جوان اين نيز بگذرد
جنگل گسترده در مه و باران
اي رفيق سبز بر جاده هاي برگ پوش بزذگت
بر جاده هاي پر از پيچ و تاب تو
هر روزمردي به انتظار نشسته
مردي به قامت يك سرو با چشم هاي ميشي روشن
مردي كه از زمان تولد عاشقانه ميخواند
ترانه سبز جنگل براي مردم شهر
مردي كه زاده ي تجمع توست
و هيمه هاي بي دريغ تو او را
در فصل هاي سرد ادامه خورشيد بوده است
جنگل پاك ترين رداي طبيعت
حافظ عرياني زمين اينك بگو
كه شير ديگر خداي تو نيست
و عنكبوت را فرصت آن است
كه تار تند بر پنجه هاي درنده
اي خفته در سكوت شبانه انبوه پريشاني خزان
جنگل پنهان صف هاي صاف درخت خيابان
و خط سير شغالان پيردر تو هيچ نيست
در تو تجمع است و راه هاي پيچاپيچ
هر جنبنده اي توان فرارش هست
ناپديد شدن در سپيده دمان از نفير وحشي باروت
در لابه لاي تو حادثه اي ست
پنهان شدن به ژرفاي تو زيباست
جنگل تنها ترين رفيق وفادار
به انتظار كشتن دست شكارچي
ترجيح ميوه هاي وحشي چشمانت
بر نان سوخته حرفي ست تازه و ناياب
سردار
سردار سر و چشم پريشان ، ويران
ميان كما اينك كماي تو تنهاست
كماي همهمه ي گرم اجتماع نفس ها
سردار سر و چشم پريشان ، ويران
ميان كما
در من طلوع كن
تا جنگلي شوم
اي سوگوار جدا مانده
سبز گونه رداي شمالي ام جنگل
خفته
خفته سر به گريبان بدون تكلم
مرد تبر به دست ، اين قاتل رفاقت جنگل اعدام مي شود
با آن طناب طنين هياهويت
در آن زمان كه مي زند از پشت
با ضربه ي تبر
بر سينه ي ستبر سپيدار
جنگل غروب بود
وقتي صداي تبر آمد از پشت خانه ام
گفتم : پلت افتاد
بنشست در خون سبز ، افق شب
اي ايستاده پريشان شوق هزار همهمه
در دستهاي تو بيدارگريان مباش دراين بهار
صدها هزار پلت پايدار خواهم كاشت
در قلب ناگسستني برادري تو
جنگل
آيا صداي همهمه برخاست
در شهر برگ ريز آيا گرفت آتش بيداد
انبوه سبز گونه ي زلفت
در آن دقايق سرخ
كه كوچك بزرگ در برف هاي ضيابر
چشمش نشست به سردي
و روح سبز جنگلي اش ميان قلب تو ويران شد
جنگل اي كتاب سبز درختي
با آن حروف سبز مخملي ات بنويس
در چشم هاي ابر بر فراز مزارع متروك
باران
باران
قلب بزرگ ما پرنده خيسي ست
بنشسته بر درخت كنار خيابان
در زير هر درخت
صدها هزار برهنه ي بيدار از تبر
جنگل اي كاش قلب ما
خفت بي هراس بر گيسوان در هم نمناك
اي كاش تمام خيابان هاي شهر جنگل بود
خون لاله ها
گل هاي وحشي جنگل
اينك به جست و جوي خون شهيدان نشسته اند
جنگل كجاست جاي قطره هاي خون شهيدان ؟
آيا امسال خواهد شكفت اين لاله هاي خون ؟
آيا پرندگان مهاجرامسال با بالهاي خونين
آن سوي سرزمين گرفتاران آواز مي دهند ... ؟
آيا كنون نام شهيدان شرقي ما را
آن سوي مرزها تكرار مي كنند ؟
امسال جاي پايشان باراني از ستاره خواهد ريخت ؟
امسال سال دست هاي جوان است
بر ماشه هاي مسلسل
امسال سال شكفتن عدالت مردم
امسال سال مرگ دشمنان و هرزه درايان
امسال دست هاي تازه تري شليك مي كنند
جنگل پيراهن محافظ در ستيز خلق
باران بي امان شمالي اگر بشويد خون
خون مبارزان اين لاله هاي شكفته
در رنج و اشك ها در برگ هاي سبز تو هر سال
زنده است
آوازهاي خونين امسال زمزمه ي ماست
اما در چشم ما نه ترس و نه گريه
خشم بزرگ خلق در هر نگاه ساكت ما شعله مي كشد
مرثيه اي براي گلگونه هاي كوچك
چشمان تو سلام بهاري ست
در خشكسالي بيداد كه ياراي دشنه گرفتن نيست اما
آواز تو گلوله ي آغاز
كه بال گشودست به جانب ديوار
ديوارها اگر كه دود نگشتند
آواز پاك تو رود بزرگ ميهن
اين رود ، در لوت مي دمد
تا در سرتاسر اين جزيره ي خونين
سروها و سپيدارسايه سار تو باشد
در كوچه ها حتي اگر هجوم ملخ بود
