تبليغاتX
صلصال گیلان
صلصال گیلان
یادداشت های من
شنبه سوم مرداد 1388
شمالی

ازتباربارانم
ازحاشیه های سبزشمالی
سادگی درنفسهایم جاریست
ازاتاقم تا دریا،راهی نیست
خاطراتم رابردفترماسه ها،باانگشتانم نوشتم
تاهمه بدانند که من شمالی هستم،عطرشالیزار،توی دستم
باران برخاک میتراود،مست میشوم
شبنم برذهن گیاه میتراود،مست میشوم
من از،زمزمه ی قمری ها،پرازهیجانم
من از،عشق بازی پرستوها،پرازهیجانم
ساده میخوابم،ساده عاشق میشوم وساده میمیرم
چون که من شمالی هستم،عطرشالیزار،توی دستم
من تورادوست دارم،اورادوست دارم،همه رادوست دارم.
مادرم باشکوفه ها رویید
پدرم با مه، سبزشد
معشوقه ام راجنگل زایید
طبیعت خدایم شد
آری من همینم،ساده ی ساده
چون که من شمالی هستم،عطرشالیزارتوی دستم.

+ نوشته شده در 12:42 توسط خاطره .
شنبه بیست و هفتم تیر 1388
قسم
 
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
 
تقدیم به همسر عزیزم
+ نوشته شده در 12:33 توسط خاطره .
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
خدا جونم...

من بنده ی شرم زده و تقصیر کارت را بپذیر

خدا جونم امروز خیلی دلم گرفته ، خودت هم میدونی چرا؟

چون دیگه کمتر سراغتو می گیرم

چون سرگرم هیچ و پوچ دنیا شدم

شاید بگی این بنده هر وقت کم میاره سراغمو می گیره اما باور کن خیلی سردرگم شدم.

خدا جونم کاشکی به قدرت و حکمتت همون راهی که می دونی نزدیکی منو تو هست را پیش روم می ذاشتی.

خودتم می دونی یه بنده درمونده هیچ جایی امن تر از درگاه تو نداره

خیلی وقته که دیگه فهمیدم باید حرف دلمو به خودت بگم.

فهمیدم که شنواتر از تو هیچ کسی نیست.

خدا جونم غم تو دلمو فقط خودت میتونی معنا کنی

نمی دونم این عقل هم دیگه جز توجیه کارهای پوچ و اشتباه هیچ به قول خودت صراط مستقیمی رو برامون روشن نمی کنه

خدایا بدون که این بنده ات تو هیچ کدوم از کارای نادرستش غرضی نداشته.

بدون که می خواد آسمون دلش رو صاف کنه اما به کمک تو نیاز داره.

خدای خوبم همیشه تو شب، تو آسمون تیره و پر ستاره شب برات می نویسم.

اما به همین تاریکی و سیاهی زیبای شب هات قسمت می دم که آسمون دل منو صاف و روشن کنی...

+ نوشته شده در 16:12 توسط خاطره .
شنبه سوم اسفند 1387
نامه به مادر احمد خرم آبادی

نامه رفیق احمد خرم آبادی به مادرش

 

مادر محبوب

سلام

دست پردرد تو را می‌بوسم

 

برادرانم خوبند؟

راستی مادر جان!

رفیقان عزیزی که زمن می‌پرسند

لطف کن عرض سلامم برسان

 

پدرم!

آه مادر دیشب

خواب دیدم پدرم بیمار است

روی مهتابی مشرف به حیاط

خفته در بستری و تب‌دار است

روی آن مهتابی

که به هنگام غروبان بهار

فرش می‌گستردی و پدر روی پتو

تکیه به پشتی می‌داد

و تو بر روی سماور

که به یک گوشه‌ی آن می‌جوشید

چای دم می‌کردی

و من و برادر کوچک‌تر

می‌دویدیم پی بازی گرگ‌ام به هوا

گرد آن باغچه‌ی پرگل زیبای قشنگ

آه مادر!

خواب دیدم که غروبی است دل‌انگیز و بهاری

دل‌تنگ

و در آن مهتابی

نیست جز بستر تب کرده‌ی داغ پدرم

و تو در گوشه‌ی تاریک اتاقی غمناک

زانوان را به بغل کرده و می‌نالیدی:

"پسرم،

وای خدا

گشت چه خاکی به سرم"

مادر

به تو سوگند که از بهر تسلای تو نیست

نه فقط خانه‌ی ما غمبار است

و نه تنها پدرم بیمار است

چه بروجرد و لرستان

و چه گیلان و سپاهان

و چه شیراز و چه کرمان

و چه اهواز و خراسان

و چه تبریز و چه تهران

و به هر خطه در این مدخل زندان بزرگی که بود

کشور ایران

صبح غم‌بارتر از تنگ غروب است

غروب از شب تاریک

دل‌آزارتر و کوه و در و دشت

همه تیره و تارند

و چه بسیارند پدرها

زکرد و لر و گیلک

زترک و عرب و فارس زبانی

که زبی‌داد و ستم‌کاری ضحاک زمانه

که به خون‌خواری و خون‌ریزی به ضحاک زده نارو

بسته‌ست زچنگیز مغول دست

و در صحنه‌ی سفاکی و در قتل و جنایت

پاک رکورد همه تاریخ شکسته است

و در عرصه‌ی بدنامی و بی‌شرمی و نامردی و

نامردمی از شرح گذشته است

و ای مادر پیروز

زیادند پدرها

که زداغ پسرانی

که به زحمت و به یک عمر بپرورد جوانان

ولی زآتش رگبار مسلسل تنشان گشته مشبک

ز دق مرده و یا راهی دنیای جنون گشته ویا چون

پدرم در شرف مرگ

به بستر شده بیمار و نزارند

 