ما با سپر به كوچه قدم مي گذاشتيم
حالا كه دشمن ما مخفي است
)زندان ( تمام كوچه هاي خلوت اين شهر
شاهين من كه چشم هاي تو نارس
و در احاطه به خون ريز نارساست
تنها خليقه نيست دشمن و دژخيم
هشدارمخفي است دشمنت
بابك اگر برادر ما بود
در قتلگاه دشمن اين خلق
با گونه هاي زرد خموشي مي گرفت اما
دل بسته ايم به گونه هاي تو اي اميد فرداها
تو بابكي با گونه هاي آتشي سرخ
وقتي لباس تو ريش ريش ، در هم و پاره
وقتي كه چشم هاي تو در حسرت دويدن و بازي
خيره مانده بود
گويا ميان همهمه ي پارك با آن صداي كودكانه به من گفتي
عرياني مرا
هرگز نه كسي گفت و نه دانست
با شانه هاي خميده باركش بودن
ديوارهايي از گل كه نيست
ديوارهايي از گل كه نيست
با شاخه هاي همهمه گر ، درهم
جاده با غرشي از گل و آواز
نام ترا در سپيده بخوانند
برگردن تو سرو مي آويزم
تا سرافرازي ز سروبياموزي
اينك كه سر پناه تو مي سوزد
در اين حريق هرزه در ايان به جستجوي كدام دامنه
گيرايي چه صدايي صداي پدر
در صداي ريزش باران است
اگر چه دامنه اينجا نيست
بايست در باران
هرگز مترس
هرگز مترس
پيراهن است صدايش
پيراهن است صدايش
خواهي پريد دوباره شاهين كوچك ما
و پرده هاي سياه دو چشمش را كنار خواهي زد
او را دوباره تو خواهي ديد
او را كه سرافراز گرفتاري ست
در اين جزيره ي خونين او را كه شورشي ست
در خون ساكت ما او رادوباره تو خواهي ديد
او را كه سوار بر دشنه هاي گرسنه نمودند
و با دو آفتاب طلوع كرده در دو گودي گونه
از ميان بيابان چو روح جنگل رفت
با دست هاي كوچك خود ستاره مي چيني ؟
از آسمان شهر تو آخر ستاره خواهد ريخت
با چشم هاي سياهت كه خواب مي خواهند
اينك كنار خيابان باراني از ستاره ترا جذب كرده است
در جذبه اي كه دنبال يك ستاره ي گمنامي
مادر توبرايت ستاره مي چيند
راه را به هيئت توپي مي آرايد
بازي كودكانه ي تو
اي كاش رنج مادرانه ي او مي سوخت
بر گردن تو سرو مي آويزم
تا سرافرازي ز سرو بياموزي
شعر بي نام
بر سينه ات نشست
خم عميق و كاري دشمن
اما
و ايستاده نيفتادي
اين رسم توست كه ايستاده بميري
در تو ترانه هاي خنجر و خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سرود فتح
اين گونه
چشم هاي تو روشن
هرگز نبوده است
با خون تو
ميدان توپخانه
در خشم خلق بيدار مي شود
مردم زان سوي توپخانه
بدين سوي سرزير مي كنند
نان و گرسنگي به تساوي تقسيم مي شود
اي سرو ايستاده
اين مرگ توست كه مي سازد
دشمن ديوار مي كشد
اين عابران خوب و ستم بر
نام ترا
اين عابران زنده نمي دانند
و اين دريغ هست اما
روزي كه خلق بداند
هر قطره قطره خون تو محراب مي شود
اين خلق نام بزرگ ترا
در هر سرود ميهني اش آواز مي دهد
نام تو ، پرچم ايران
خزربه نام تو زنده است
به یاد آنان که بی صدا رفتند
سروده هاي خفته
در رودهاي جدايي ايمان سبز ماست كه جاري است
او مي رود در دل مرداب هاي شهر
در راه آفتاب خم مي كند بلندي هر سرو سرفراز
از خون من بيا بپوش ردايي من غرق مي شوم
در برودت دعوت
اي سرزمين من
اي خوب جاودانه ي برهنه قلبت كجاي زمين است
كه بادهاي همهمه را اينك صدا زنم
در حجره هاي ساكت تپيدن آن ؟
در من هميشه تو بيداري
اي كه نشسته اي به تكاپوي خفتن من
در من هميشه تو مي خواني هر ناسروده را
اي چشم هاي گياهان مانده در تن خاك
كجاي ريزش باران شرق را خواهيد ديد ؟
اينك ميان قطره هاي خون شهيدم
فوج پرندگان سپيد با خويش مي برند
غمنامه ي شگفت اسارت را تا برج خون ملتهب بابك خرم
آن برج بي دفاع
اين سرزمين من است كه مي گريد
اين سرزمين من است كه عريان است
باران دگر نيامده چندي است
آن گريه هاي ابر كجا رفته است ؟
عرياني كشت زار را با خون خويش بپوشان
اين كاج هاي بلندست كه در ميانه ي جنگل
عاشقانه مي خواند
ترانه ي سيال سبز پيوستن
براي مردم شهر نه چشم هاي تو اي خوبتر ز جنگل كاج
اينك برهنه ي تبرست با سبزي درخت هياهوست
اي سوگوار سبز بهار اين جامه ي سياه معلق را
چگونه پيوندي است با سرزمين من ؟
آنكس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست در رفت و آمد حمل اين همه تاراج ؟
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كرد
و باغ ها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
ثقل زمين كجاست ؟
من در كجاي جهان ايستاده ام ؟
با باري ز فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من
من در كجاي جهان ايستاده ام ... ؟
تا
آفتابي ديگر
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماههاي ديگري در آسمان كهنه خواهم كاشت
نورهاي تازه اي در چشم هاي مات خواهم ريخت
لحظه ها را در دو دستم جاي خواهم داد
شهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم كرد
خواب ها را در حقيقت روح خواهم داد
ديده ها را از پس ظلمت به سوي ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم كاشت
گوشها را باز خواهم كرد
آفتاب ديگري در آسمان لحظه خواهم كاشت
لحظه ها را در دو دستم جاي خواهم داد
سوي خورشيدي دگر پرواز خواهم كرد
از منزل كفرتا به دين يك نفس است
وز عالم شك تا به يقين يك نفس است
اين يك نفس عزيزرا خوش ميدار
چون حاصل عمر ماهمين يك نفس است
* * * * * *
درياب كه از روح جدا خواهي رفت
درپرده اسرار فنا خواهي رفت
مي نوش نداني زكجا آمده اي
خوش باش نداني زكجا خواهي رفت
* * * * * *
يــزدان چوگــل وجود مــا مي آراست
دانست زفعل مــا چه برخواهد خواست
بي حكمش نيست هرگناهي كه مراست
پس سوختن قيامت از بهر چه خواست
* * * * * *
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:
من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :
شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هرلحظه در برابر آیینه ی زمان
آ ن دختر سکوت ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هر گز نگاه پاک و زلال تو را
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس در انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
کمی زودتر می آمدی
اما بگو :
من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خموش
در انتظار دیدن رویت نشسته است
روز ی اگر .......
اما ؛ نه ؛
او هیچوقت دیگر نمی آید
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاريست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را ، خواهد
کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی
با ،امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ، به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم.
به نام خداوند
SALAM
سلام به وبلاگي های عزیز
الهی!
صدف نگاه تو، ترانه ی آبی دریا را بر کویرستان جانم جاری می سازد و
با امواج نیلوفرانه اش عطش دیدارم را سیراب می گرداند و من با زورق
هدایت تو به آرامش ساحل نشینان حرمت نائل می شوم.
زبان نگاه
نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
سایه زآتشکده ی ماست فروغ مه ومهر
**********
محبوب من
گل سرخی را که بر بالای سرت در آستان در نمودار گشت. ای
کاش بر میداشتی می بوییدی و می بوسیدی، آنگاه زیب سینه ی
نازنینت می کردی یا در میان گیسوان مشکین زیبایت می گذاردی!