باری ای مادر محبوب

پس از عرض سلام

و از این طول کلام

مطلبی با تو مرا در کار است

مادر از تو گله‌ام بسیار است

مطلب این است که دیروز نگهبان

در سلول مرا باز نمود

و زپایم به عطوفت

غل و زنجیر گشود

و مرا برد به زندان

به اتاقی که در آن دژخیم است

هان

نگوئی مادر

که مرا ذره‌ای از این سگ زنجیری زندان بیم است

باری

آن مردک دژخیم که از پنجره می‌دید

زجا جست و دوید

تا به بیرون اتاقی که در آن بود به استقبالم

و در این طول زمان

داد چندین سلام

و به تملق پس هر بار پیاپی می‌گفت:

"بنده از دیدنتان خوشحالم"

الغرض برد مرا توی اتاق

روی مبلی بنشاند

وه نبودی که ببینی مادر

که چه سان مردک دژخیم

چو سگ‌ها می کرد

چاپلوسی و دم می جنباند

آن قدر لابه و درماندگی و عجز نمود

آن قدر لب به سخت بست و زنو بازگشود

جان من را به لبانم برساند

آخرالامر چنین گفت:

"بسی خوشبختم و به خوشبختی خود می بالم

که شما را زعنایات ملوکانه دهم آگاهی

نامه‌ی مادرتان از شرف عرض گذشت

آریامهر عنایت کردند و شما را به ساواک آوردند

بعد از این پست مهمی به شما بسپارند

شاید از حال به مافوق منت بگمارند

لطفاً این نامه به توشیح مزین سازید

و خود آماده نمائید که

در انجمن آتی ارباب جرائد

به تعریف و به توصیف رموزی که از آن گشته

پدیدار

زماهیت این ملت بیدار

سخن رانده و هر بار

به این جمله تکیه نموده

و جان سخن این جاست

که در سایه‌ی این رهبر هوشیار و تواناست

که در سطح کشاورزی و در صنعت و بهداشت و فرهنگ

و هر چیز که در زندگی خوب توان داشت

چنان گام عجولانه‌ای این ملت نوخاسته

برداشته

که تا آن چه عیان است

ایران به شمار دول راقیه پیوست

و این ملت آزاد به سرمنزل مقصود رسیده است

و نیز از عمل و کرده‌ی خود

در اثر گول و فریب دول مرتجعی که از تب پیروزی

این نهضت ملی به هراسند

که اظهار ندامت به پشیمانی خود ساخته

شرمندگی ابراز نمائید

و بدانید

که از امروز

در دولت و اقبال و سعادت

همه جا بر رخ سرکار گشوده است

وگرنه که فقط ثروت و پول است

که خوشبختی هر فرد بدان باشد و بوده است

برادر

به من و حضرت عالی چه

که اگر مردم این کشور پهناور زرخیز

ستمدیده و بیچاره و بدبخت و فقیرند و محتاج

به نانند

ولو فرض که از گرسنگی پاک بمیرند

و یا آن که فلان مردک بیمار چه سازد

و فلان عمر و یا زید نیارد

که به تحصیل کمالات بپردازد

بس ار نکبت و بدبختی ادبار دگر هست

برادر

تو که در رشته‌ی تحصیل مهندس شده‌ای

و در این پست بزرگی که از امروز بگیری

دگرت هیچ کم و کسر نداری

کنون این قلم

این نامه

به خوشبختی خود صحه گذارید."

 

کنون مادر محبوب!

تجسم بکن آن صحنه و آن فلسفه ی مردک دژخیم به

یاد آر

و یک لحظه تفکر به حیاتی که به فرزند تو شاهانه

ببخشند

و در ارج و ازایش

همه شالوده‌ی انسانی از آن بازستانند

و فرزند عزیز تو ددی باشد و از خون زن و بچه‌ی

این مردم بی‌چاره شکم سیر کند

شادتری؟

یا نویسند و بگویند که احمد

پسرت

کان شرف بود

و اندر ره آزادی این ملت دربند

شجاعانه به پا ساخت

و با ایده‌ی انسانی و ایمان وشرف مرد

 

نه آزرده مشو مادر محبوب

یقین است که در زعم تو هم مرگ

به از زندگی است که با ننگ قرین است

 

پس ای مادر محبوب

به من گوش خبردار

چو زآن مردک دژخیم

شروطی که گذرنامه‌ی ننگین حیات است

شنیدم

به خشم آمده فریاد کشیدم

که:

"دیگر خفه باش احمق بدبخت

تو آن قدر خرفتی که ندانی

که سراپای من و خلق

زنفرت شده آکنده از این شاه و از این تاج و از

این تخت

تو گوساله ز تفاله‌ی مدفوع همین خلق کنی

تغذیه و باز کنی فخر؟

که من سیرم اگر خلق گرسنه است؟

به من چه؟

تو بیچاره هنوزی که هنوز است ندانی

که مراد از تز انسانی و شالوده‌ی آن چیست

این فلسفه‌ی ددمنشی درخور و شایسته‌ی آن

نیست

تو بی‌شرم

و آنان که در این فلسفه هم‌فکر تو هستند

به ظاهر همه انسان

ولی از عالم انسانی و اندیشه بدورید

شما را همگی چشم و زبان هست

ولی لال و کورید

شما روبه‌هه‌کان گرد سگی جمع شده‌استید

و صبح و شبی همچو خدای‌اش بپرستید

او هم به گمان است که بود شیر

و این کشور ویرانه

بود جنگل و خود نیز

خداوند وحوش است

پس ای بی‌شرف پست

گمان‌ات اگر این است

که ما هم چو شمائیم

که بر ملت خود پشت نمائیم

بدان فکر تباهید

که از مغز علیل تو و آن شاه توانات

تراویده و در ایده‌ی ما نیست

و در مذهب ما

شاه خدا نیست

تو گفتی که مهندس شده‌ام؟

پشت به مردم بکنم؟

پست بگیرم؟

و من این زندگی ددمنشی را بپذیرم؟

برای چه؟ که یک بار نمیرم

ای ننگ بر این دانش و فرهنگ

تو گفتی

که من این ملت محروم فراموش کنم؟

پول

هر آن قدر که می‌بایدم از شاه بگیرم؟

و من از ملت خود

فاصله‌ای دورتر از ماه بگیرم؟

برای چه؟ که یک بار نمیرم؟

نه!

این دانه و این دام تو بردار

و در رهگذر روبه‌کی خام

که ترسیده‌تر از خویش نیابی‌ش فرودآر

و بدانم که چه سان زندگی مرد محناست

و ای مردک دژخیم

تو و شاه بدانید

من آن‌ام که نه یک بار

ولو آن که دو صد بار

به هر مرگ فجعیی که بخواهید بمیرم

و من این زندگی ددمنشی را نپذیرم

چون که فرزند ستم دیده‌ی خلق‌ام

و چو شاگرد به آموخته‌ی مکتب استاد میهن

روزبه‌ی گرد و سترگ‌ام

و فراموش نشود

هیچ گه این خطبه‌ی آن مرد بزرگ‌ام

که به ارباب شما گفت:

"نمیرم و نمیرند

کسانی که ره خلق بگیرند."

پس

از مرگ چه باک است؟

این که سراپای وجودم

همه لبریز از این ایده‌ی انسانی پاک است

ولی

زندگی ای مردک دژخیم

محناست و زیباست

ولی کی؟

در آن وقت که این خلق از این آب و از این خاک

به اندازه‌ی هم بهره بگیرند

نه این طور که گوئی

که من سیرم و بگذار که این خلق

به بیچاره‌گی و گرسنه‌گی پاک بمیرند."

 

ای مادر محبوب

تقاضای تو از شاه جنایت‌گر سفاک

به آن روبه ترسوی دمی داد

که چونان

ره نامردی و رذلی و حیوان صفتی پیش کشاند

و مرا نیز بخواند

که به آن جمع بپیوندم و چونان

ره ددخومنشان پیش بگیرم

تو فقط از نظر عاطفه‌ی مادری‌ات نامه نوشتی

مگر فکر نکردی که در این مرحله از گردش تاریخ

آن کس که به فرمان ملوکانه زرگبار مسلسل برهد

زنده به گور است؟

بدان

احمدت این ننگ ابد را نپذیرد

و مادر به تو سوگند

که مردانه بمیرد

و مادر

اگر این جسم نحیف‌ام

چو غربال شود زآتش رگبار مسلسل

هیچ مخور غم

چون جوانان برومند این ملک

همه احمد و فرزند تو هستند

روزی از این مردک نامرد

از این هرزه‌ی ولگرد

از این خائن جاسوس

از این شاه جنایت‌گر سفاک

بگیرند

بهای همه خون‌های جوانان وطن را

+ نوشته شده در 16:1 توسط خاطره .
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
یادت گرامی باد

خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مردمی در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد نام پدرش قدیر بود كه گلسرخی در سن 5/1 سالگی این تكیه گاه را از دست داد مادرش بانو شمس الشریعه وحید نام داشت كه بعد از مرگ همسرش، خسرو و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شیخ محمد وحید كه در قم می زیست برد. وحید مرد مبارزی بود كه در كنار میرزا كوچك خان جنگلی در نهضت جنگل جنگیده بود و بالطبع هنوز هم همان روحیه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط چنین مبارزی تعلیم دید و تحت تاثیر نظرات او قرار گرفت حتی شعرهایی به نام جنگلی ها و دامون در این رابطه گفت (دامون به معنی پناهگاه و انبوهی سیاهی جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت كرد آن زمان خسرو دوران تحصیل ابتدایی و متوسطه را در مدارس حكیم سنایی و حكیم نظامی به پایان رسانده بود و بعد از فوت پدربزرگش می بایست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و برادرش فرهاد به تهران عزیمت كردند و در خانه ای كوچك در محله امین حضور سكنی گزیدند او روزها كار می كرد و شب ها درس می خواند. خسرو در این سالها از ادبیات نیز غافل نبود در طی این سالها اشعار و مقالات و نقدهای بسیار بر آثار ادبی از سوی او با نام های غیر واقعی و مستعاری چون دامون – خ ، گ – بابك رستگار – افشین راد – خسرو كاتوزیان به چاپ رسید در این زمان گلسرخی، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگلیسی در دوره دانشگاهی، دست به ترجمه های ادبی نیز می زد.
كار جدی او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگین شاعر و نویسنده همفكرش ازدواج كرد زندگی در كنار عاطفه و تاثیر پذیری از افكار او آثار گلسرخی را غنی تر كرد بطوری كه دوران شكوفایی فكری و خلاقیت او در مطبوعات در سالهای 48 تا 52 می باشد البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار یافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چیزی كه میتوان به عنوان كتاب چاپ شده در میان نوشته های او سراغ گرفت، مقاله ای ست با عنوان ” سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” این مقاله برای اولین بار به صورت جزوه از سوی انتشارات (كتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور انجام گرفت. اما بعدا” كاوه گوهرین مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در كجای جهان ایستاده ام” چاپ كرد كه این دفتر نیز در آن است. خسرو برای چاپ كتابهایش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به انجام نرسید و بعدها یكی از این دو مجموعه، با نام انتخابی خود گلسرخی “ ای سرزمین من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خیس” برای مجموعه دوم به توصیه عمران صلاحی انجام شده است. عمران صلاحی وبیژن اسدی پور كه از دوستان گلسرخی بودند تأكید كرده اند كه خسرو قصد داشت این نام را بر مجموعه ای از شعرهایش بگذارد.
او چهار سال در كنار همسرش زندگی كرد و ثمره این ازدواج فرزندی به نام دامون بود مدتی بعد از دستگیری گلسرخی عاطفه گرگین نیز دستگیر شد و در دادگاه نظامی به چهار سال زندان محكوم شد با به زندان افتادن او سرپرستی دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش در پاریس زندگی می كند).
بیشترین علت دستگیری گلسرخی عضویت در محفلی بود كه موقع دستگیری مدت یكسال بود كه از این محفل بریده بود در اوائل ورود به آن محفل او متوجه شد كه جز حرف و خیال‏بافی و احیانا” چپ‏روی‏های نمایشی و خطرناك هیچ نیست . در آغاز ورود به آن جمعیت كذایی برای اینكه همسر و تنها پسرش را از این گرداب دور كند، ظاهرا از خانواده خود برید. و با عاطفه گرگین تبانی كرد و كوشید تا در انظار این طور جلوه دهد كه به علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگی می‏كند و این رشته خانوادگی در حال گسستن است. عاطفه در این ظاهرسازی مصلحتی او را یاری می‏داد،
خسرو گلسرخی در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی علیرغم اینكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمی توانست چنین كاری را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقایدش در دادگاه نظامی به اعدام محكوم و در میدان چیت گر تیر باران شد ..
دادگاه نظامی گلسرخی و دوست همرزمش كرامت الله دانشیان و دفاعیه ای كه خسرو گلسرخی كرد هنوز در پیكره تاریخ ایران می درخشد و یكی از صحنه های باشكوه ایستادگی بر سر آرمان تا پای جان است او دفاع خود را چنین آغاز كرد:
به نام نامی مردم:
من در دادگاهی كه نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمی كنم بعنوان یك ماركسییت خطابم با خلق و تاریخ است هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیكترم و هر چه كینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من قوی تر است حتی اگر مرا به گور بسپارید كه خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند.
او در ادامه گفت زندگی امام حسین نمودار زندگی كنونی ماست كه جان بر كف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می شویم او در اقلیت بود و یزید بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت او ایستاد و شهید شد هر چند كه یزید گوشه ای از تایخ را اشغال كرد ولی آن چه كه در تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حكومت یزید آن چه را كه خلقها تكرار كردند و می كنند راه حسین است.
وقتی دادگاه نظامی حكم اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست یكدیگر را به گرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند
محبوبیت گلسرخی و دانشیان ترس ساواك را برانگیخت آنها به تكاپو افتادند تا شاید در آخرین لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكیبایی منتظر تیرباران بودند پیشنهاد شد كه از شاه تقاضای عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك وقتی دید با هیچ حربه ای قادر به فریب آنها نیست به گلسرخی پیشنهاد داد كه دامون پسرش را قبل از تیرباران ببیند اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد و این در شرایطی بود كه همه سلولهای بدنش نام دامون را فریاد می كشید او می دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون می تواند او را به زندگی امیدوار كند زندگی كه او می خواست از دست بدهد تا به وظیفه اش عمل كند آری برای او مرگ یك وظیفه بود وقتی از او تقاضای ندامت نامه می كنند تا در نتیجه دادگاه تخفیف دهند او می گوید هیچ كس از زندگی در كنار زن و فرزند گریزان نیست من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ببینم اما راهی را كه انتخاب كرده ایم باید به پایان ببریم مرگ ما حیات ابدی است ما می رویم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنویسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟
در سحرگاه 29 بهمن وقتی او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند می زند و می خواهد كه چشمانش را نبندند چون می خواست با دیدن خورشید به سرای باقی بشتابد ..
او در وصیت نامه اش می نویسد :
من یك فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میكنم. و شما آقایان فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی به قتلگاه میفرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی برمیخیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت. شما ایمان داشته باشید كه حكومت غیرقانونی ایران كه در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریكا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم كشیده ایران واژگون خواهد شد
ضمنا“ یك عدد حلقه پلاتین(طلای سفید) و مبلغ یك هزار و دویست ریال وجه نقد را به خانواده و یا به زنم بدهند.

+ نوشته شده در 12:28 توسط خاطره .
یکشنبه هفدهم آذر 1387
شبی چرکین

من زاده ي شهوت شبي چركينم

 

                در مذهب عشق ، كافري بي دينم

 

آثار شب زفاف كامي است پليد

 

                خوني كه فسرده در دل خونينم

  

من اشك سكوت مرده در فريادم

 

               دادي سر و پاشكسته ، در بيدادم

 

اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق

 

               نام شب عشق را كه برد از يادم ؟

+ نوشته شده در 10:54 توسط خاطره .
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
گنه کردی

 

گناهت را نمي بخشم! تو را با دیگری ديدم که گرم گفتگو بودی

 

با او آهسته ميرفتی سراپا محو او بودی

 

صدايت کردمو بر من چو بيگانه نگه کردی

 

شکستی عهد ديرينه گنه کردی گنه کردی

 

گناهت را نمي بخشم! چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

 

چه عمری را که بيهوده به پای تو هدر کردم

 

گناهت را نميبخشم! همين بود آن وفايی را که ميگفتی؟

 

همين بود آن صفايی را که ميگفتی؟

 

تو که خود اين چنين بودی چرا روزم سيه کردی؟

 

سيه کردی سيه کردی.....