می دانی چرا؟ برای اینکه آن گل با اشک های چشم محبوبی شسته
شده بود. دلبرم لابد می دانی که: بر روی آن گل به جای شبنم
سحری اشک من بود.
ای کاش بر می داشتی . می بوییدی و می بوسیدی آنگاه لابلای
گیسوانت قرار میدادی.
قلب من عشق من بود که به صورت آن گل در آمده و با آن وضع
به سوی تو پرتاب شد.
ای کاش بر می داشتی، می بوییدی و می بوسیدی، آنگاه با
انگشتانت پرپرش می کردی و دوباره باز پس میدادی.
( ژان دوگره)
حاصلم هیچ نیست جز حسرت
عیش در خواب دیده را مانم
می چکد اشکم از جدایی ها
شاخ تاک بریده را مانم
تپش دل بود سراپایم
قطره ی نا چکیده را مانم
**********
پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
لطفاً نظرتون راجع به مطالب امروز
khatereh
حرفی از دل
تمام عشق را ديوار پر كرد
و حجم خانه آواز پر كرد
كسي شوق رهايي را نفهميد
سكوتي مبهم و پر درد اينجاست نجاست
به آئينه قسم عشقم هوس نيست
گاهم آشناي اين قفس نيست
تو رفتي شعرهايم مبتلا ماند
تمام اشكهايم سر جدا ماند
تو رفتي غربتي بيانتها ماند
همه فريادهايم بي صدا ماند
چرا فكري به حال ما نكردي؟
چرا پرواز را معنا نكردي؟
قفسها از حضورت بي نصيبند
قفسها عشق را هم می فریبند
قفسها نقطه پایان دنیاست
قفسها جای دفن آرزوهاست
تقديم به همسر مهربانم
از كجا آغازكنم بيان قصه اي كه گوياي عظمت و شكوه يك عشق باشد
قصه عشق شيريني كه از دريا كهنسالتر است
حقيقتي تازه از عشقي كه او برايم به ارمغان مي آورد
از كجا آغاز كنم، او همانند باران تابستاني كه زمين را
به سطحي درخشان مبدل مي سازد به دنياي خالي
من راه پيدا كرد، و زندگيم را درخشان ساخت، او به
دنياي خالي من مفهوم بخشيد، او قلب مرا لبريز مي
كند، او دل مرا با احساسي خاص لبريز مي كند، با آ
واي فرشتگان و با تخيلات نيا لوده، او روح مرا به
عشقي والا و بي كران مبدل مي سازد، بدان گونه كه
هركجابروم تنها نخواهم بود،
با وجود او چه كسي مي تواند تنها باشد
آيا مي توان عمر عشق را بر مبناي روز و ساعت سنجيد؟
اكنون جوابي ندارم اما همين قدر مي دانم كه به او
نياز دارم او قلب مرا لبريزمي كند.
همیشه وفادارت: خاطره
«خیلی سخته» هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه خیلی سخته که عزیزت بره عازم سفر شه خیلی سخته توی پاییزبا کسی تو آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جوونی تو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
تازه فردای همون روز بیاد از تو باخبر شه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
می روم اما دلم را نزد تو جا می گذارم
می روم تنها دلت را نیز تنها می گذارم
خاطرات کهنه ات را باز می خوانم چو هر شب
دست آخر توی دفتر چند اما می گذارم
من اسیر چشم پائیزم و خواهم سوخت روزی
من غمم را در دلت جا می گذارم
فکر فردا آه آتش می زند جان و دلم را
زندگی را یا به آخر می برم یا می گذارم
خاطره ای فراموش
خداوند گریه کرد
زمانی که بنده اش
آنی که اشرف مخلوقات خواندش
و دردانه جهان خلقت شد
اینچنین کبرو غرور سرتا پای وجودش را گرفت
خداوند گريه کرد
زمانی که بنده ای که خداخالق آن بود
بر بنده ديگرش ظلم و عناد کرد
خداوند گريه کرد
لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای
دیگر را شکست
خداوند گريه کرد
لحظه ای که آن چه می پنداشت،
شد آنچه که هست
خداوند گريه کرد
زمانی که ديد اين بنده همان بنده ای است
که با آهنگ سوراسرافيل خاکش را ساخت
و
اينک بر سر خاک و مال جنگ و خونريزی است
خداوند گريه کرد
زمانی که وجود بی ارزش اين خاک
را با روح خداوندی زنده کرد
اما اکنون همان بنده
ارزش روح خداوندی را با وابستگی به هيچ های
زمين فراموش کرده است
خداوند گريه کرد
زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر
مملو از عشق الهی کرد
اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش
به هوس می رود
خداوند گريه کرد
زمانی که بنده ای که به آن گفته بود:
همه شما نزد هم برابريد
اکنون به پول و مال،
خود را برترو قوی تر می داند
خداوند گريه کرد
زمانی که ديد
عشق داده بودم برای آرامش،
دل داده بودم برای سپردن
گل برای هديه
اما اکنون همه چيز
ريا و تزوير و دروغ
خداوند گريه کرد
زمانی که گفته بود
با هم باشيد
به هم عشق بورزيد و از آن لبريز شويد
از آنچه در دنيا به شما دادم برای رسيدن به اصل خود استفاده کنيد
اما همه چيز مصنوعی شد وساختگی
خداوند گريه کرد
زمانی که در آن وقتی که به ما داده بود
تا در حضورش بنشينيم و درد دل کنيم
و فيض عشق بازی
با خدا را ببريم
رفتيم و چه نا سالم سپری کرديم
خداوند گريه کرد
زمانی که ديد بر مهر مادری
بی احترامی شد
خداوند گريه کرد
زمانی که به گل و پروانه
آب و خاک،
آنگونه که او می خواست
نگاه نکرديم
خداوند گريه کرد
زمانی که ديد از عقل و پندارمان چگونه استفاده کرديم
و برای آنچه خوب است يا بد
و مفهوم آن
مطلق و ثابت است
مقلد مشابهان خود شديم
و ازآنچه او به ما داده بود
عقل=استدلال
استفاده نکرديم
خداوند گريه کرد
زمانی که او را به جای اينکه در محيط ببينيم
در پول و بانک و مال و ثروت مي ديديم
چرا که در نبود اين ها
او را صدا می کرديم و
اگر مشکلی از نبود آنها نداشتيم حتی اسمش را به لب نمي آورديم.
خداوند چه صبری دارد
اگر روزی از توقعات خود
از ما سئوالی کند،
به راستی ما چه می گوييم ؟
الهی به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن،نه به عدلت
خوب توجه كن چند اصل مهم در زندگي:
1- براي من لحظه هاي بيداري مهمند و تا زنده ام سعي مي كنم كمتر بخوابم چون بعد از مرگم فرصت كافي براي خواب دارم.
2- اين را بدان كه فقط غير ممكن ، غير ممكن است. ( اين جمله مسير زندگي من را عوض كرد.)خاطره
3- چه خوب یادم است عبارتی را که به ییلاق ذهن وارد شد ( وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت )
4- افتادگي آموز اگر طالب علمي هرگز نخورد آب زميني که بلند است
5- همت بلند دار که مردان روزگار ازهمت بلندبه جایی رسیده اند
6- همه از گل مينالند كه چرا خار دارد ولي اصلا نمي گن كه خار گل داده
7- دوستي را اتنخاب كن كه براي جا شدن تو قلبش نخواهي خودت را كوچك كني .
8- غير ممكن ها را انجام دادن خود نوعي لذت است.
9- براي دشمنانت كوره را آنقدر داغ مكن كه حرارتش خودت را هم بسوزاند
10- تا و قتي درس هست ، عاشق نشو . براي عاشقي هميشه وقت هست ولي براي درس نه
11- هرگز زانو نخواهم زد،حتی اگر قامتم از آسمان کوتاهتر شود...