 

                 گنه کردی گنه کردی.......

+ نوشته شده در 10:15 توسط خاطره .
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
آدمیت مرده بود

از همان روزی که دست حضرت قابيل 

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزی که فرزندان آدم       

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد    

آدميت مرد!    

از همان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند    

از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند   

آدميت مرده بود.    

گرچه آدم زنده بود 

بعد دنيا هی پر از آدم شد و اين آسياب،    

گشت وگشت و گشت،           

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت                     

ای دريغا!     

آدميت برنگشت!

قرن ما   

روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبی ها تهی ست           

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت،ابلهی است!              

صحبت از موسی و عيسی و محمد نابجاست                

قرن « موسی چمبه » هاست!

روزگار مرگ انسانيت است:              

من که از پژمردن يک شاخه گل،                             

از نگاه ساکت يک کودک بيمار                      

از فغان يک قناری در قفس                           

از غم يک مرد در زنجير                         

حتی قاتلی بردار                     

اشک در چشمان و بغضم در گلوست                  

وندرين ايام، زهرم در پياله، زهرمارم در سبوست                       

مرگ او را از کجا باور کنم؟                           

صحبت از پژمردن يک برگ نيست.                       

وای! جنگل را بيابان می کنند!                        

دست خون آلوده را در پيش چشم خلق پنهان کنند!

هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا                           

آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند ....!

صحبت از پژمردن يک برگ نيست                             

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست  

فرض کن‌ : يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن :  جنگل بيابان بود از روز نخست!                          

در کويری سوت و کور،                      

در ميان مردمی با اين مصیبت ها صبور،                         

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق،                     

                                  گفتگو از مرگ انسانيت است ...

+ نوشته شده در 10:36 توسط خاطره .
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
چه زیبا شدی تو
یا تو زیباتر شدی ! .... یا چشام بارونیه ! .. این قفس بازه ولی.... قلب ِ من زندونیه.. ـ من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت ! تو نباشی می پره عطرتم از پیرهنت... ــ میخـوام آروم شم!! تـــــو نمی ذاری! هر دو بی رحمن : عشق و بیزاری! همه دنیامو زیرو رو کردم تو رو شاید دیر آرزو کردم ! ــ ـ قدمای آخرو آهسته تر بردار ! واسه من کابوسه فکر ِ آخرین دیدار ! بغض ِ این آهنگ مارو تا کجاها بُرد! شایدم تقدیرمو امشب به رحم آوُرد ! ـ به تلافی ِ اونهمه تلخیم ! گله هاتم طعم ِ عسل شد! غم معصومانه ی چشمات.. به تبسم ِ تازه بدل شد! میشه با من هزار و یکسال.. به بهانه ی قصه بمونی!؟ همه مرثیه های سکوتم .. به بهار ِتو باغ غزل شد...... نفس کشیدن ، دل سپردن ، مثل دریا ..... ماه من!! از تو خوندن .. با تو موندن.. مقصد من.. راه من همینه رویام.. آرزوهام.. سرگذشت آه من نرفته برگرد که با تو شاید.. خدا گذشت از گناهِ من! . تو مثل بارون .. غمو آسون .. می بری از یاد من با تو خوبن.. بی غروبن... خاطرات ِ شاد من زارو خسته.. دلـشکسته .. بینوا فرهاد من! مرغ ِآمـیـن! .. کی به شیرین .. می رسه فریاد من ؟؟
+ نوشته شده در 8:58 توسط خاطره .
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
به چشمای تو سوگند
به چشمای تو سوگند که عشقت واسه من رنگ جنونه به چشمای تو سوگند که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه اگه یار تو باشم با این دستای خسته ام واسه تو لونه میسازم تو همین قلب شکسته ام به چشمای تو سوگند به چشمای تو سوگند من اونقدر پر عشقم من اونقدر پر دردم که عاشقای دنیا نمیرسن به گردم آخ دیگه خواب تو چشام نیست امیدی تو نگام نیست پر از دردم و ای وای که یه درمون سر رام نیست به چشمای تو سوگند که عشقت واسه من رنگ جنونه به چشمای تو سوگند که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه به چشمای تو سوگند به چشمای تو سوگند تو که نیستی خیال کن که دیگه هیچکی باهام نیست دیگه هیچی تو این زندگی اونجور که میخوام نیست من از غم مینویسم مینویسم که بخونی من از دل مینویسم که غم عشقو بدونی تو از حال یه عاشق آخه هیچی نمی دونی به چشمای تو سوگند که عشقت واسه من رنگ جنونه که عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه به چشمای تو سوگند به چشمای تو سوگند منم اون عاشق خسته منم احسان به چشمای تو سوگند که دیدنت واسم آخر جنون
+ نوشته شده در 8:54 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
دید و رفت

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت
 
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت
 
 
عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟
 
ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن
از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت
 
"
شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت
 
آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است
باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت
 
"
از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت
 
ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت
 
غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد 
یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت

+ نوشته شده در 11:39 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
عشق

من پذیرفتم.............. که عشق افسانه است

 این دل درد آشنا................................ دیوانه است

می روم................. شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 می روم................ از رفتن من شاد باش