12- ما چیزی نداريم به جز رویاهایمان ،به آنچه که بیاندیشیم صورت خارجی پیدا میکند چون ما از دریچه ذهن به دنیا می نگریم
خواهر کوچک شما: خاطره
زماني انديشه من اين بود که منه انسان به خاطر خطاي انساني خود به اين سرزمين فرستاده شده ام و خداوند زمين را تبعيد گاهي براي انسان برگزيده و از خلق اين جهان ، هدفي جز ازمايش انسان نداره و هميشه در صدد محک زدن انسان در برابر گناه ها است که گذشتن از ازمايشات سخت خداوندي بسيار سخت به نظرم ميامد و هميشه از منظر دلهره انگيزي در پس زمينه ذهنم به خداوند جهان نگاه ميکردم
گرچه بر زبانم نام خداوند " رحمن " جاري بود اما وقتي به کاوش در لايه هاي زيرين ذهنم پرداختم ، ديدم که چه تصويري از خداوند در من به وجود امده و مانند همين تصوير رو در ذهن افراد بسيار ديگری هم ، به وضوح ديدم
اما امروز ( به نقل قول از استادي ) داستان خلقت انسان رو بيان ميکنم و هر انچه از اين به بعد خواهيد خواند ، کلام خداوند است که مي خوانید
وخداوند اين چنين ميگويد که :
اي عزيز دله من ، چرا فکر ميکني که رابطه من با تو اين است
و اکنون با باز گو کردن داستان خلقتت به تو ميگويم که تو کيستي و من کيستم و من چگونه تو را دوست دارم
و اين داستان ، داستان حضرت ادم نيست
داستان توست
وخوده توروزي که در اين جهان هيچ چيز نبود و فقط من بودم و در يک زماني که نامش را شب قدر نهادم ، تصميم گرفتم که متجلي شوم و بيافرينم جهان با عظمتي را
و در ان شب تقدير کردم که چگونه بيافرينم هستی را
از درياها و کوه ها گرفته تا به خلق انواع حيوانات و در وراي اين زمين ، کهکشانها و منظومه هاراو هر انچه را که اراده کردم طراحي و خلق کردم
اما وقتي نگاه کردم به اين جهان با عظمت که حيرت انگيز است از کوچکترين ذره آن ، که اتمي باشد و بزرگترين هاي ان ، که خلق کهکشانها است ولي بازهم برام اهميتي نداشت و من را ارضا نکرد
و بعد اراده کردم پديده ديگري بيافرينم که در جهان هستي ام يک شاهکار باشد و سر امد همه مخلوقاتم باشد وبه عبارتی دیگر دوست داشتم که يک آيينه اي بيافرينم که هر وقت در اين آينه نگاه ميکنم ، جلوه هاي زيباي خودم را در اين آينه ببينم و تنهايي بودم ، که دوست داشتم معشوقي را بيافرينم ، که هر دم با او معاشقه نمايم
و با چنين احساسي ابتدا " عشق " را به عنوان زيبا ترين پديده جهان افريدم و سپس خود مبتلا شدم و يک عاشق تمام عيار گشتم (البته خدا محل تغییر نیست و این یک اصطلاح است ) و براي معاشقه با محبوبي ، با دستهاي مبارک خودم " تو "را افريدم
سپس انديشه را در ذهن تو تعبيه کردم که تنها تو داري به عنوان فکر، و کاري کردم که اين عزيز خودم هر آنچه را بخواهد و انديشه کند ميتواند بيافريند و من اين گونه خواستم
اما همچنان تو افتاده بودي و هيچ روحي در بدن تو نبود و بايد از جايي ، روحي را در تو ميدميدم
اما هر چه فکر کردم ، ديدم به اين عزيز دلم ، به اين دردانه ام و به اين محبوبم ، هيچ روحي زيبنده نيست ، الا روح خودم
و به مصداق " ونفقت فيه من روحي " از روح خودم در تو دميدم
و تو برخواستي
انسان شدي
و به محض اينکه من ، نگاهي به قد و قواره رعناي تو انداختم بي اختيار کلامي بر خود گفتم که براي هيچ کدام از کائنات خودم نگفته بودم و بي اختيار گفتم
" فتبارک الله احسن الخالقين "
و وقتي بر خود به خاطر خلقت تو افرين گفتم ، بلافاصله تو را به رخ ملائکم کشيدم و گفتم اي ملائک
" اني جاعلٌ في العقده خليفه "
اي ملائک بياييد من در روي زمين براي خود جانشين افريدم
سجده اش کنيد
و ملائک به پاي تو افتادند و تو را سجده کردند و انجا که از سجده برخواستند ، معاشقه من با تو شروع شد
و من ارام ارام ، در يک روند معاشقه ، اينقدر تو را به خودم نزديک کردم که فاصله من با تو به صفر رسيد و آنگاه عاشقانه در گوشت نجوا کردم که
" نحن اقرب بکم من حبل الوريد "
" ما از رگ گردن به تو نزديک تر شده ايم "
و تو هميشه و همه جا در اغوش پر مهر و محبت مني ، من هيچ گاه در زندگي تو را تنها نخوام گذاشت و همه توجه من به توست و من هر آنچه را که در جهان هستي است به تسخير انديشه هاي تو در اورده ام
" وسخرنا لکم ما في السماوات و ما في الارض "
که اگر خود را بشناسی و باور کنی ، میتوانی هر چیزی را که بخواهی خلق کنی و در این راه تمام کائنات من ، گوش به فرمان تو خواهند بود
و من" تمام ذرات هستي را براي تو آفريدم و تو را براي خودم "
" خلقت الاشيا و العجلک و خلقتک العجلي "
ولي بدان
که بايد هوشيار باشي و فقط از من بخواهي
و هر چه که بخواهي به تو ميدهم
" ادعوني استجب لکم "
فقط هوشيار باش و انديشه کن و بدان که تو خود يک خدايي و شباهت تو با من در اين است که اراده کرده ام ، تو هم مانند من ، هر انچه را که اراده کني ، ميتواني خلق کني نکند که خود را دست کم بگيري خودت را باور کن و انديشه کن اگر هوشيار باشي تمام ذرات جهان گوش به فرمان تو خواهند بود و ميتواني بهترين زندگي را رقم بزني و در نهايت به بهشت خود من بيايي
اين کلام خداوند بود براي من و براي تو
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز اول فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
.........................
در کوچه باد می آید ،
این ابتدای ویرانیست.
آن روز هم که دست های تو ویران شدند ، باد می آمد.
ستاره های عزیز ،
ستاره های مقوائی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته
پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
......................
به مادرم گفتم
گفتم همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرست
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشماهایش چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد:
صبور،
سنگین،
سرگردان.
فروغ فرخزاد
با عرض سلام خدمت همه دوستان وبلاگی عزیز
دوست دارم نظر خودتونو در مورد وبلاگ من بدید
متشکرم
دوستدار همه شما: خاطره
زماني انديشه من اين بود که منه انسان به خاطر خطاي انساني خود به اين سرزمين فرستاده شده ام و خداوند زمين را تبعيد گاهي براي انسان برگزيده و از خلق اين جهان ، هدفي جز ازمايش انسان نداره و هميشه در صدد محک زدن انسان در برابر گناه ها است که گذشتن از ازمايشات سخت خداوندي بسيار سخت به نظرم ميامد و هميشه از منظر دلهره انگيزي در پس زمينه ذهنم به خداوند جهان نگاه ميکردم
گرچه بر زبانم نام خداوند " رحمن " جاري بود اما وقتي به کاوش در لايه هاي زيرين ذهنم پرداختم ، ديدم که چه تصويري از خداوند در من به وجود امده و مانند همين تصوير رو در ذهن افراد بسيار ديگری هم ، به وضوح ديدم
اما امروز ( به نقل قول از استادي ) داستان خلقت انسان رو بيان ميکنم و هر انچه از اين به بعد خواهيد خواند ، کلام خداوند است که مي خوانید
وخداوند اين چنين ميگويد که :
اي عزيز دله من ، چرا فکر ميکني که رابطه من با تو اين است
و اکنون با باز گو کردن داستان خلقتت به تو ميگويم که تو کيستي و من کيستم و من چگونه تو را دوست دارم
و اين داستان ، داستان حضرت ادم نيست
داستان توست
وخوده توروزي که در اين جهان هيچ چيز نبود و فقط من بودم و در يک زماني که نامش را شب قدر نهادم ، تصميم گرفتم که متجلي شوم و بيافرينم جهان با عظمتي را
و در ان شب تقدير کردم که چگونه بيافرينم هستی را
از درياها و کوه ها گرفته تا به خلق انواع حيوانات و در وراي اين زمين ، کهکشانها و منظومه هاراو هر انچه را که اراده کردم طراحي و خلق کردم
اما وقتي نگاه کردم به اين جهان با عظمت که حيرت انگيز است از کوچکترين ذره آن ، که اتمي باشد و بزرگترين هاي ان ، که خلق کهکشانها است ولي بازهم برام اهميتي نداشت و من را ارضا نکرد
و بعد اراده کردم پديده ديگري بيافرينم که در جهان هستي ام يک شاهکار باشد و سر امد همه مخلوقاتم باشد وبه عبارتی دیگر دوست داشتم که يک آيينه اي بيافرينم که هر وقت در اين آينه نگاه ميکنم ، جلوه هاي زيباي خودم را در اين آينه ببينم و تنهايي بودم ، که دوست داشتم معشوقي را بيافرينم ، که هر دم با او معاشقه نمايم
و با چنين احساسي ابتدا " عشق " را به عنوان زيبا ترين پديده جهان افريدم و سپس خود مبتلا شدم و يک عاشق تمام عيار گشتم (البته خدا محل تغییر نیست و این یک اصطلاح است ) و براي معاشقه با محبوبي ، با دستهاي مبارک خودم " تو "را افريدم
سپس انديشه را در ذهن تو تعبيه کردم که تنها تو داري به عنوان فکر، و کاري کردم که اين عزيز خودم هر آنچه را بخواهد و انديشه کند ميتواند بيافريند و من اين گونه خواستم