 از عذاب دیدنم آزادباش

 گر چه تو.............. تنها تر از ما می روی

 آرزو دارم ولی ....................عاشق شوی

 آرزو دارم بفهمی درد را................. تلخی بر خوردهای سرد را

 

+ نوشته شده در 11:37 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
سلام گلم

بذار یواش شروع كنم سلام گلم . همنفسم


آرزوهام راضی شدن دیگه بهت نمی رسم


گفتم چیا گفتی بهم؟ گفتی كه آینده داری


دنیا همش عاشقی نیست گریه داری. خنده داری


گفتم كه گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی


به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش كسی


خلاصه گفتم كه چشات قصدرسیدن نداره


رویاها كاله و دسات خیال چیدن نداره


گفتم كه گفتی زندگیت غصه داره . سفر داره


هم واسه من. هم واسه تو. با هم بودن خطر داره


گفتم تو گفتی رویاها مال شبای شاعراست


شهامتو كسی داره كه شاعر مسافراست


مسافرا اون آدمان كه با حقیقت می مونن


تلخیاشو خوب می چشن . غصه هاشو خوب می دونن


گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم


عاشقیمو قایم كنم تو طالع تو كم باشم


گفتم كه گفتی ما دوتا به درد هم نمی خوریم


ولی یه جا مثل همیم. هر دو مون از غصه پریم


گفتم تو گفتی می تونیم یادی كنیم از همدیگه


اما كسی به اون یكی لیلی و مجنون نمی گه


گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جداجداست


حرف تو رو چشم منه ..اما اینام دست خداست


هر چی كه تو گفته بودی گفتم به دل بی كم و بیش


حال خودم؟ نه راه پس مونده برام . نه راه پیش


دلم كه حرفاتو شنید . اول كه باورش نشد


ولی نه. بهتره بگم .نفهمیدش . سرش نشد


یه جوری مات و غمزده فقط به دورا خیره شد


رنگ از رخش . نه نپرید . شكست و مرد و تیره شد


بلور رویاهام ولی . چكید مثله خواب تگرگ


آرزوهام از هم پاشید . رسید ته كوچه مرگ


راستش ازم چیزی نموند . به جز همین جسم ظریف


خوب می دونی چی میكشه غریب تو خونه حریف


نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست


رویاو آرزو كه هیچ . حتی دل دیونه نیست


دوستت دارم . چه توی خواب . چه توی مرگ و بیداری


فدای یه تار موهات . كه منو دوستم نداری


مواظب آدما باش . زندگی گرگه مهربون


خدای رویای منم .. هنوز بزرگه مهربون

+ نوشته شده در 11:32 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
بذار دستاتو تو دستام

هنوزم در پی اونم كه میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم كه عمری مرحمم باشه

شریك خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

خدایا عشق من پاكه اگر چه عشقی از خاكه

منم اون عاشق خاكی كه از عشق تو دلچاكه

میگن جوینده یابندست ولی پاهای من خستست

من حتی با همین پاها میرم تا حدی كه جا هست

هنوزم در پی اونم كه اشكامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش كنه پاكو بگه جونم

نكن گریه منم اینجام بذاز دستاتو تو دستام

تو احساس منو میخوای منم ای وای تو رو می خوام

+ نوشته شده در 11:27 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
غریبستان

 

جانا به غریبستان تا چند ز چه می مانی

 

بازا از ان غربت تا چند پریشانی

 

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

 

یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی

 

بازا که در ان محبس قدر تو نداند کس

 

با سنگدلان منشین تو گوهر این خوانی

 

اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم

 

اگر جایی شود پیدا تو را تنها نمی یابم

 

اگر جایی کنم پیدا و هم تو را تنها یابم

 

ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم

+ نوشته شده در 11:26 توسط خاطره .
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
به دیدارم بیا...

به دیدارم بیا ای یار كه من در بند پائیزم


مرا همخانه كن با خویش كه با عشق تو لبریزم


از این شبهای تكراری ببر من را به بیداری


رفیق فصل دلتنگی تو از دردرم خبر داری


همیشه وقت تنهایی تو یارو یاورم هستی


تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی


به دیدارم بیا ای یارم مرا لبریز خواستن كن


اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن كن


منو پر كن پر از خوابی كه با تو دیدنی باشه


نگاهم را تو فهمیدی .سكوتم را تو میشنیدی


ولی افسوس و صد افسوس كه حالم را نپرسیدی


تو از حال من عاشق پریشانی و ترسانی


نگاهم را تو فهمیدی. سكوتم را تو میشنیدی


ولی افسوس و صد افسوس كه حالم را نپرسیدی


ولی این را بدان هرگز تو عشقم را نفهمیدی

 

+ نوشته شده در 11:24 توسط خاطره .
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
تاثیرات وضو

 

تاثیر وضو بر روی سلامتی اعضای بدن

تحقیقات یوگی ها نشان داده است كه وضو گرفتن سبب گشوده

شدن چاكراههای بدن می شود.انها اعتقاد دارند كه وضو گرفتن

 در هر یك از ساعات شبانه روز باعث سلامتی عضو خاصی در بدن

می شود :

از ساعت 3-1 صبح برای درمان بیماریهای كبد

از ساعت 5-3 صبح برای درمان بیماریهای ریه

از ساعت 7-5 صبح برای درمان بیماریهای روده بزرگ

از ساعت 9-7 صبح برای درمان بیماریهای معده

از ساعت 11-9 صبح برای درمان بیماریهای طحال

از ساعت 13-11 برای درمان بیماریهای قلب

از ساعت 15-13 برای درمان بیماریهای روده كوچك

از ساعت 17-15 برای درمان بیماریهای شانه

از ساعت 19-17 برای درمان بیماریهای كلیه وجهت تقویت حافظه

از ساعت 21-19 برای درمان بیماریهای اعضای مركزی

از ساعت 23-21 برای تنظیم سیستم حرارتی بدن

از ساعت 1-23   برای درمان بیماریهای كیسه صفرا

+ نوشته شده در 15:29 توسط خاطره .
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
خدا جونم

«خدا جونم!»

 گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم

گفتی: فانی قریب

     من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶)

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

     هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵)

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم

     دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه

     پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) 

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟    

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

    مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴)

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

     (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) 

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

    خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳)

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

    به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) 

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

    خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲)

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك    

گفتی: الیس الله بكاف عبده

خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) 

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و

اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی

 النور و كان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

 

+ نوشته شده در 15:25 توسط خاطره .
شنبه دوازدهم مرداد 1387
خلوت

 

خلوتم را نشكن،  شايد اين خلوت من كوچ كند

 

 

به شب پروانه، به صداي نفس شهنامه

 

 

به طلوع آخرين افسانه و غروبي كه در آن نقش ديوانگي

 

 

يك عاشق بر سر ديواري پيدا شد.

 

 

خلوتم را نشكن

 

 

خلوتم بس دور است ز هواي دل معشوق سهند

 

 

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

 

 

خلوتم مرواريد است به دست صياد

 

 

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

 

 

خلوتم راه رسيدن به خداست

 

 

خلوتم را نشكن

+ نوشته شده در 16:11 توسط خاطره .
شنبه پنجم مرداد 1387
مال تو

شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو.

 

احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.

 

 

 

از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .

 

 پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.

 

 

 

باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،

قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.

 

 

 

چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .

حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.

 

 

 

جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.

قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو.

+ نوشته شده در 10:30 توسط خاطره .
چهارشنبه دوم مرداد 1387
گپ خودمونی

باشه برو من هم ميرم اما بدون اوني که تو رو دوست داره هيچ

 

 وقت تو رو ترک نمي کنه

 

  

 

از خدا پرسيدم چي دوست داري ؟ گفت : سخاوت . ديوانه گفت:

 

حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت :

 

نگاهت . فداي تو که گفتي : رفاقت

 

 

وقتي نياز به عشق داري عاشق مشو بلكه زماني عاشق شو كه

 

تمام وجودت سرشار از عشق هست و مي خواي آنرا با كسي

 

تقسيم كني

 

 

سرنوشت ننوشت ، گر نوشت بد نوشت، اما باور کن سرنوشت

 

را نمی توان از سر نوشت

 

 

آن امانتي که خدا بر دوش اسمان و زمين گذاشت و از پذيرفتنش

 

 

 سر باز زدند عشق و طاعت و معرفت نيست, مسئوليت ساختن

 

 

 خويش است

 

 

هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید/ بهر یک گل منت

 

صد خار می باید کشید/ من به مرگم راضیم، اما نمی آید اجل/

 

 بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید کشید

 

 

خنده بر لب ميزنم تا کس نداند راز دل / ورنه اين دنيا که ما

 

ديديم خنديدن نداشت

 

 

دیگران را ببخش نه به این خاطرآنکه آنها لیاقت بخشش تو را

 

دارند بلکه به این خاطر که تو لیاقت داری آرامش داشته

 

 باشی

 

 

عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد

 

 که با هر کليدي باز شود

 

 

زندگی مثل بازی حکمه!! مهم نیست که دست خوبی نداری

 

 مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی

 

بتونی بازی باخته رو ببری

 

 

یک نگاه بر ابر کردم ابر باریدن گرفت ! یک نگاه بر کوه کردم کوه

 

لرزیدن گرفت ! تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست ! خاک بر

 

 فرقش نشیند آن که یار از من گرفت!.......

 

 

و شاید سرنوشت من چنین بود، که عشقت تا ابد با من عجین بود،

 

شبی گفتی جدایی از تو سهل است، تو می دانی حقیقت غیراز این

 

بود

 

 

مـــــرا آمــــوخـتــــي آواره باشـــم / بـه درگــاه جنــون بيچــاره

 

 باشـــم / تو خورشيدي مدار عشق با توست/ مـــرا بگـــــذار تـا

 

سيــــاره باشـــم

 

 

 

روزي که دلم پيش دلت بود گرو... دستان مرا سخت فشردي که

 

 نرو... روزي که دلت به ديگري مايل شد... کفش كج مرا راست

 

 نمودي که برو

 

 

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل

 

 خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر

 

سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه

 

همسفريم

 

 

وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه زود دستمو بالا گرفتم گفتم :

 

 یک بخش اما از وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق ۳ بخشه :

 

۱. عطش دیدنه تو ۲. شوق با تو بودن ۳. و اندوه بی تو بودن

 

 

 

میگویند شیشه ها احساس ندارن اما وقتی روی شیشه بخار

 

گرفته ای نوشتم\"دوستت دارم\" ارام گریست.........

 

 

 

به اوج دل نشاندمت به رهگذار زندگی_زمانه گر خزان شود تویی

 

بهار زندگی_ به پاکی دلت قسم که دل ز تو نمی کنم_که تکیه گاه

 

 من تویی در این حصار زندگی      

 

 

 

بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند.........قاب عكس

 

 توست اما شيشه ي عمر من است.