اما همچنان تو افتاده بودي و هيچ روحي در بدن تو نبود و بايد از جايي ، روحي را در تو ميدميدم
اما هر چه فکر کردم ، ديدم به اين عزيز دلم ، به اين دردانه ام و به اين محبوبم ، هيچ روحي زيبنده نيست ، الا روح خودم
و به مصداق " ونفقت فيه من روحي " از روح خودم در تو دميدم
و تو برخواستي
انسان شدي
و به محض اينکه من ، نگاهي به قد و قواره رعناي تو انداختم بي اختيار کلامي بر خود گفتم که براي هيچ کدام از کائنات خودم نگفته بودم و بي اختيار گفتم
" فتبارک الله احسن الخالقين "
و وقتي بر خود به خاطر خلقت تو افرين گفتم ، بلافاصله تو را به رخ ملائکم کشيدم و گفتم اي ملائک
" اني جاعلٌ في العقده خليفه "
اي ملائک بياييد من در روي زمين براي خود جانشين افريدم
سجده اش کنيد
و ملائک به پاي تو افتادند و تو را سجده کردند و انجا که از سجده برخواستند ، معاشقه من با تو شروع شد
و من ارام ارام ، در يک روند معاشقه ، اينقدر تو را به خودم نزديک کردم که فاصله من با تو به صفر رسيد و آنگاه عاشقانه در گوشت نجوا کردم که
" نحن اقرب بکم من حبل الوريد "
" ما از رگ گردن به تو نزديک تر شده ايم "
و تو هميشه و همه جا در اغوش پر مهر و محبت مني ، من هيچ گاه در زندگي تو را تنها نخوام گذاشت و همه توجه من به توست و من هر آنچه را که در جهان هستي است به تسخير انديشه هاي تو در اورده ام
" وسخرنا لکم ما في السماوات و ما في الارض "
که اگر خود را بشناسی و باور کنی ، میتوانی هر چیزی را که بخواهی خلق کنی و در این راه تمام کائنات من ، گوش به فرمان تو خواهند بود
و من" تمام ذرات هستي را براي تو آفريدم و تو را براي خودم "
" خلقت الاشيا و العجلک و خلقتک العجلي "
ولي بدان
که بايد هوشيار باشي و فقط از من بخواهي
و هر چه که بخواهي به تو ميدهم
" ادعوني استجب لکم "
فقط هوشيار باش و انديشه کن و بدان که تو خود يک خدايي و شباهت تو با من در اين است که اراده کرده ام ، تو هم مانند من ، هر انچه را که اراده کني ، ميتواني خلق کني نکند که خود را دست کم بگيري خودت را باور کن و انديشه کن اگر هوشيار باشي تمام ذرات جهان گوش به فرمان تو خواهند بود و ميتواني بهترين زندگي را رقم بزني و در نهايت به بهشت خود من بيايي
اين کلام خداوند بود براي من و براي تو
در تنهايي من هميشه فيلمي براي ديدن وجود دارد. در تنهايي من هميشه کتابي براي خواندن هست. در تنهايي من اشک همچون مرواریدی می درخشد . من تنهایی را دوست دارم چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کردم.
آرشيو موضوعی:
عکس و شعرهای عاشقانه
آقای وب
گیل یار
همای مستان
وبلاگ موسیقی
آرام
حماسه سازان سیاهکل
شوخی یا جدی
صاحبدلان
شعر آرمان
گیلان زیبا
پرتال تفریحی - بیا تو شیراز نت
دو دختر رودسری
بهترین ها برای شما
سکوت شب
استاد اسدالله ملک
استاد فرهنگ شریف
استاد حبیب الله بدیعی
پرویز یاحقی
عاشقان موسیقی
اخبار موسیقی
گیلانیان
ترمه
باران
شعرهای عاشقانه3
برنامه نویسی کامپیوتر
پسر مریخی
اشعار شاعران
همیشه باران
شعرهای عاشقانه2
آرشیو لینک های روزانه
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم اسفند 1385