 

 

 

از زندگي هر انچه لياقتش را د اريم به ما ميرسد نه انچه که

 

آرزويش را داريم

 

 

 

(شب چو دربستم و مست از مي نابش كردم ماه اگر حلقه به در

 

كوفت جوابش كردم ديدي آن ترك خطا دشمن جان بود مرا گرچه

 

 عمري به خطا دوست خطابش كردم)

 

 

 

سه چيز تو دنيا خيلي قشنگه: ۱. نگاهي كه از حادثه ي عشق

 

 تر است. ۲. لحظه شماري براي ديدنش (كه خيلي هم سخته)

 

۳. يك چيز تو دنيا هست كه خيلي ملال آوره اينكه كنارش باشي و

 

ازش خيلي دور باشي

 

 

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند

 

 از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا

 

 مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري

 

همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف

 

 ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش

 

 برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »

 

 

اگه يه خر تو رو بوس كنه بهتر از اينه كه يه بوس تورو خر كنه

 

 

 

یکی می پرسد : اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت

 

کیست؟/برایش صادقانه می نویسم: برای آنکه باید باشد و نیست

 

 

+ نوشته شده در 15:17 توسط خاطره .
سه شنبه یکم مرداد 1387
شبگرد

من آن نقاش شبگردم


که می گردم 

 
دل شب را پی رنگ حقیقت


پی رنگی که آتش می زند بر کین و نفرت


و خاکستر کند آن ساز خوش خال


که هر دم، در ضمیر نسل آدم


می نوازد واژه های ترس و غفلت.


آری آن شبگرد بی پروا منم


که گاهی قصه هایی تلخ می گویم


برای خواب آن کودک

 
و شاید غصه های ساکت بابا


ز باغ سبز فردا ها، ز راز آبی دریا


خیال سرخ یک ماهی میان حوض تنهایی


اگر یاری کند عاشق ترین عاشق


بپاشم رنگ یکرنگی به بوم قلبهای پاک


بسازم کلبه ای از حس یک مادر


نشانم دانه امید را در هر خاک

 

کاش اگر روید گل شبنم به روی چشم یک تشنه


ببارد بر زمین شعر من آسمانی آب.

+ نوشته شده در 14:18 توسط خاطره .
سه شنبه یکم مرداد 1387
اشتباه
 

اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن

 

اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم

 

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت ..... ؟!

 

خودمانیم ... !!!

 

زمین این همه نامرد نداشت!

 

وقتی نیستی

 

هر چی غصه است تو صدامه

 

وقتی نیستی

 

هر چی اشکه تو چشامه

 

از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت میسوزم

 

!!!

+ نوشته شده در 13:35 توسط خاطره .
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
درد دل

سلام بهانه من برای زندگی

 

دلت تنگ است ... می دانم !!

 

قلبت شکسته است ..... می دانم !!

 

دوری برایت سخت است ...... می دانم !

 

اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...

 

بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....

 

و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!

 

بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....

 

اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...

 

گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...

 

بیا و درد دلت را به من بگو...

 

و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!

 

با گریه خودت را ارام نکن....

 

گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..

 

گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....

 

گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..

 

می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..

 

ای عزیزم ...

 

ای زندگی ام ....

 

ای عشقم .....

 

اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...

 

برای دلی که هنوز در نبود تو ....

 

و ارام ... ارام می میرد...!

 

باور کن بغض راه گلویم را بسته است....

 

اما گریه نمی کنم...

 

می خواهم برایت فقط بنویسم...

 

اما تو بگو بهانه ام ...

 

می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای

 

گونه هایت را پاک کنم

 

 

 ( به یاد روزهای از دست رفته )

 

بهانه ام !

 

بیا و دستهایت را در دستهایی بی روحم بگذار....

 

و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...

 

این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!

 

سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ..

.

باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...

 

می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد

 

وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....

 

اشک از چشمان سرازیر می شود....

 

پس برای اخرین بار هم گریه کن....

 

چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....

 

من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم

 

+ نوشته شده در 15:50 توسط خاطره .
شنبه بیست و دوم تیر 1387
نامه بی جواب

 

نامه بي جواب

 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

 

آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي

 

فداي مهربونيات چه میكني با سرنوشت

 

دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

 

حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه

 

جاي نگاه عاشقت بد جوري اینجا خاليه

 

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه

 

از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه

 

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون

 

فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

 

فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم

 

حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم

 

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي

 

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

 

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت

 

براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت

 

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته

 

يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته

 

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره

 

بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره

 

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي

 

بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي

 

يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب

 

يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب

 

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه

 

غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

 

چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني

 

تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني

 

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون

 

منم تو رو سپردم دست خداي مهربون

 

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم

 

رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

 

از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره

 

زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره

 

غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه

 

سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

 

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه

 

مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

 

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟

 

دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره

 

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون

 

همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

 

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره

 

داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

 

يادت مي آد خنديدي و گفتي حالا بذار برم

 

تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم

 

امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني

 

فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني

 

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست

 

با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

 

عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه

 

يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

 

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

 

داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم

 

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير

 

مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير

 

حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه

 

تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

 

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه

 

ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه

 

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه

 

مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه

 

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار

 

تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

 

فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم

 

به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم

 

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب

 

كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

 

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن

 

نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

 

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره

 

"خاطره" همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

 

+ نوشته شده در 11:42 توسط خاطره .